با درود فراوان به یکایک مخاطبان و بازدید کننده گان و البته دوستان گرامی.
بالاخره فصلی پر کار برای وبلاگ از راه رسید و همانطور که گفته بودم و قول داده بودم هفته ای دو مرتبه وبلاگ را با مطالب پربار و غیر تکراری به روز کردم و از این بابت بسیار خرسندم.حالا این کامنت دهی شما دوستان گرامی است که رو به تنبلی افتاده است و مثال گذشته نظر نمی دهید.البته من به خاطر کامنت کسی پست نمی نویسم.دلیل به روز کردن وبلاگ (عشق هرچه تمام تر به ابزورد) است و بس! همین و همین...
در این پست قصد دارم یکی از بهترین مقاله هایی که تا به حال نوشته ام را تقدیم حضورتان کنم و آنرا به جناب (ع.وزیری) تقدیم می کنم.به مناسبت پنجاه و ششمین سالگرد تولدش.امیدوارم بخواند و لذت ببرد.ودر همینجا از زحمات ایشان در این بیست و هفت سال نهایت قدردانی را دارم...
ارتباط میان مکاتب دادائیسم و سوررئالیسم با مکتب ابزورد

پس از گذشت دو جنگ جهانی امروز بسیاری از حقایق برای دنیای هنر روشن شده است.انسان آن روز دست به تئوری پردازی و تفسیر و تاریخ نویسی نمی زد و بیشتر عمل می کرد و این جالب توجه است که چطور انسان آن عصر با آنهمه جنگ و خونریزی و فغان و فاجعه دست به عمل می زده است؟ اگر کمی کلاهمان را قاضی کنیم درمی یابیم که ویژه ترین و هنری ترین مکاتب در همان دوران (میان دو جنگ جهانی تا ده سال بعد) به وجود آمده و این تا بدان جا پیش می رود که به جرات بگوییم خیلی از این مکاتب ادبی و هنری دیگر به وجود نخواهند آمد.حتی با (Neo ) اضافه کردن به ابتدای کلمه هر مکتب باز هم نمی توان آنرا مثال اصلش به وجود آورد.بای اینکه بسیاری کوشیده اند مکاتبی چون (نئو-دادائیسم و نئو سوررئالیسم و نتو اکسپرسیونیسم) را به وجود بیاورند اما در این امر ناکام بوده اند و قدرت تخریب (پست مدرنیسم) آنقدر زیاد بوده که همه ا در خود به یکجا حل کرده است و حرف دیگری برای دیگر مکاتب باقی نگذاشته است.

موجی که تحت عنوان دادائیسم کمتر از یک سال در زمان جنگ جهانی نخست به وجود آمد و منحل گشت گفته های بالا را تایید می کند.اگر به جریانات پیش آمده این مکتب رجوع کنیم در می یابیم انسان عاصی آن عصر انرژی عظیمی را که در طی قرون متمادی در خود ذخیره کرده است را به یک باره بیرون می ریزد.رها می کند و حتی آنرا بی هدف و بدون فکر به عرصه عمل در می آورد! انسانی که قرن ها گرفتار بورژوازی هنری و تجارت هنر توسط قشر اشرافی کلاسیک پرست شده و فئودالیته ی هنری به او امر و نهی می کند در یک آن در هم می ریزد و خود را از بند این اشرافیت آلوده رها می سازد.جوانان آن دوره جوانانی طغیانگر و جسور بودند با این که برخی زیر بیست سال سن بیشتر نداشتند اما به جایی می رسند که نامشان در تاریخ هنر (هلن گاردنر) و تاریخ هنرهای بزرگ ثبت می گردد.برای مثال آن موقع که (تریستان تزارا) ی جوان در کافه ولتر زوریخ-سوئیس مکتب دادائیسم را با آن تشریفات غریب به وجود می آورد جوانان هم پیمان او نظیر مارسل دوشان کبیر و مان ری و لوئی آراگون و ...بیشتر از بیست سال سن نداشتند.البته پا به سن گذاشته گانی نظیر پیکاسو و لومان هم بودند که از آنها حمایت می کردند و بعد از آن همه جار و جنجال و قیل و قال و به وجود آوردن مجسمه ها - نقاشی ها - شعرها - تئاترها - فیلم ها - و دیگر آثار هنری با گونه ها و فرم های غریب مکتب دادا را خود با دست خود نابود کرده و با به آب انداختند لوگوی عظیمی که برای دادا ساخته بودند همه چیز به یک باره همچون کابوس شبانه ای از بین می رود و کمتر از دو سال بعد مکتب سوررئالیسم به وجود می آید! مکتبی که همان جوانان دوره ی دادائیسم به وجود آورده بودند اینبار پخته تر با سبک و سیاقی معقولانه تر و البته هنری تر پا می گیرد و تبدیل به غنی ترین و مستحکم ترین پایگاه برای نسل های آینده و دیگر مکتب ها به ویژه پست مدرنیسم می شود...

سبیل مونالیزا اثر مارسل دوشان
در قیاس با نمایشنامه ی دختر دم بخت اثر اوژن یونسکو!
البته در این نوشتار قصد این همه تاریخ پردازی نبود اما به ناچار می بایست مقدمه ای شکل می گرفت تا بستری شود برای موضوع اصلی که ارتباط میان مکاتب دادا و سوررئالیسم با مکتب ابزورد است.

اگر خوب توجه کنیم می بینیم مکتب ابزورد از ابتدا طوری شکل گرفت که با همه مکاتب دیگر متفاوت بود.اما این تفاوت به نوعی به آن جار و جنجال های دادائیسم قابل قیاس است.مکتب ابزورد مکتبی است که اعضای آن حتی یک بار دور میز گرد هم نیامدند و تنها نقطه مشترکشان (زبان فرانسه) بود و بس! و باز در قیاس با دادا می توان گفت نام واژه ی ابزورد (مانند نام بی معنا و نا به حای دادا) برخاسته از خشم و طغ.البته اینبار خشم و طغیانی فروخورده و سرکوب شده.برخی از فرهنگ لغات کلمه ی ابزورد را (مزخرف-آشغالی-شر و ور) ارائه کرده اند که البته این معنای عام آن است.در مکتب ابزورد طنز سیاه سوررئالیسم و هرج و مرج طلبی ادائیسم به وضوح دیده می شود.در آثار اوژن یونسکو (آوازه خوان طاس و درس) به خوبی این استدلال مشهود است.شخصیت ها در هاله ای از ابهام و شیزوفرنی قرار دارند.هیچ کس به دایلوگ دیگری گوش فرا نمی دهد و هر کس دایلوگ خویش را تکرار می کند! در نمایشنامه ی آوازه خوان طاس اثر اوژن یونسکو شخصیتی به نام (آقایی که چند سال قبل مرده بود) وجود دارد که این شخص هربار پس از نواختن پاندول ساعت ساعتی را اعلام می کند که مربوط به ضربه ها نیست! مثلا ساعت نه با می نوازد و او می گوید ساعت بیست و هفت!


یکی از مشترکات مکتب ابزورد با مکتب سوررئالیسم نا به جا قرار گرفتن عناصر است.مثلا در تابلوی (استمرار خاطره) اثر معروف سالوادور دالی بزرگوار ساحل دریایی را می بینیم با درختی که بر سکویی روییده شده است و فکی مرده در میان شن های ساحل و مورچه گانی که ساعت ها را می جوند! و البته عناصر دیگری که در تصویر بهتر دیده می شوند.این عناصر نامتجانس و شکل و فرم قرار گرفتنشان یکی از تکنیک های سوررئالیسم است.در مکتب ابزورد هم چنین چیزی به کلی دیده می شود.مثلا مردی در آسمان (عابر هوایی اثر یونسکو) یا دو پنجره هم سطح که یکی به خشکی و دیگری به دریا باز می شود (آخربازی ساموئل بکت) یا استاد دانشگاهی که در مقابل دانشجویان عریان می شود (استاد تاران اثر آرتور آداموف) یا دو نفر که در میدان جنگ سفره غذا پهن کرده اند ( پیکنیک در میدان جنگ اثر آرابال) یا زنانی زش و کریه المنظر که خود را جوان و زیبا می بینند و لباس ها مردانه می پوشند (سه زن بلند و بالا اثر آلبی) و یا کبریت فروشی در جاده ای متروک در خارج از شهر ( درد خفیف از هارولد پینتر) و همینطور به نمایشنامه های مختلفی می توان اشاره کرد.


این نا به جا قرار گرفتن عناصر در کنار یکدیگر در واقع طنز سیاه و فکاهی واری است که فرای واقعیت است و اگر بخواهیم آنرا تفسیر کنیم به ایده های جالبی خواهیم رسید که البته از واقعیت هم واقعی ترند! با خوانش نمایشنامه های ابزوردیست ها و دیدن و لمس کردن تابلو های نقاشی سوررئالیست ها و دادائیست ها و مقایسه ها می توان به افکار و ایده های غریبی دست یافت که هم برای نقاشی کشیدن مناسب اند و هم برای نوشتن خلاقیت به وجود می آورند.
بدرود



























امان از این بی خوابی لعنتی!!!!!!