تبليغاتX
آخر بازی [Endgame] آخربازی

-l- فقط تئاتر ابزورد -l-

درد خفیف و هارولد پینتر
 

 

دوستان و سروران بازدید کننده ضمن عرض سلام به خدمت شما باید به خاطر بد قولی هایم از شما پوزش بخواهم چرا که در انتهای پست قبلی قول نوشتن مطلبی را در باره ی ژانری نوین به شما داده بودم که بنا به دلایلی این پست برای سه پست آینده خواهد افتاد و به همین علت من رسما از شما دوستان عذر خواهی می کنم. در این پست می خواهم راجع به هارولد پینتر که یکی از ابزوردیست ها و نویسندگان خوب و صاحب نام این مکتب است مطالبی را خدمتتان تقدیم کنم و در انتها به تحلیل یکی از آثار درخشان این نویسنده بپردازم. اما باز هم پیش از نوشتن این پست باید بگویم این نوشتار را خالصانه به خانم ( سیما کهنموئی ) همکلاسی بسیار گرامی ام در طول دوران دانشجوئی تقدیم کنم. کسی که برای من همچون مادر بود و هرگز محبت هایش را نمی توانم فراموش کنم.

بیوگرافی هارولد پینتر

هارولد پینتر در دهم اکتبر سال ۱۹۳۰ در خانواده ی یهودی در محله (هاکنی) لندن چشم به جهان گشود. پدرش خیاط لباس های زنانه بود. هارولد بازیگری را در دبیرستان شروع کرد و نقش هایی در نمایشنامه هایی چند از جمله (مکبث) و (رمئو ) را در این سالها بازی کرد. او علاقه بسیاری هم به ورزش داشت و در مسابقات دو و میدانی دبیرستان ها شرکت می کرد و چند مرتبه صاحب رکورد هم شده بود.

در سال ۱۹۴۸ از طریق بورسی وارد اکادمی سلطنتی نهرهای دراماتیک شد. اما پس از یک ترم شش ماهه به دلیل رفتار زننده و نابه هنجارش به او اخطار داده شد و هارولد سرکش آنجا را ترک کرد. همچنین هنگامی که در سالهای ۱۹۴۹-۱۹۴۸ به خدمت سربازی فرا خوانده شد از رفتن به سربازی سر باز زده و محکوم به پرداخت جریمه شد.

در سال ۱۹۵۰ موفق می شود در مجله پئوتری لندن اشعاری از خود را به چاپ برساند. هارولد جوان در همین سال کار حرفه ای خود را با ایفای نقش در یک سریال تلوزیونی آغاز کرد و به عنوان بازیگری حرفه ای با بی.بی.سی قرارداد می بندد. در یک سال بعد در نمایشی رادیوئی به نام (هانری هشتم) اثر شکسپیر بازی کرد و در همان سال با گروه خود به ایرلند سفر می کند و نقش های (هوراشیو) و ( باسانیو) و ( کاسیو) را بازی میکند.

در سال ۱۹۵۶ اولین نمایشنامه خود به نام (اطاق) را به نگارش در می آورد.و این نمایشنامه را به دوستش (هنرب ولف) که دانشجوی تئاتر در دانشگاه (بریستول) بود . پس از به صحنه رفتن این متن هارولد جوان تصمیم می کیرد به کار نوشتن ادامه دهد. نمایشنامه پینتر با چنان موفقیتی روبرو می شود که  یک مدرسه دیگر از پینتر اجازه می خواهد تا نمایشنامه اتاق را به صحنه ببرد. در همین سال پینتر نمایشنامه های (گارسون لال) و (جشن تولد) را به رشته تحریر در می آورد و این دو متن هم به صحنه میروند و گارسون لال به موفقیت چشمگیری دست می یابد. و جشن تولد هم توسط ( پیتر وود ) کارگدانی می شود. در نوزدهم ماه مه همان سال باز هم جشن تولد بر صحنه می رود و اینبار مورد انتقاد سرسختانه و بسیار شدید منتقدان قرار می گیرد. منتقدان می گویند این متن تقلیدی است از نمایشنامه (درس) اثر (اوژن یونسکو)

پینتر در ۲۷ اکتبر سال ۱۹۵۸ نمایشنامه دیگری به عنوان (درد خفیف) به نگارش در می آورد در همان سال هم متن گارسون لال و هم جشن تولد در آلمان اجراهای جهانی خود را بر صحنه می برند و این نخستین موفقیت جدی پینتر را به دنبال می آورد.در سال ۵۹ نمایشنامه رادیوئی او به نام (شبی بیرون از خانه) اجرا می شود که با موفقیت چشمگیری همراه می گردد.

نمایشنامه های (سختی در کارها) و (سیاه و سفید) و در ۲۹ ژوئیه (درد خفیف) اجرا می شوند. در همان سال در تئاتر ملی آلمان باز نمایشنامه (جشن تولد) بر صحنه می رود و (گارسن لال) هم در کلوپ (هامپ استد) اجرا می شود.

اولین اجرای (سرایدار) در ۲۴ آوریل ۱۹۶۰ در لندن صورت گرفت. یکی از منتقدین در باره این متن گفته بود : (این متن شاهکار ابزورد است و بزرگترین نمایشنامه قرن بیستم - به شرطی که در انتظار گودو وجود نداشته باشه!!!!!!!! )

هارولد پینتر که شدیدا تحت تاثیر (ساموئل بکت کبیر ) و (کافکا) بود مانند این دو نویسنده برخوردی اگزیستانسیالیسم با مسائل و زندگی دارد. نوع زیست و هستی هر انسانی مبین تفکر اوست. و باید (فروید ) را هم به این دو نویسنده اضافه کنیم چرا که نوشته های هارولد پینتر به شدت رنگ و بویی (فرویدی) دارند و (اروتیسم) در آنها به وفور یافت می شود. خود پینتر در باره بکت و کافکا می گوید : " هنگامی که آثار این دو نویسنده را می خواندم به چیز بسیار عجیبی دست یافتم که ارتباط این دو نویسنده با هم بود و آن این بود که در آثار کافکا با وحشت و اظطرابی بسیار هیجان انگیز و دردناک روبرو می شدم گویی در صحنه جنگی بدون سلاح گرفتار آمده باشید و وقتی به آثار بکت می رسیدم گویی در همان جبهه بودم منتها در آرامش پس از نابودی! )

دوستان و گرامیان عزیز. این متنی که خدمتتان ارائه شد از کتابی بود به نام ( بررسی آثار هارولد پینتر نوشته مارتین اسلین) که در زمانی نوشته شده بود که پینتر خیلی از آثارش را هنوز ننوشته بود و اگر بخواهیم همه آثار پینتر را با توضیح سالشمار کنیم صد و سی و سه اثر اعم از شعر و نمایشنامه و فیلمنامه و سناریو و داستان کوتاه و بلند را به این نوشتار باید اضافه کنیم که مطمئنا در این مجال نمی توان چنین کاری را انجام داد.به عنوان تحلیل یکی از متن های بسیار قوی پینتر در این پست من (درد خفیف) را انتخاب کرده ام که پس از ارائه خلاصه داستان آنرا خدمتتان تقدثم می کنم.

خلاصه داستان

درد خفیف

اثر هارولد پینتر

ادوارد و فلورا زن و شوهری میان سال از طبقه ثروتمند انگلیس در خانه ای ویلایی در خارج از شهر به دور از انسان های دیگر با یکدیگر زندگی می کنند. ادوارد روزها در باغچه به پرورش گل و گیاه مشغول است و فلورا به کارهای روزمره رسیدگی می کند. نمایش از جایی شروع می شود که پیرمردی کبریت فروش در این محل متروک و به دور از سکنه پشت در ویلای ادوارد و فلورا مشغول کبریت فروشی است! ادوارد که مردی بدبین و انسان گریز است به پیرمرد شک می کند و از فلورا می خواهد غازی برای نهار تهیه کند و پیرمرد را دعوت کند تا از کار پیرمرد سر در بیاورند. فلورا هم ترتیب نهاری می بیند و پیرمرد را با جعبه کبریت فروشی اش به داخل منزل هدایت می کند. پیرمرد هیچ حرفی نمی زند و در برابر سوال ها و حرف های ادوارد  و فلورا سکوت می کند. پیرمرد را به داخل خانه می برند و به نوبت برای حرف زدن و حرف کشیدن از او به داخل اتاق می روند و هر بار نطقی طولانی برایش می کنند. اما پیرمرد حتی کلامی بر لب نمی آورد و در آخر ادوارد خشمگین شده و جعبه کبریت فوشی پیرمرد را خرد می کند و پیرمرد را کتک می زند و از خانه بیرون می کند.

 

تحلیل نمایشنامه درد خفیف

به قلم مارتین اسلین

نمایشنامه درد خفیف نشانگر دل مشغولی ها و ترسها و تزلزل طبقه متوسط مرفه انگلیس است.مردمی که از هیچ برای خود چیزی می سازند. و به دین وسیله زندگی خود را با آن به مخاطره جدی می افکنند. البته این ترس ها و مخاطرات از یک نقطه نظر هم چندان پوچ و بی ارزش نیستند چه انسان غربی همیشه در طول حیات خویش شاهد تجاوزات و به دام افتادن ها بوده است. از این روست که هر چیز کوچکی را مشکوک شمرده و او را به خطر می اندازد. انسان هایی که روزانه شاهد اتفاقات شوم و تجاوزات و قتل و جنایت در نزدیک خویشند نمی توانند با آرامش و در صلح و صفا زندگی کنند و این تا بدان جا پیش می رود که از وجود پیرمرد کبریت فروش بی آزاری هم چنان به وحشت می افتند.

نمایشنامه درد خفیف که در واقع باری رادیو نوشته شده بود اجرای صحنه ای نیز داشت. لیکن اجرای رادیوئی آن باید با توفیق بیشتر همراه بوده باشد. زیرا که شنونده رادیو بهتر می تواند درک کند که آیا کاراکتر پیرمرد کبریت فروش با سکوت سنگین خود (که در رادیو صد چندان می شود) اصلا وجود خارجی دارد یا فقط زائیده ی ذهن این زن و شوهر است!!! این متن از نخستین نمایشنامه های هارولد پینتر است که زبان آن به شدت شبیه به طبقه متوسط انگلیس است از اینرو بیشتر مردم انگلیس با این نمایشنامه ارتباط برقرار می کنند.

ادوارد و فلورا یک زوج ثروتمند از طبقه متوسط هستند که در یک خانه روستایی بزرگ که اطراف آن باغ های زیادی فرا گرفته است زندگیی می کنند. سابقا ادوارد در کار تجارت بوده است. ولی در حال حاضر او خود را یک روشن فکر می داند و مدعیست که در حال نگارش کتابی پیرامون فضا و زمان است!!!. در جای دیگری به مناسبت دیگری اشاره می کند که در نظر دارد کاری در خصوص کنگوی بلژیک انجام دهد.

نمایشنامه از جایی شروع می شود که ادوارد و فلورا مشغول صرف صبحانه اند. رد و بدل شدن کلماتی در مورد موضوعات بی ارزش و مبتذل روزمره مانند آنچه در نمایشنامه گارسون لال میان بن و گاس رد و بدل می شود. و نشان می دهد میان این دو زن و شوهر با یکدیگر شکراب است. آیا پشه ها گاز می گیرند؟ (یا نیش می زنند؟) این سوالی است که به مجادله سختی منجر می شود. در این حین پشه یا زنبوری که دور میز صبحانه مدام دور می زند به وسیله ی چای داغی که ادوارد روی پشه می ریزد می میرد و ادوارد که از درد خفیفی در چشمانش شکایت دارد از این که پشه با این چای داغ چشمانش کور می شوند به وجد می آید!!!

در اینجا ما با تم کوری روبرو هستیم. مانند آنچه در نمایشنامه های (اطاق) و (جشن تولد) داشتیم. به نظر می رسد این مسئله اشاره به عدم توانایی جنسی و مرگ برابر باشد. در واقع داستان مهم و ضمنی ای که در طراف پشه می گذرد عمل تلخی و تنفر و ظلمی را نشان می دهد که پشت کلمات مودبانه و  رفتار رسمی این ازدواج پنهان شده است!

ادوارد و فلورا هر دو نگرانند. مدتی نزدیک دو ماه است پیرمردی نحیف با جعبه کبریت فروشی اش پشت ورودی باغ آنها ایستاده و سعی دارد به عابرینی که از آنجا رد هم نمی شوند کبریت بفروشد! البته به زحمت می شود گفت عابری از آن حوالی می گذرد و این نکته ایست که پیرمرد کبریت فروش را برای ما مرموز می کند که چه هدفی از این کار دارد. ادوارد و فلورا پیرمرد را دعوت کرده و با او رفتاری رسمی و در عین حال صمیمانه می کنند تا بتوانند از او حرف بکشند و سکوت پیرمرد منجر به منولوگ های عصبی و طولانی و خشنی می گردد که ادوارد با پیرمرد دارد. دراین حین فلورا به درون اتاق می آید و ادوارد از او می خواهد بقیه کارها را راست و ریست کند چرا که دیگر توانی در خود نمی بیند و درد خفیف او تابدان جا پیش رفته است که او را به حال کهوات و پوسیدگی انداخته است بنابر این از اتاق بیرون می رود و فلورا با پیرمرد به گفتگو می پردازد. قلورا یاد جوانی اش می افتد و به خاطر می آورد زمانی را با مردی مثل او ملاقات داشته است و اتفاقات فانتزی و اروتیک جوانی در او بیدار می شود و با اینکه پیرمرد بویی بسیار زننده دارد فلورا خود را مجبور می کند که به کنار پیرمرد برود و جوانی خود را بار دیگر زنده کند.در اینجا با شهوتی بیمار سر و کار داریم به طور که فلورا از حالت عادی خارج شده و نمی داند پیرمردی که در کنار اوست هیچ نیست مگر زائیده ذهن بیمار شده اش! در این حین ادوارد وارد اناق می شود و فلورا به او می گوید نزدیک بوده او را به حرف دراورد ولی ادوارد که معتقد است فلورا دروغ می گوید با فحاشی فلورا را بیرون می راند و بار دیگر با پیرمرد از زمان جوانی و کریکت و ورزش هایی که می کرده سخن می گوید و باز هم با سکوت سر و سنگین پیرمرد مواجه می شود. در این حین ادوارد داغان تر از پیش خود را پیرمرد و پیرمرد کبریت فروش را جوان فرض می کند و مدام از میکروبی که در چشمش رفته است شکایت می کند و می نالد و اینبار فلورا وارد می شود و ادوارد از او می خواهد کمکش کند. سینی کبریت فروشی را به دست فلورا می دهد و از او می خواهد اورا به بیرون از باغ هدایت کند.

آیا پیرمرد کبریت فروش کیست؟ چرا در چنین جای بی سکنه و عابری به فروختن کبریت می پردازد؟ آیا می تواند نمادی از فرشته مرگ باشد که حتی در چنین جای دوردست و پرتی این زوج را رها نمی کند؟ پینتر در این نمایشنامه سعی دارد زوال زندگی زناشویی و تزلزل طبقه متوسط را نشان دهد. میزانتروپی در این نمایشنامه بیدید می کند و با ضد اومانیسم نیچه ای رو به رو می شویم. این نمایشنامه یکی از موفق ترین آثار رادوئی جهان شناخته شده که هارولد پینتر را همه طبقات اجتماع می شناساند.

 

فلسفه میزانتروپی در نمایشنامه درد خفیف.

میزانتروپی به معنای (انسان گریزی ) است و این زوج میان سال که چیز زیادی از زندگی گذشته شان نمی دانیم در این باغ بی سکنه و دور افتاده به دور از همسایه ها و فرزندان خویش زندگی می کنند و ادوارد به دلیل پارانوید( بدبینی) که دارد از آدم و آدمیزاد بیزار و هراسان است و دقیقا مثل نمایشنامه اطاق از دنیای بیر و از پشت در می ترسد. چرا که تا وقتی آرامش دارد که تنها باشد ولی به محض اینکه بیرون می رود یا چیزی از بیرون وارد می شود آرامش او را به مخاطره می اندازد و در اینجا می توانیم به نوعی با فلسفه میزانتروپی آشنا شویم.

این پست هم به پایان رسید و حکایت همچنان باقیست.

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 3:31 بعد از ظهر |
مصاحبه
 

با سلام خدمت دوستان خوب و گرامی. امید است خوب باشید. متاسفانه مدتی است بیمارم و زیاد توانایی تجدید مطلب را ندارم. به قول سرورم بکت نه میلی برای بیان مانده و نه مطلبی برای بیان کردن مانده است. تنها چیزی که هست همین مطالب شفابخش ابزورد یا به قولی که بعضی بر نخورد (آوانگارد) است.قرار بود تا در این پست سالشمار و بیوگرافی سرورم ژان ژنه را خدمتتان تقدیم کنم که باید خدمتتان عارض گردم با عرض پوزش هنوز آماده نشده است و از آنجایی که اهل رو نویسی کردن مطلب مثل برخی وبلاگ های دیگر نیستم باید کمی صبر کنید تا مطلب آماده گردد یا به عبارت دیگر بهتر است بگویم صبر کنید تا کمی سلامتم را به دست آورم و بعد مطلب را خدمتتان ارائه بدهم. اما در این پست می خواهم گروهی را به شما معرفی کنم که از جوانان ایرانی هستند و در واقع یک گروه تماما ژرفورمنس می باشند و سابقه ای دیرینه بالغ بر یک دهه دارند. درست زمانی که هنوز حرفی از پرفورمنس در کشور ایران زنده نمی شد و مسئله ای ناشناخته بود و به جز عده معدودی از اساتید کهنه کار و خبره که مدام در حال ترجمه و بروز کردن خود و علم خود بودند از این واژه چیزی نمی دانستند. من در این پست می خواهم متن مصاحبه ای که با سرپرست این گروه انجام داده ام را برای شما عزیزان در وبلاگ قرار دهم تا با این نوع هنری بیشتر آشنا بشوید. امید است از این مصاحبه ی جالب با این انسان خاص لذت ببرید. باید خدمتتان عرض کنم که این مصاحبه به صورت اینترنتی بوده است و برای این مصاحبه سه ماه در نوبت بوده ام تا بالاخره امشب در ساعت دو بامداد این دوست گرامی از فنلاند آنلاین شدند و به سوالات من پاسخ گفتند که در همینجا از ایشان بسیار متشکرم. این پست را به دوست عزیزمان جناب ANATHEMA از وبلاگ بسیار خوب www.avar.blogfa.com  تقدیم می کنم.

 

متن مصاحبه.

سلام بر شما دوست گرامی. پیش از هر چیز خودتان را معرفی کنید و از سوابقتان بگویید:

- من هم سلام دارم خدمت شما آرش عزیز و خیلی متشکرم از این که برای این پست من و گروه من رو انتخاب کردی. من سهند ثباتی هستم. متولد سال پنجاه و هشت. در شیراز متولد شدم و فعالیت های هنری ام رو از سال سال هفتاد شروع کردم و در تیم تئاتر مدرسه بودم که در همان سال با نمایش " فقط نه " که متن اون رو آقای شاکری نوشته بودند به جشنواره دانشجویی راه پیدا کردیم. کار گردان این نمایش که از سطح دانشجویی خیلی فراتر بود معلم خوبم آقای فرهنگیان بود که در آن سال من جایزیه ی بهترین بازیگر نوجوان را دریافت کردم. در این دوره من دوازده ساله بودم و مدتی فعالیت های هنری را به کناری نهادم به دلیل مشکلات خانوادگی که داشتم نتوانستم به کار هنر بپردازم چرا که مادرم با هنر مخالف بود و پدر و مادرم که از یکدیگر جدا شدند مادرم اجازه فعالیت های هنری را به من نداد و دوست داشت تا من فردی مذهبی و معلم شوم که من زیر بار نرفتم. در سال هفتاد و پنج بود که به طور جدی فعالیت های هنری ام را با کار گرافیک و صحنه آغاز کردم و این زمانی بود که نزد پدرم زندگی می کردم و باید در همینجا بگم بزرگترین مشوق من پدر عزیزم بود که من همیشه بهش افتخار می کنم. سال هفتاد و شش بود که با یکی از اساتید معروف در ایران که مایل نبودند نامشان برده شود کار کردم و در همان وقت بود که توسط این استاد محترم با پرفورمنس آرت آشنا شدم و با این استاد گروهی را تشکیل دادیم که شامل هفت نفر اعضاء می شد. در سال هشتاد از ایران خارج شدم و به فنلاند اومدم و تا حالا چهل و سه کار پرفورمنس آرت در کارنامه ام ثبت شده. اسم گروه خودم در فنلاند که یک اکیپ پنج نفری هستش و همه پسر هستند ( Arozh ) هست و همه اعضاء ایرانی هستند و با بزرگانی چون ( هرمان نیتش ) و ( گالا ) کار کرده ایم.

از پرفورمنس آرت برای ما بیشتر بگو. چه طور هنریه؟

- پرفورمنس آرت که نام خودش رو از واژه ی تئاتر به عاریه گرفته هنری ترکیبیه که از هفت هنر تشکیل مشه و در هر کدوم از هنرها ما شاهد نوع پرفورمنس هستیم. سینمای پرفورمنس - نمایش پرفورمنس و هنرهای تجسمی پرفورمنس و . . . من پرفورمنس آرت رو جزئی از درون خودم می دونم به خاطر این که یک هنر کاملا نا محدود هستش و هر چیزی رو که بخوای می تونی در اون پیدا کنی و هرگز محدودیت و خط قرمزی در اون وجود نداره. باید برای این حرف مثالی بیارم و اون اینه که اگر در صحنه تئاتری که پرفورمنس آرت باشه بازیگر خسته بشه همون موقع می تونه اعلام پایان کنه و اگر هم اونقدر انرژی داشته باشه که بتونه تا نصف روز ادامه بده اونقدر ادامه میده تا همه تماشاگر ها اون جا رو ترک کنند و یا اینکه خوش از پا بیفته!!!

گروه شما به چه بخشی از این هنر بیشتر علاقه داره و بیشتر روی کدوم یک از هنرها تاکید کردید؟

- ما با دو هنر موسیقی و تئاتر بیشتر رابطه برقرار کردیم و به وسیله ی نور پردازی و موسیقی زنده کارهامون رو ارائه میدیم

مکان ارائه و اجرای شما بیشتر چه خصوصیاتی باید داشته باشه؟

- ما در همون جایی که تمرین می کنیم در همون جا هم کارمون رو ارائه میدیم.

می شه بگی چه جور جاییه؟

- بله . ما در یک گاراج بزرگ و متروکه هم تمرین و هم اجرا می کنیم و تمام مردم محل ما رو می شناسند و با اشتیاق به دیدن کارها و اجراهای ما میان و خیلی به ما انرژی میدن و گاهی پیش میاد اونا هم در کار با ما شریک می شن و با ما بازی می کنن!

کارها و اجراهای شما بیشتر بر کدوم تم استواره؟

- تم بیشتر آثاری که ما ارائه دادیم تا حالا (اروتیک و مالیخولیا ) هستش در دنیای امروزی و جالب این که در فنلاند فقط گروه ما هستش که به این تم پرداخته و گروههای دیگر که بیشتر دوستان ما هستند با تم های نرمال تری کار می کنند.

از یکی از اجراهاتون برام بگو. چه کار می کنید؟

در یکی از اجراها چهار نفر از بچه های اکیپ پوستر یک زن عریان رو در دست دارند و فقط به اون نگاه می کنند و یکی از بچه های اکیپ که موسیقی گروه رو به عهده داره در گوشه ای روی همین پوستر نشسته و مشغول نواختن گیتار هستش. این کار اونقدر طول می کشه تا یکی یکی از پا بیفتیم و کار وقتی تموم میشه که نفر آخر هم از پا بیفته!

پس با این اوصاف از نور خبری نیست؟

نه نه اصلا اینطور نیست چرا که نور رو از قبل پروگرام کردیم و در لحظاتی که باید نور و افکت های صوتی به کمکمون میان و گاهی ههم پیش میاد که یکی از بچه های اکیپ این وظیفه رو به عهده می گیره و نورپرداز می شه.

 

می شه کمی از اعتقاد خودت و بچه های اکیپت برامون بگی؟ (البته اگر مایلی)

- بله حتما و خیلی هم خوش حال میشم. کل بچه های اکیپ ما (ضد زن و میزانتروپ ) هستند و این به این معنا نیست که مت همجنس بازیم. ما با همجنس بازی مخالفیم ولی با جنس زن هم کاملا مخالفیم و جنس زن رو بر خودمون حروم کردیم تا با این کار بتونیم بهتر به اجراهامون رنگ و بو بدیم. از دیگر اعتقادات همه ما میزانتروپ بودن و انسان گریز بودن ماست که این رو در زندگی شخصی خودمون وارد کردیم و کم کم سعی داریم این اعتقاد رو وارد گروه هم بکنیم  و در راستای اجراهامون هم این اهتقاد رو دخیل بدیم.

می شه بیشتر توضیح بدی؟ متوجه نمی شم. مگه نه این که هنر اونم هنر تئاتر یک هنر جمعیه؟ پس شما چطور میزانتروپ و انسان گریز هستید؟

- من عرض کردم که در زندگی شخصیمون اینطوریم. من هرگز مهمان نمی پذیرم و حتی بچه های اکپ هرگز در خونه های همدیگه  گرد هم جمع نمیشن. ما هیچ کدوم موبایل نداریم و هرگز با اینترنت سروکار نداریم.

اما گفتی که می خواید این اعتقاد رو در اجراهاتون هم دخیل بدید؟

-بله ما تصمیم داریم یک گروه پرفورمنس آرت باشیم بدون حضور تماشاگر

بدون تماشاگر ؟ حتما شنیدید که هنر بی مخاطب دیگه هنر نیست؟

-من نگفتم هنر ما بی مخاطب میمونه. من گفتم بی تماشاگر خواهد بود.

من که سر در نمیارم؟؟؟؟؟؟

مخاطب اجراها خود بچه های اکیپ هستند و دیگه تماشاگر غیر متفرقه وارد این اجرا نمی شه.

یعنی برای خودتون می خواید اجرا کنید؟

-دقیقا همینطوره. ما برای خودمون اجرا می کنیم و مثل خیلی از گروه ها و حتی تک نفر های هنری برای خودمون و برای دل خودمون اجرا می کنیم. این هم نوعی از پرفورمنس آرت میمونه که با یک چیزی مقایسه شده که واژه اش شاید مناسب برای درج در وبلاگتون نباشه.

نه. ازت می خوام که راحت راحت باشی.

-این نوع پرفورمنس آرت مثل (استمناء - خود ارضائی ) میمونه.

چه طور؟

-به این صورت که اجرا کننده همون مخاطبه. در عمل استمناء هم فاعل و مفعول یک نفره و در خفاء برای خودش این کار رو انجام میده و لذت می بره و تخریب میشه. ما به اجراهای مازوخیستی (خودآزاری) خودمون می پردازیم و بعد که به اوج رسیدیم و ارضاء شدیم وقتیه که به مرحله خود تخریبی روانی و شخصیتی دست پیدا کردیم و اون وقتیه که اجرا تمام شده.

ممکن یک مثل بزنی؟ مثلا کدوم گروه و اثر شناخته شده وجود داره که پرفورمنس بی تماشاگره؟

- بله اثری به نام (دایره های پویا اثر آنتونی هاول ) که یک گروه هفت نفره ی استرالیایی هستش که در یکی از اجراهاشون به محل دور افتاده ای رفتند که محل یک دریاچه ی خشک شده بود که یک دایره از خشکی به شعاع دوازده کیلومتر به وجود اومده بود. این گروه هنری به وسیله ی لامپ های قوی گاز سوز در ارتفاعی بسیار بلند این دایره رو روشن کردند و در همون مکان به اجرای دایره های پویا پرداختند و عکسش رو در سایت خودشون قرار دادند که ما با همین کار هم مخالفیم چرا که قانون بی تماشاگری نقض می شه.

که اینطور. کمی از کشور فنلاند برای ما بگو. از لحاظ هنری و مردیم در چه سطحی قرار داره؟

- من کشور فنلاند رو کشور خودم می دونم همون طور که خودم رو یک Goth واقعی میدونم و به اساطیر اسکاندیناوی خیلی علاقه مندم. مردم این کشور مردمی آرام و دوکرات هستند و با اعتقاد کسی کاری ندارن و تا جایی که به حقوقشون تحاوز نشه با شما رفتار خوبی دارن.کلا کسی به کسی کاری نداره و اگه کسی رو اذیت نکنی باهات خوبه. در مورد هنر هم مردم پیشرفته و فهمیده ای هستن و اغلب یک ساز رو نوازندگی می کنن.

به عنوان آخرین سوال به من بگو از چه استایل موزیکی لذت می بری و تخصصت در کدوم استایله؟

من به استایل های Black-Metal & Under Grand - Avant grade -Doom  بسیار علاقه مندم و بند هایی نظیر Immortal & Mayhem & Burzum& Anorexia Nervosa  در استایل بلک متال رو خیلی دوست دارم و در باره بند های Doom  هم باید از Esoteric & Skepticism & Umbra Nihil خیلی خوشم میاد.

حرفی چیزی نداری در آخر برای ایرانیانی که این مصاحبه رو می خونن؟

-من تنها توصیه ای که به ایرانی ها می کنم (سنت ستیزی ) و ( تجدد گرایی ) هستش که فقط با این دو عامل می شه به قله های رفیع رسید و خود رو در اجتماع پیدا کرد. من به همه ی جوان های هنری در ایران توصیه دارم یک لحظه از مطالعه غافل نشند و تا می تونن با جنب و جوش و انرژِ دنبال کارها و آثار جدید و نوین باشن.

خیلی ممنون که این مصاحبه رو قبول کردی. موفق باشی.

 

در اینجا این مصاحبه به پایان رسید و من خیلی خوشحالم که میبینم جوان های کشورم اینقدر در کشورهای دیگه معروف شدن و فعالیت می کنند. در پایان کتاب (بازیگری و پرفورمنس ) نوشته استاد احمد دامود عزیز رو خدمتتون معرفی می کنم. من این کتاب رو خوندم و خیلی به معلوماتم اضافه شد و لذت بردم. در پست دیگه منتظر ژانری عجیب به نام Mutilation  در تئاتر باشید. بدرود .

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 1:9 قبل از ظهر |
ابزورد نفرت یا آقای دزد
 

با عرض سلام و خسته نباشید به دوستان خوبم.باز هم برای این که دیر تجدید مطلب کردم رسما از تمامی شما به خصوص خانم [الهام] عذر می خواهم.امیدوارم از این که معطلتان کردم مرا عفو کنید. خوب پیش از این که به مبحث مورد نظر بپردازم باید خدمتتان عارض گردم کسانی که با ابزورد مخالف هستند و می گویند ابزورد در هنر وجود ندارد و مرا متهم به بی سوادی و بی هنری می کنند بهتر است مدتی را به روی تاریخ تئاتر اسکار براکت و ویل دورانت کار کنند و پس از بررسی فراوان وقتی به این نتیجه رسیدند که چه ایشان بخواهند و چه نخواهند ابزورد وجود دارد و ماموران ویژه ای همچون من دارد بیایند و حرفشان را پس بگیرند و یا این که بهتر است این کار را رها کنند و پی [بقالی] خودشان بروند و در حجره بنشینند و سیبزمینی پیاز بفروشند.در این صورت پیشرفت بهتری می کنند و یک بی سواد از اجتماع هنری ایران کمتر می کنند که به نفع خودشان و بعد بقیه است.مخالفان من پیش از اینکه در کامنت های عجولانه ی خویش تز دکترا صادر کنند بهتر است ابتدا به نظریات دیگران احترام بنهند و باقی کامنت ها را هم مطالعه بفرمایند که بنده مجبور نشوم ابتدای پست این طور به ایشان بتازم.

زنده باد ابزورد

زنده باد بکت

زنده با آرش وزیری شاهزاده ی ابزورد.

تا کور شود هر آنکه نتواند دید.

 

ابزورد نفرت یا آقای دزد. . . !

آخ . . . جقدر سخت است به خاطر نداشتند ساده ترین مایحتاج دست به دزدی خوراکی بزنید و همان وقت هم از فرط خستگی و سرگیجه فول کنید و دستتان رو شود و چقدر بدتر است که همان دم نجیب زاده ای همیشه سیر شکم و از خود راضی سر برسد و داد و قال راه بیاندازد و بدتر از همه اینکه مردم جمع بشوند و . . . آخ . . . به نظرتان [ژان وال ژان ] با [ ژان ژنه ] نسبتی داشته است؟

ابزورد . . . این واژه ی معصوم و پاک که از خداوندگار تئوری تئاتر و ادبیات [ مارتین اسلین ] آفریده شد در طول حیات خویش دست خوش چه ظلم و ستم هایی گشت و چه نادان ها و بی هنرهایی بر این یگانه مکتب انسان شناس و آیینه ی عبرت تاختند. چه ترجمه ها و چه تفسیر های ناقص و ناقضی از این اژه مقدس صورت گرفته و چه افرادی سعی در خراب کردن این مکتب مقدس داشته اند. اما ابزورد راه خود را گرفت و هم چنان به تاخت و تاز راهش را پیمود تا به اقیانوس پست مدرنیسم پیوست.ابزوردیست ها هرگز گرد هم نیامدند و هرگز کانونی برای خویش بر پا نکردند و تنها نقطه اشتراکشان [زبان فرانسه] بود و بس. . .

در طول حیات این یگانه مکتب مقدس نویسنده های بسیاری آمدند و آثار و شاهکارهای خود را ارائه دادند و چه مقدس متونی به جامعه ی تئاتر جهانی هدیه کردند. بکت کبیر ابزورد را در قالب سکوت و تلی از خاکستر نشان دا و یونسکو ی بزرگ وار در زیاده گویی ها و موقعیت های هولناک ابزورد را نشان داد. هارولد پینتر بی نظیر و بی رقیب با [مکث] و [سکوت] بازی کرد و ابزورد را از زوایای دیگری به جهانیان نشان داد. ادوارد آلبی بی همتا ابزورد را به کانون خانواده کشانید و از بعد دیگری به این مکتب مقدس نظر افکند.آرتور آداموف از جنبه ی هویتی انسان و جغرافیای ملل ابزورد را دچار تحول کرد و فریناندو آرابال خونین قلم از دریچه ی گناه انسان و معصومیت از دست رفته به این مکتب مقدس رونق بخشید. اما در این میان نویسنده ای به ناجمع ابزوردیست ها پیوست که از خاص ترین و در واقع [آرتویی] ترین این پیروان بود. بله [ژان ژنه] مقتدر و بی پروا ! ! ! ابزورد را بار دیگر به چالش کشید و ابزورد [نفرتّ و خشونت] را راهی این نااجتماع تاریک کرد. این نویسنده ی بی نظیر یکی از یگانه نویسندگانی است که در میان موج مقدس ابزورد شاخصه ی آثارش با دیگر هم قطاری های دیگرش کاملا متفاوت بود و قلمش طوری تنظیم شده بود که با خواندن آن بغض را درگلو و نفرت را در روح و خشونت را در روان می دمید و کالبد انسان را پر از تیرگی و گرفتگی می کرد. کلفت هایی که در آرزوی خانم شدن دست به بازی غم انگیزی می زنند و دزدی که در زندان یادداشت های روزانه اش را با صدای بلند برای سایه اش می خواند. زندانبانی که به زندانیان خویش چنان نفرتی می ورزید که دلش می خواست با دندان تکه پاره شان کند و لاشه شان را جلوی لاشخورها بیاندازد و مردان مسلحی که در هتلی دست به بازی خطرناک و سیاهی می زنند غافل از این که سرنوشتی جز مرگ در انتظارشان نیست. چریکی که از دست دشمن دیکتاتور و سرکوب گر خویش بر پشت پارودی می رود و دیگر بیرون نمی آید و در بالکنی که مردم از آنجا چون موریانه در خود می لولند! آیا این نفرت نیست؟ آیا ژنه سراینده نفرت و خشونت و پیک جهنم انسانی نیست؟ نویسنده ای که بیش از نمی از عمر خود را در دارالتائدیب ها و زندان ها و انفرادی های تاریک گذراند و در آنجا هم دست از نوشتن بر نداشت و به حرامزادگی خود افتخار کرد و هرگز از همجنس گرایی خویش نهراسید. . . در آثار این نویسنده با یک [دپرسیون ] خاصی روبرو ایم که در کمتر اثری می توان چنین دلمردگی و بغضی را مشاهده و درک کرد. در این مجال اندک به مبحث بسیار گسترده [نژاد پرستی] خواهم پرداخت که در واقع یکی از دغدغه های بسیار بزرگ ژان ژنه در تمام طول حیات غم انگیز خویش بود.

نژاد پرستی در آثار ژنه

امروزه نژاد پرستی به مرحله ای رسیده که روزانه در تلویزیون و رادیو شاهد اخبار های گوناگونی از این معضل هستیم. اسرائیل و فلسطین . . . امریکا و عراق . . . کره شمالی و کره جنوبی . . . آلمان و کارگان ترک و از همه مهمتر و همیشگی تر سیاهان در امریکا و اروپا . . . نژاد پرستی امروزه یکی از معضلات روز دنیا شده و در هر محفلی که می نگریم و سرک می کشیم می بینیم که در آن روزن عده ای و گروهی گروه دیگری را به جرم رنگ پوست . . . لهجه . . . رنگ مو . . . ملیت . . . قومیت . . . دین و مذهب و حتی ایدئولوژی های شخصی محکوم به نیستی و نابودی می کنند و این تمامی ندارد و گویی دنیا برای گروهی خاص آفریده شده و دیگری حق زیستن ندارد. مرزها و دیوارها سر بر آسمان بر افراشته. . . ملل بیچاره و نگون بختی چون غنا . . . اتیوپی . . . افریقای جنوبی و افغانستان و عراق روز به روز محکوم به فنا و از بین رفتن به دست نیروهای برتر و مقتدر جهانی هستند. قانون جنگل به بهترین نحو ممکن در حال اجراست و در این میان رهبران فرقه ها در سوراخ های امن خود چپیده اند و در ناز و نعمت به سر می برند و مردم بی گناه را در مقابل توپ و تانک قرار می دهند. کارگر دون پایه ای که درسش را ناتمام گذارده با نامی جعلی به نام آدولف هیتلر از راه می رسد و از دهات های اطریش رهبری رایش سوم را به عهده می گیرد. . . یهودیان بیگناه را راهی کوره های مرگ می کند و با چربی تنشان صابون تولید می کند به این علت که معتقد است نژاد آریایی برترین نژاد و پاک ترین نژاد است! هزاران انسان بیگناه به جرم آریایی نبودن راهی کوره های آدم سوزی و اطاق های گاز می شوند و دوش های گاز سمی بر سرشان باز می شود. . . ریگانی از راه می رسد و سیاهان را محکوم می کند به دلیل این که پوست تنشان سفید نیست و بوی گند می دهند! و همه را به ناچیز ترین گناه و بیهوده ترین دلایل بر دار می کنند! این دنیای ماشین و آهن و کامپیوتر شده. . .

ژنه در اثر بسیار معروف و محبوب خویش [ سیاهان ] در توضیح صحنه خویش تمام لب کلام را چنان ادا می کند که مو بر تن هر مخاطب دانایی سیخ می شود. ژنه در توضیح صحنه نخستین این متن شاهکار می نویسد : " چنانچه در سالن اجرا سفید پوستی وجود نداشت یا یکی از تماشاگران سیاه پوست گریم کند و پوست خود را سفید کند و یا اینکه مجسمه ی سفید پوستی را در میان تماشاگران قرار دهند. . . ! این نشان دهنده ی اوج اوج اوج زیرکی و تیز هوشی نویسنده را می رساند که این گونه به نژادپرستی می تازد و برتری پوست و مو و رنگ و لهجه و مذهب را باطل می شمارد. در نمایشنامه [پاروان ها ] یا [ پارودی ها ] هم شاهد همین تم هستیم. چریکه ای که به خاطر دین و لهجه و ملیتش گناه کار شناخته شده است و محکوم به فنا و نابودیست. ژنه در اثر دیگر خود [نظارت عالیه ] همچون [کلفتها] برتری مالی و قشر بورژوا و سرمایه دار را محکوم می کند و بر انها خط خونینی می کشد و آنان را نفی عقیدتی می کند. از نظر ژنه [دزد] دست پرورده اجتماع و دول است و عامل به وجود آمدن چنین شغل شریفی را نا عدالتی در جامعه می داند و به طور منطقی برای دزدها حقوقی خاص قائل می شود و برای ایشان تریبون آزادی خواستار می شود!

ژنه در یک بازی روانی و پیچیده که شاخصه اصلی آثارش است [انسان] را [نابودگر] انسان می داند و تنها عامل نابودی انسان و به قهقراء رفتن انسان را تنها در دل عاملی به نام [اعتقاد] می داند! ژنخ خواستار حقوق هم جنس بازان است و بدون فلسفه بافی و با دلایلی کاملا اجتماعی و مردمی این امر را به اثبات می رساند که هرگز نباید کسی برای عقیده اش از سوی گروهی آزار ببیند و ریشه تمام فحشاء و فساد در میان اجتماع را فقط جدا شدن دولت مردان از ملت و حزب مردم می داند. از نظر ژنه یک دزد حقوقی بالاتر و بیشتر از افراد عادی و دیگر جامعه دارد. در یکی از جمله های عجیبش در کتاب یادداشت های یک دزد نوشته بود [ در دزدی زحمت و استرسی نهفته است که حتی کارگر معدن هم از آن بی خبر است!] و در جای دیگری ذکر کرده بود [ دزدان کودکان مشروع دولت مردان سیاست زده و مجنونان بورژوا هستند.] اگر به عمق این جملات پر مغز برویم خواهیم دید که هرگز بیراه نگفته است و حقا که تمام قشر خلاف کار و ضد قانون جامعه [هر جامعه ای ] دست پرورده ی همان اجتماع و دولت هستند و لاغیر. آسیب های اجتماعی - روانی و دیگر معضلات گریبان گیر قشری می شود که در فقر غلت می زنند و ایشان محکوم به فنایند و حقا که همیشه دو چیز از دید پنهان می ماند :

۱- مرگ فقیر [که صدا ندارد]

۲- خلاف کاری زن بورژوا [ که صدا ندارد ]

از همین دو مثال ساده می توان دریافت عمل [خلاف] و ضد اخلاقیات جامعه فقط گریبان قشر فقیر را می گیرد و اگر فرزند بورژوایی خلافی مرتکب گردد اجتماع و دولت به راحتی از کنارش رد می شوند و آب از آب تکان نمی خورد. اما فرزند فقیری اگر دست به گناهی بزند باید قصاص گردد و این درون مایه ی اصلی آثار ژنه است.در پست آینده قسمت دوم این نوشتار را ادامه خواهم داد و ضمن بیوگرافی و سالشمار این نویسنده بزرگ ابزورد به بررسی نمایشنامه ای دیگر از این نویسنده از ابعادی دیگر خواهم پرداخت. این پست را به بازدیدکننده محترم خانم [ الهام ] تقدیم می کنم که اینقدر به بنده لطف دارند و همیشه و هر زمان که به اینترنت می آیند به منزل من تشریف می آورند و وقتی وسائی پذیرایی را محیا نمی بینند باز هم کامنت می گذارند. . .

تا پستی دیگر بدرود.

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 11:35 بعد از ظهر |