تبليغاتX
آخر بازی [Endgame] آخربازی

-l- فقط تئاتر ابزورد -l-

رتباط میان مکاتب دادائیسم و سوررئالیسم با مکتب ابزورد.
 

با درود فراوان به یکایک مخاطبان و بازدید کننده گان و البته دوستان گرامی.

بالاخره فصلی پر کار برای وبلاگ از راه رسید و همانطور که گفته بودم و قول داده بودم هفته ای دو مرتبه وبلاگ را با مطالب پربار و غیر تکراری به روز کردم و از این بابت بسیار خرسندم.حالا این کامنت دهی شما دوستان گرامی است که رو به تنبلی افتاده است و مثال گذشته نظر نمی دهید.البته من به خاطر کامنت کسی پست نمی نویسم.دلیل به روز کردن وبلاگ (عشق هرچه تمام تر به ابزورد) است و بس! همین و همین...

در این پست قصد دارم یکی از بهترین مقاله هایی که تا به حال نوشته ام را تقدیم حضورتان کنم و آنرا به جناب (ع.وزیری) تقدیم می کنم.به مناسبت پنجاه و ششمین سالگرد تولدش.امیدوارم بخواند و لذت ببرد.ودر همینجا از زحمات ایشان در این بیست و هفت سال نهایت قدردانی را دارم...

 

ارتباط میان مکاتب دادائیسم و سوررئالیسم با مکتب ابزورد

پس از گذشت دو جنگ جهانی امروز بسیاری از حقایق برای دنیای هنر روشن شده است.انسان آن روز دست به تئوری پردازی و تفسیر و تاریخ نویسی نمی زد و بیشتر عمل می کرد و این جالب توجه است که چطور انسان آن عصر با آنهمه جنگ و خونریزی و فغان و فاجعه دست به عمل می زده است؟ اگر کمی کلاهمان را قاضی کنیم درمی یابیم که ویژه ترین و هنری ترین مکاتب در همان دوران (میان دو جنگ جهانی تا ده سال بعد) به وجود آمده و این تا بدان جا پیش می رود که به جرات بگوییم خیلی از این مکاتب ادبی و هنری دیگر به وجود نخواهند آمد.حتی با (Neo ) اضافه کردن به ابتدای کلمه هر مکتب باز هم نمی توان آنرا مثال اصلش به وجود آورد.بای اینکه بسیاری کوشیده اند مکاتبی چون (نئو-دادائیسم و نئو سوررئالیسم و نتو اکسپرسیونیسم) را به وجود بیاورند اما در این امر ناکام بوده اند و قدرت تخریب (پست مدرنیسم) آنقدر زیاد بوده که همه ا در خود به یکجا حل کرده است و حرف دیگری برای دیگر مکاتب باقی نگذاشته است.

موجی که تحت عنوان دادائیسم کمتر از یک سال در زمان جنگ جهانی نخست به وجود آمد و منحل گشت گفته های بالا را تایید می کند.اگر به جریانات پیش آمده این مکتب رجوع کنیم در می یابیم انسان عاصی آن عصر انرژی عظیمی را که در طی قرون متمادی در خود ذخیره کرده است را به یک باره بیرون می ریزد.رها می کند و حتی آنرا بی هدف و بدون فکر به عرصه عمل در می آورد! انسانی که قرن ها گرفتار بورژوازی هنری و تجارت هنر توسط قشر اشرافی کلاسیک پرست شده و فئودالیته ی هنری به او امر و نهی می کند در یک آن در هم می ریزد و خود را از بند این اشرافیت آلوده رها می سازد.جوانان آن دوره جوانانی طغیانگر و جسور بودند با این که برخی زیر بیست سال سن بیشتر نداشتند اما به جایی می رسند که نامشان در تاریخ هنر (هلن گاردنر) و تاریخ هنرهای بزرگ ثبت می گردد.برای مثال آن موقع که (تریستان تزارا) ی جوان در کافه ولتر زوریخ-سوئیس مکتب دادائیسم را با آن تشریفات غریب به وجود می آورد جوانان هم پیمان او نظیر مارسل دوشان کبیر و مان ری و لوئی آراگون و ...بیشتر از بیست سال سن نداشتند.البته پا به سن گذاشته گانی نظیر پیکاسو و لومان هم بودند که از آنها حمایت می کردند و بعد از آن همه جار و جنجال و قیل و قال و به وجود آوردن مجسمه ها - نقاشی ها - شعرها - تئاترها - فیلم ها - و دیگر آثار هنری با گونه ها و فرم های غریب مکتب دادا را خود با دست خود نابود کرده و با به آب انداختند لوگوی عظیمی که برای دادا ساخته بودند همه چیز به یک باره همچون کابوس شبانه ای از بین می رود و کمتر از دو سال بعد مکتب سوررئالیسم به وجود می آید! مکتبی که همان جوانان دوره ی دادائیسم به وجود آورده بودند اینبار پخته تر با سبک و سیاقی معقولانه تر و البته هنری تر پا می گیرد و تبدیل به غنی ترین و مستحکم ترین پایگاه برای نسل های آینده و دیگر مکتب ها به ویژه پست مدرنیسم می شود...

سبیل مونالیزا اثر مارسل دوشان

در قیاس با نمایشنامه ی دختر دم بخت اثر اوژن یونسکو!

 

البته در این نوشتار قصد این همه تاریخ پردازی نبود اما به ناچار می بایست مقدمه ای شکل می گرفت تا بستری شود برای موضوع اصلی که ارتباط میان مکاتب دادا و سوررئالیسم با مکتب ابزورد است.

اگر خوب توجه کنیم می بینیم مکتب ابزورد از ابتدا طوری شکل گرفت که با همه مکاتب دیگر متفاوت بود.اما این تفاوت به نوعی به آن جار و جنجال های دادائیسم قابل قیاس است.مکتب ابزورد مکتبی است که اعضای آن حتی یک بار دور میز گرد هم نیامدند و تنها نقطه مشترکشان (زبان فرانسه) بود و بس! و باز در قیاس با دادا می توان گفت نام واژه ی ابزورد (مانند نام بی معنا و نا به حای دادا) برخاسته از خشم و طغ.البته اینبار خشم و طغیانی فروخورده و سرکوب شده.برخی از فرهنگ لغات کلمه ی ابزورد را (مزخرف-آشغالی-شر و ور) ارائه کرده اند که البته این معنای عام آن است.در مکتب ابزورد طنز سیاه سوررئالیسم و هرج و مرج طلبی ادائیسم به وضوح دیده می شود.در آثار اوژن یونسکو (آوازه خوان طاس و درس) به خوبی این استدلال مشهود است.شخصیت ها در هاله ای از ابهام و شیزوفرنی قرار دارند.هیچ کس به دایلوگ دیگری گوش فرا نمی دهد و هر کس دایلوگ خویش را تکرار می کند! در نمایشنامه ی آوازه خوان طاس اثر اوژن یونسکو شخصیتی به نام (آقایی که چند سال قبل مرده بود) وجود دارد که این شخص هربار پس از نواختن پاندول ساعت ساعتی را اعلام می کند که مربوط به ضربه ها نیست! مثلا ساعت نه با می نوازد و او می گوید ساعت بیست و هفت!

 

یکی از مشترکات مکتب ابزورد با مکتب سوررئالیسم نا به جا قرار گرفتن عناصر است.مثلا در تابلوی (استمرار خاطره) اثر معروف سالوادور دالی بزرگوار ساحل دریایی را می بینیم با درختی که بر سکویی روییده شده است و فکی مرده در میان شن های ساحل و مورچه گانی که ساعت ها را می جوند! و البته عناصر دیگری که در تصویر بهتر دیده می شوند.این عناصر نامتجانس و شکل و فرم قرار گرفتنشان یکی از تکنیک های سوررئالیسم است.در مکتب ابزورد هم چنین چیزی به کلی دیده می شود.مثلا مردی در آسمان (عابر هوایی اثر یونسکو) یا دو پنجره هم سطح که یکی به خشکی و دیگری به دریا باز می شود (آخربازی ساموئل بکت) یا استاد دانشگاهی که در مقابل دانشجویان عریان می شود (استاد تاران اثر آرتور آداموف) یا دو نفر که در میدان جنگ سفره غذا پهن کرده اند ( پیکنیک در میدان جنگ اثر آرابال) یا زنانی زش و کریه المنظر که خود را جوان و زیبا می بینند و لباس ها مردانه می پوشند (سه زن بلند و بالا اثر آلبی) و یا کبریت فروشی در جاده ای متروک در خارج از شهر ( درد خفیف از هارولد پینتر) و همینطور به نمایشنامه های مختلفی می توان اشاره کرد.

 

این نا به جا قرار گرفتن عناصر در کنار یکدیگر در واقع طنز سیاه و فکاهی واری است که فرای واقعیت است و اگر بخواهیم آنرا تفسیر کنیم به ایده های جالبی خواهیم رسید که البته از واقعیت هم واقعی ترند! با خوانش نمایشنامه های ابزوردیست ها و دیدن و لمس کردن تابلو های نقاشی سوررئالیست ها و دادائیست ها و مقایسه ها می توان به افکار و ایده های غریبی دست یافت که هم برای نقاشی کشیدن مناسب اند و هم برای نوشتن خلاقیت به وجود می آورند.

 

بدرود

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 11:44 قبل از ظهر |
جوابی به تنی چند از مخاطبان گرامی!
 

با درود فراوان...

کامنت ها خیلی زیاد شده بود به خصوص نظرهای خصوصی! بهتر دیدم یک پست را به جواب این همه کامنت اختصاص دهم.جالب اینجا است که پیش از باز کردن کامنت ها همه به سوی آی دی یاهو مسنجر رفته و آف لاین می دادند اما حالا ترافیک نظرها آنقدر زیاد شده که نمی دانم چطور پاسخگو باشم؟؟؟

در پاسخ به کامنت عزیزی که به شدت بنده را کلافه کرده اند و می خواهند نامه شان را در وبلاگ قرار دهم و حدودا دوازده مرتبه متن نامه را با انواع و اقسام پسوند های مختلف به ایمیل بنده فرستاده اند باید عرض کنم به ناچار پذیرای نامه ی شما در وبلاگم هستم و در اولین فرصت این کار را خواهم کرد و به غیر از چند سطر کوتاه که باید حتما سانسور گردد آنرا در وبلاگ قرار خواهم داد لطفا دیگر نه متن نامه را ایمیل کنند و نه در این باره کامنتی بدهند.متشکرم!!!

به آن خانمی که فرموده بودند درباره ی طراحی لباس نمایشنامه های ابزورد بنویسم باید بگویم (چششششششششم! به زودی این مطلب را برای ایشان خواهم نوشت!!!)

در جواب دوست عزیزی که راجع به موسیقی اجرایی در آثار ابزورد مطلب خواسته بودند باید عرض کنم که یکی از بزرگترین آرزوهای بنده این است که این مطلب را در بخش (صفحات جداگانه) بنویسم اما چه کنم که در نوشتن برخی مطالب واقعا معذورم و به دلیل پاره ای از مشکلات (از سویی دیگر) قادر به نوشتن چنین مطلبی به طور اکمل و افصل نیستم!!!

اما نوبتی هم که باشد نوبت دوست گرامی جناب (صابری) است که خواسته بودند وبلاگ را تبدیل به یک سایت و پایگاهی مستحکم برای طرفداران تئاتر ابزورد کنم.دوست گرامی جناب صابری از اینکه چنین به بنده لطف دارید و فضای وبلاگ را برای چنین مطالبی کم می بینید از شما صمیمانه سپاسگذارم اما این پیشنهاد شما حداقل برای شروع (ساخت سایت- طراحی - نصب) سیصد هزار تومان پول می خواهد که بنده در این شرایط بسیار بسیار خوب رفاهی مملکت از پرداخت چنین هزینه ای واقعا معذورم و در ثانی برای هر بار به روز کردن سایت فقط یک نصف روز زمان و مبلغ سی هزار تومان نیاز است و  اینکه سالیانه باید برای ساپورت کردن سایت مبلغ صد هزار تومان پرداخت کنم!!! تازه با این همه ترافیک های اینترنتی و ساپورت نشدن از سوی ساپورتر سایت که آیا در طول ۳۶۵ روز سال اگر ۶۵ روزش سایت بالا بیاید باید کلاهمان را صد بار بالا بیاندازیم! از سویی دیگر برخی از سایت ها به دلیل دسترسی راحت مخابرات محترم هوتوتو...

درباره کتاب (مالون می میرد) باید عارض گردم که نسخه اصلی برای ناشر آماده است و باید پیرینت آن را به زودی دریافت کنم و آن را برای استادی در تهران بزرگ بفرستم تا ایشان زحمتش را بکشند و آنرا به ناشرین محترم تهران بزرگ نشان دهند و نسخه ای از این کتاب را تقدیم حضورتان کنم...

یکی دیگر از دوستان به شدت خشمگین فرموده بودند (چرا فقط درباره ابزورد می نویسی؟ مطالب به درد  بخور بنویس) باید خدمت این دوست عزیز (توجه کنید دوست بسیار عزیز) عرض کنم هیچ اشکالی ندارد من به شما راهکاری می دهم که مشکلتان حل شود و به وبلاگهایی که مطالب به درد بخور ندارند (مثل وب ما) نیایید! شما می توانید با یک کلیک به چند هزار وبلاگی که در بلاگفا -پرشین بلاگ-پارسی بلاگ - بلاگ اسکای - ا ی ر ا ن بلاگ - پردیس بلاگ - بلاگ اسپوت و .... مطالب بسیار عالی می نویسند تشریف برده و لذت ببرید و برای همیشه از شر سلاطان و تاج و تخت ستمکار ابزورد راحت شوید و بهتر است به جای این همه القاب خوب خوب نسبت دادن به والدین محترم تان به این همه سایت و وبلاگ پرفایده تشریف ببرید و از خواندن آنها لذت ببرید...

و اما آخرین پاسخ به دوستانی است که ادعا دارند مطالب این وبلاگ تکراری است! این دسته از دوستان گرامی می توانند به دیگر وبلاگ ها در این زمینه سری بزنند (البته اگر وبلاگی دیگر در این زمینه باشد) و کتب و نمایشنامه های ابزورد و مقالاتی که در مجلات تئاتری به چاپ می رسند را بخوانند تا متوجه اشتباه خود بشوند! و اینقدر مارا خسته و کلافه و البته متنفر نکنند.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 2:40 بعد از ظهر |
جشن ابزورد!!!
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 4:35 بعد از ظهر |
تبارشناسی ابزورد 2
 

با درود فراان خدمت دوستان گرامی و بازدید کننده گان محترم.ضمن تبریک جشن هالووین خدمت شما عزیزان در این پست  به بخش دوم از سری پستهای تبار شناسی و ریشه یابی مکتب ابزورد خواهم پرداخت.

در بخش پیشین این جستار در مورد ترجمه و معادل سازی واژه ابزورد توضیحاتی داده شد و گفته شد که در دهه های پیشین با ضعف ترجمه و معادل سازی ها و فرهنگ سازی های نادرست این واژه دستخوش بشترین صدمات و آسیب ها شد و در مورد معادل درست این واژه هم توضیحاتی خدمت دوشتان ارائه گشت.اما در این مجال باید به پیشینه ی این مکتب و واژه اش از بعد تاریخی اشاره کنم...

نطفه ی محزون!

درست در سپتامبر 1873 در فرانسه کودکی ناخوش احوال به نام (آلفرد ژاری) متولد شد و با این تولد نخستین نطفه ی (ابزورد) در رحم تئاتر به وجود آمد! این کودک بیمار که از  عنفوان کودکی سخت مزاج و ناخوش احوال بود در خانواده ای بزرگ شد که همگی دچار یک سرخوردگی اجتماعی شده بودند و پدرش به دلیل دائم الخمری و اعتیاد به الکل خانواده را ترک کرد!

آلفرد در سن ده ساله گی به مدرسه رفت و در یکی از مدارس شهر پاریس در کنار همکلاسی های شادمان و پر انرژی خود دوران ابتدای را گذراند! گفته شده او کودکی بسیار زیرک و باهوش بود و نمره ریاضی اش هرگز از نوزده پایین تر نبود اما موقع امتحانات از مخصوصا به سوالات جواب نمی داد و به همین خاطر در هر کلاس دو سال ماند! مدیر و ناظم و معلم های مدرسه اش دل پر خونی از او داشتند و او را مرتبا تنبیه می کردند!

خود وی درباره این افتضاحاتش می گوید : به خاطر این که تنبیه شوم دست به کارهای ناشایست می زدم! من عاشق کتک خوردن با چوب ترکه ی انجیر بودم!"

آلفرد که از سنین خرد سالی روحیه ای (میزانثروپی =انسانگریزانه) داشت همیشه از بچه های محله و دوستان مدرسه اش در حال فرار بود و بهترین تفریح او بازی با جانوران دریایی بود.یک ماهی را چند بار از آب می گرفت و به آب می انداخت تا نیمه جان شود و این کار را آنقدر ادامه می داد تا ماهی بخت برگشته جان دهد!

نخستین نمایشنامه اش را در سن پانزده سالگی نوشت که (لهستانی ها) نام داشت و به خاطر این نمایشنامه اسقف اعظم کلیسای مدرسه او را برای یک سال از درس خواندن در مدرسه محروم کرد و به همین خاطر او زیر لباس اسقف را به آتش کشید و اگر به دادش نرسیده بودند اسقف بیچاره جان داده بود!!!

بالاخره سالهای سخت و پر از انزوا برای آلفرد مثل برق و باد گذشت و اتفاق مهمی در تاریخ تئاتر و ادبیات دراماتیک رخ داد و آن اتفاق  چیزی جز نگارش (شاه اوبو) نبود! این شاهکار بزرگ تاریخ ادبیات نمایش  در فرانسه نگاشته شد ولی به دلایلی مورد پذیرش قرار نگرفت و به دست فراموشی سپرده شد!

 

شاه اوبو بر تختی خونین:

شاه اوبو شخصیتی مضحک،پیچیده و بیمارگون است که بر تاج و تخت لهستان سایه افکنده است! او که شخصیتی سبک سر و احمق و خونخوار است سه دندان بیشتر در دهانش نیست که هر کدام از یک جنس هستند :سنگ و چوب و آهن و گوشی تا شونده و بدنی ناقص الخلقه دارد و وقتی خواسته ای دارد برای خواسته اش مانند کودکان و یا پیران خرفت می گرید و اشک می ریزد ولو جان کسی را بخواهد بگیرد مانند یک شیرینی چوبی برایش اشک می ریزد تا شخص نگون بخت را بر دار کنند!

اوبو در واقع هجویه ای علیه طبقه  اول جامعه آن روز اروپا بود که به غیر از خود کسی را در درون نمی پذیرفتند و نماد دنیای هرج و مرج  و سیاست های غلط وقت حاکمیت بود.این متن که تا اواخر مرگ آلفر به صحنه نرفت نخستین نطفه ی ابزورد است که مارتین اسلین کبیر آنرا اولین نمایشنامه ی ساختار شکن ابزورد می داند.

ژاری همیشه یک تپانچه ی پر به همراه داشت. او درجواب یکی از همسایگانش که از تمرین تیراندازی او به علت در خطر بودن جان کودکانش شکایت داشت گفت: "اگر چنین اتفاقی می افتاد، ما-دا-م، ما به شخصه خوشحال می‌شدیم که با شما کودکان جدید حاصل نماییم" (اما او در رفتار خود تمایلی به برقراری ارتباط با زنان نداشت).

آلفرد ژاری را بنیان گذار مکتب (پاتافیزیک) می دانند.مکتبی فلسفی که ژاری خود مبدع آن است و فلسفه ای غریب است که مبدا و اصل را بر پایه ی فرعیات و استثناء ها قرار می دهد و هر چیز کوچکی را واقعه ای بزرگ می داند.

در اواخر عمر آلفرد ژاری چهره‌ای افسانه‌ای برای نویسندگان و هنرمندان پاریسی بود. گیوم آپولینر، آندره سالمون و ماکس ژاکوب اشتیاق فراوانی نسبت به او داشتند. بعد از مرگ او پابلو پیکاسو مجذوب ژاری شد. آلفرد ژاری در ۱ نوامبر ۱۹۰۷ بر اثر بیماری سل که مصرف الکل و مواد مخدر آن را تشدید کرده بود در شهر پاریس درگذشت. گفته می‌شود آخرین درخواست او قبل از مرگ یک خلال دندان بوده است.

دو نمایشنامه دیگر با عنوان های (شاه ابوی بی غیرت) و (اوبو در بند) هم تا پایان عمر آلفردژاری نگاشته شده است که به عبارتی ادامه ی ماجرای این پادشاه مضحک و شکم گنده است.این متن ها تا به حال به فارسی برگردانده نشده اند ولی متن نخست (شاه اوبو) ترجمه شده و نسخه اصلی آن در دست نویسنده وبلاگ است که در صورت لزوم می توانید در کامنت ها آن را در خواست کنید و مطمئن باشید کسی آنرا به شما نخواهد داد...

مارتین اسلین کبیر نظریه پرداز و منتقد تئاتر برای نخستین بار در کتاب خود (تئاتر ابزورد) به ابعاد تاریخی ابزورد اشاره می کند و می گوید : " ابزورد مکتبی است که گویی مکاتب ناتورا لیسم - سوررئالیسم - داداییسم - اکسپرسیونیسم و اگزیستانسیالیسم را با یکدیگر تلفیق کرده باشند و آنرا در فضای خالی و استراتژی ها  آنتونن آرتو اجرا کرده باشند!) و در واقع برداشتی بی نظیر از این مکتب به عمل آورده و ارائه کرده است.در واقع مارتین اسلین نخستین کسی بود که به این مکتب جان داد  و آنرا در فضایی تازه (جنگ جهانی) تقسیم بندی کرد و باید چاپ کتاب بی نظیر (درباره تئاتر ابزورد) را انقلابی در این مکتب به شمار آورد که باعث شد هم نویسنده گان این مکتب از بقیه متمایز گردند و هم این که یک سری قواعد و قوانین ساختاری را از دل متون نویسندگان ابزورد بیرون کشید و به ثبت رسانید.

اگر کتاب (تئاتر تجربه گر - عبث نما) ی دکتر ناظر زاده کرمانی را بخوانید در مورد مکتب ابزورد مطالب بی شماری را خواهید آموخت.هرچند اشکالات زیادی بر این کتاب آمده است اما از نظر شناخت مکتب ابزورد و نویسندگانش کمک شایانی به شما خواهد کرد.بخش (تئاتر نو) در جلد دوم (مکتب های ادبی) اثر معروف (استاد رضا سید حسینی)  هم مطالب جالبی در این زمینه ارائه کرده است.

 

در مجال بعدی به دوره ی خلاء ابزوردیسم و دوباره از سر گرفته شدن آن توسط بکت و یونسکو خواهم پرداخت.دوستان اگر مطالبی در این زمینه داشتید می توانید آنرا برای من ایمیل کنید تا با نام خودتان آنرا در وبلاگ قرار دهم.متشکرم.

 بدرود

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 3:51 بعد از ظهر |
تبارشناسی ابزورد 1
 

با درود فراوان خدمت شما مخاطبان و بازدید کننده گان وبلاگ Endgame

بالاخره انتظار به سر رسید و بعد از مدت های مدید وبلاگ به روز شد! از این تاریخ به بعد اگر مشکلی پیش نیاید هفته ای دو بار وبلاگ را با مطالب دسته اول به روز خواهم کرد.مطالب بی شماری آماده کرده ام که قرار است همه را در کتابی بیاورم.نمایشنامه ی (مالون میمیرد) که پایان نامه ام بود به علاوه ی مطالبی در باب آداپتیزاسون و دراماتورژی را در این کتاب خواهم آورد.

اما مطلب امروز درباره ی (تبار شناسی و ریشه یابی مکتب ابزورد) می باشد که به صورت پست هایی دنباله دار تقدیم حضورتان خواهد شد.از مترجم گرامی خانم  (ر.ن) به خاطر زحمات بی دریغشان صمیمانه قدردانی می کنم.

تبار شناسی و ریشه یابی مکتب ابزورد.

مکتب ابزورد و چندی از نویسنده گان این مکتب در ایران تا حدودی شناخته شده است.بسیاری از مخاطبان تئاتر و نمایشنامه و دانشجویان رشته تئاتر و استادان گرامی در ایران با واژه ی ابزورد و نام (ساموئل بکت) آشنایی دیرینه دارند.البته در دهه های پیشین با ضعف ترجمه و تالیف و نظریه پردازی های متفاوت توسط برخی از سودجویان ادبیات نمایشی مکاتب بسیاری دچار تحریف و کژفهمی شدند که مکتب ابزورد هم یکی از مکاتبی بود که بیشترین آسیب و صدمه را بر پیکره ی خود دید.متاسفانه با ترجمه نا صحیح از واژه ی ابزورد و برگرداندن آن به معادل هایی نظیر (پوچی - تئاتر پوچ - عبث - هیچ انگاری - معنا باخته و . . . ) بسی دچار این توهم شدند که مکتب ابزورد ضد دین - ضد مذهب - ضد خدا و پوچ گرا است و بسیاری از این مکتب رویگردان شدند و برخی دیگر گمان می کردند ابزورد یک مکتب نا امید و هرج و مرج خواه است و بسیاری پا را از این هم فراتر نهاده و ابزورد را با (نیهیلیسم و پوچ گرایی) یکی کردند!

متاسفانه در میان عده ی کثیری این شایعه های بی اساس و بی معنی جا افتاده است که ابزورد مکتبی است مخصوص اروپایی ها و امریکایی ها است و این دستاویزی است که غرب به آن چنگ انداخته است و برای جامعه ی ما و جهان شرق نیست! چرا که گمان می کردند به علت اینکه ابزورد از  غرب سر برآورده و مبدا آن اروپای دهه ی پنجاه و  شصت میلادی بوده است پس برای انسان آن دوره بوده و امروزه حتی در غرب هم اهمیتی ندارد و با از راه رسیدن پست مدرنیسم دیگر ابزوردی وجود ندارد! و نمی دانند سخت در اشتباه اند!

برخی هم پا را از این فراتر نهاده و هرچه رنگ و بوی نا امیدی و ضد دین و ضد مسیح دارد را به ابزورد نسبت می دهد و برچسب های غیر منطقی بر آن می چسبانند! جالب این که عده ای حتی (آرتور میلر - یوجین اونیل - دورنمانت - دورفمان - گونتر گراس - تام استاپارد و سام شپارد و حتی پیتر هاندکه) را هم جزو پیروان ابزورد به حساب می آورند!!! و چه سخت در گمراهی اند!

البته بزرگوارانی چون (نجف دریابندری - سیروس طاهباز - دکتر مژده - ابولحسن نجفی - پرویز صیاد - جلال آل احمد - رضا کرم رضایی - داوود رشیدی - محصص و  آربی آوانسیان - محمود کیانوش . . . ) هم بودند که این مکتب را برای نخستین بار به جامعه ی روشنفکر و نویسنده گان زمان خود شناساندند و به خاطر این بزرگواری باید آنان را ستایش کرد.و باید این مسئله را هم در نظر گرفت که ضعف ترجمه و فرهنگ سازی های غلط در دهه های پیشین به علت نبود منابع و ماخذ کافی و عدم دسترسی به کتب روز غرب و کافی نبودن علم اساتید و کمبود اساتید مجرب در زمینه ی ادبیات و ترجمه همه و همه دست به دست هم داده تا بسیاری از واژه ها در فرهنگ عامه و حتی روشنفکران نادرست جای بیفتد!

خوشبختانه امروزه با وجود اینترنت و کتب و منابع کافی و معلوماتی که مترجمان و روشنفکران در دست دارند بسیاری از این کژفهمی ها اصلاح گشته است و رفتته (ابزورد) هم جایگاه اصلی اش را پیدا کرده است.مترجمان و روشنفکرانی نظیر (تینوش نظم جو - وحید رهبانی - سحر داوری - فرشید ابراهیمیان و لیلی عمرانی و . . . ) کوشیده اند تا امروزه ما برداشت درستی از (ابزورد) داشته باشیم.و در این مجال جای دارد که صمیمانه از این عزیزان تشکر کرد.

بعد از تمامی این دعواها و جار و جنجال هباید به معادل و برگردان درستی از واژه ی ابزورد برسیم.طی جلسه ای که شورای معادل سازی پس از سال ها برای این واژه ترتیب داده اند به این نتیجه رسیده اند که معادل صحیح واژه ی ابزورد ( گنگ - ناگویا - پوچ نما ) بوده است که برای کاربردهای مختلف از این مکتب یکی از این معادل ها را به کار می بریم.

اما نظری که من به عنوان یک عضو کوچک ارائه می دهم چنین می باشد که بهتر است برای برخی واژه ها اصلا معادل نیاوریم! و طی مطالعه و تحقیق در هر زمینه به درکی درونی از واژه ای برسیم.مثلا برای کلمه ی اگزیستانسیالیسم (اصالت وجود) را به کار نبریم بلکه با مطالعه ی آثار ژان پل سارتر و کامو و سیمون دو بوار به درکی درونی از اگزیستانسیالیسم برسیم.این به جامعه کمک می کند که دچار سردرگمی و فرهنگ سازی های ترجمه ای ناصحیح نگردند...

دوستان گرامی این مبحث به صورت پیوسته ادامه دارد و در مجالی دیگر به ادامه این مبحث خواهم پرداخت.امیدوارم با نظرات و پیشنهادات خود به من انرژی دهید تا بیشتر و بیشتر تلاش کنم و بنویسم.متشکرم.

                                                                         بدرود

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 3:47 بعد از ظهر |
وعده و وعید
 

با درود خدمت دوستان گرامی و بازدید کنندگان وبلاگ.

بالاخره پس از مدت های مدید بخش نظرها را فعال کردم و حالا وقت آن رسیده که دوباره آغاز کنم به چه؟ به نوشتن.چرا که خیلی وقت است ننوشته ام و شدیدا دلم برای وبلاگ نویسی به تنگ آمده است.در این مدت با مشکلات خاصی دست و پنجه نرم می کردم اما متاسفانه مشکلات تا بدین جا از من قوی تر بوده اند و البته آدم نماهایی که این مشکلات را برایم درست کرده اند بیشتر از خود (مشکلات) می باشند!!!

به هر حال در این مدت خیلی ها را شناختم از دور و از نزدیک انسان ها نقاب از چهره های خبیث خود برداشتند و خوشبختانه خیلی ها شناسایی شدند!  البته (دریا به دهان سگ نجس نمی گردد) و ما هم پر کاه نیستیم و اگرچه کوه هم نیستیم اما به هر ترتیبی که هست راه نجات را پیدا خواهیم کرد...

متاسفانه و متاسفانه و متاسفانه گاهی پیش می آید انسان از هدف های متعالی اش دور می افتد به خصوص ما که در عرصه هنر و عشق قدم نهاده ایم بسیار شکننده تر از آنیم که بتوان فکرش را کرد! و با این موانعی که انسان نما های عامی بر سر راهمان قرار می دهند به این سو و آن سو می رویم و سر در گم می شویم.دقیقا مثل کاراکترهای تئاتر ابزورد که با یک تلنگر از مسیر منحرف می شوند...

با عرض پوزش باید باز هم یک سری وعده ها و تعهدها بدهم اما این بار به همه قول هایم عمل خواهم کرد.طی برنامه ای منظم می خواهم به کار وبلاگ ادامه دهم و بدون حاشیه باز هم به روزهای پر بار برگردم.روزهایی که سه با وبلاگ به روز می شد و همه شما عزیزان می آمدید و ظر می دادید و مرا شادمان می کردید.دلم خیلی برای آن روزها تنگ شده است! برای تمامی شما مخاطبانم! چه آنهایی که بد و بیراه می گفتند و چه آنهایی که استفاده می کردند!

از همین هفته ای که در راه است هفته ای دوبار وبلاگ را با مطالب به روز خواهم نمود.! با آرزوی این که باز هم به هدفم بازگردم و شما یاری ام کنید.به زودی از مطالب وبلاگ کتابی به چاپ خواهم رسانید و آنرا به شما تقدیم خواهم کرد.

                                                                     بدرود

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 9:7 قبل از ظهر |
خبر 1
 

درود بر شما دوستان گرامی.از این که نظرات را بسته ام واقعا اظهار شرمنده گی می کنم.از دوستانی که در قبالشان بد قولی شده واقعا معذرت می خواهم و از این بابت شرمسار و سرافکنده ام.باشد تا به زودی جبران کنم.به دلیل پاره ای از مشکلات حتی برای امتحان فوق لیسانس نتواستم به طهران بروم و متاسفانه تا سال دیگر و کنکوری دیگر مجبورم در اهواز بمانم.

در این پست فقط می خواستم خبری را به اطلاع دوستان برسانم و آن این است که به احتمال بسیار زیاد در این وبلاگ موضوع دیگری در بخش (صفحات جداگانه) اضافه خواهد شد که یکی از این چهار عنوان خواهد بود:

۱-ادبیات داستانی (مینی مالیستی)

۲- کانپچوال آرت و پرفورمنس آرت

۳- موسیقی مینی مالیستی دراماتیک

۴- سینمای مینی مالیسم و دیجیتال

که بنا به تهیه و ترجمه نسخ هر کدام از این عناوین و اولویت بندی در راستای سهولت کاری یکی از این عناوین را در بخش (صفحات جداگانه) اضافه خواهم کرد.از این که نمی توانید نظر خود را در این راستا اعمال فرمایید واقعا شرمنده ام.قرار بود نظرهای خصوصی را باز کنم ولی بنا به دلایلی این امر هم امکان پذیر نیست و این که به طور کل سیستم اینباکس را از html حذف کردم به طوری که در قسمت امکانات گزینه ی (آخرین نظرات خوانندگان) و ( نظرات تایید نشده) حتی وجود ندارند که بخواهم به آنها رجوع کنم! و برای بار دوم هم از حضور گرمتان شرمنده ام.از دوستان عزیزی که به انتظار من هستند باید عرض کنم به زودی انتظارشان به سر خواهد رسید.

بدرود

                                                                      

 

 

|+|
هیچ
 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 3:15 قبل از ظهر |
a mare shell
 

a mare shell

Please do not take me
since I behold the sun
I would still like to
stay here for a while

Although
in her arms
I feel
freeze's breath
(death's breeze)

She is here
She swallows the sun

And everything is still
All will come to an end


|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 2:46 قبل از ظهر |
در قند هندوانه!!!!!!!!!!
 

باز هم درود بر شما مخاطبان گرامی! ساعت چهار صبح است! خواب به کله ام نمی آید! امان از این بی خوابی لعنتی!!!!!!

خوابم نمی برد یک چیزی به ذهنم آمد گفتم بنویسم توی وبلاگ شاید به درد شما هم بخورد! مدتی است یک کتاب بد طوری رویم تاثیر گذاشته است! کتاب در قند هندوانه! اثر ریچارد براتیگان! شامل قطعات کوتاه ادبی که نه شعر هستند و نه داستان کوتاه! یک واژه ی ابداعی در این اثر مرتبا تکرار شده که مرا به حد جنون رسانیده است و عاشقش شده ام! کلمه ی غریب i DEATH که فکر می کنم معنایی هم نداشته باشد! مدام در این اثر تکرار شده است و گویا مکانی است در ذهن نویسنده! یا راوی! این کتاب را انتشارات چشمه چاپ کرده است و ترجمه ی مهدی نوید می باشد که ترجمه ی بسیار خوب و دقیقی است.

این هم عکسی از ریچارد برایتیگان

این هم بخشی از قطعه ی اول این کتاب!

در قند هندوانه کارها می گذشت و باز هم می گذشت.همچنان که عمرم می گذشت در قند هندوانه. درباره ی این موضوع برای تان می گویم. چون من در اینجا و شما دور از آن.

هرجا هستید،باید منتهای تلاشمان را بکنیم.برای سفر کردن خیلی دور است،و این جا هم چیزی برای سفر کردن نداریم.به جز قند هندوانه.امیدوارم از کار دربیاید.

من در کلبه ای نزدیک iDEATH زندگی می کنم.i DEATH را می توانم از پنجره ببینم و حسش کنم. الان سرد است و مثل هر چیزی که در دست بچه ای باشد شکل می گیرد. نمی دانم آن چیز چه می تواند باشد.

در i DEATH هماهنگی ظریفی وجود دارد . مناسب حال ماست.

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 5:6 قبل از ظهر |