درود فراوان بر روح تاریک ابزورد و پدر (بکت).با امید به اینکه از پست پیشین وبلاگ لذت برده باشید در این مجال ادامه ی آن را برایتان خواهم نوشت.در این پست به دستور بهترین مخاطب این بلاگ می خواهم به تحلیل نمایشواره های :
1- صدای پا
2- فاجعه
3- بداهه سرایی در اوهایو
که سه اثر بسیار زیبا از پدر ( بکت ) هستند بپردازم.البته پیش از نوشتن پست اصلی این را هم خدمت شما عارض گردم که ادامه ی مصاحبه ها و پست قبلی را پس از این مجال در هفته ی دیگر تقدیم حضورتان خواهم کرد چرا که خواسته ی این مخاطب عزیز و عالیقدر که بهترین مخاطب من بوده است از همه کس برایم ارجح تر است.امیدوارم مرا به خاطر این جسارت عفو کنید.
نام نمایشنامه: [ صدای پا ]
نویسنده : " پدر بکت "
تحلیل از : " هیوکنر "
نام منبع : " نمایشواره های خاکستری "
مترجم : " عبدالرحمان روشن "
انتشارات : " زوآکس " چاپ دوم ( لندن )
در این کتابکه نوشتنش سه سال به طول انجامید تلاش کرده ام که تمامی نمایشواره های کوتاه بکت را به رشته تحلیل در بیاورم و علیرغم میل باطنی خود نویسنده ذره ذره ی این نمایشواره ها را تجزیه و تحلیل کرده ام.چاپ نخست این کتاب دوازده سال پیش بود و اینک پس از گذشت دوازده سال تعداد بسیاری به این نمایشواره ها اضافه گردیده است که در چاپ نخست وجود نداشت.این کتاب را به روح بزرگش تقدیم می کنم.
صدای پا :

بکت ، نوشت نمایشواره را با همین اثر شاعرانه و زیبا شروع کرد و در 1975 بود که ( صدای پا ) به نگارش و چاپ درآمد و خیل عظیم طرفداران خود را باز هم محسور و مجذوب خود نمود.وقتی این اثر را خواندم بر آن شدم تمامی نمایشواره های این بزرگ را تجزیه و تحلیل کنم.
صدای پا یکی از درخشان ترین آثار در نوشته های بکت می باشد که از جلای شاعرانه ی ویژه ای برخوردار است.صحنه ای خاکستری ( طبق عادت همیشگی بکت ) و لخت و عور! در یک نوار چند قدمی که برای گام زدن ساخته شده است، دختری یا بهتر است بگویم پیر دختری ( به لحاظ روانی ) مشغول گام زدنی کاملا ریاضی وار است! این دختر با وقار و آرامی بر روی این نوار سیاه رنگ راه می رود و پس از رسیدن به هر انتهای نوار ( همه اش ) تمام تنش را می چرخاند و بر روی این کار حساسیتی بسیار دقیق دارد.صدای مادر این دختر را از ناکجا آبادی می شنویم که دیده نمیشود.مادر گم شده است یا این دختر است که گم شده است ؟ و آیا این ما نیستیم که در آنسو ( فضای گم شده ) نشسته ایم و داریم این دختر را تماشا می کنیم؟ این دختر کجاست؟ ما کجا هستیم؟ این دختر چگونه به این فضا آمده است؟ این فضای برزخ گون که عاری از هرگونه معرفی است چگونه مکانی است؟
دختر بی هویت و شبح گون که ( May ) نام دارد با (صدای زن ) که نقش مادرش را بازی می کند در تقابل است و با مادری به صحبت می پردازد که نمی بیندش و به جز جواب هایی ( حفظ ) شده هیچ چیزی با او نمی گوید. (مای) با این خیال که مادر مریضش را درمان کند، پریشان در نوار مخصوص گام بر می دارد و مادر برای دخترش نگران است.مادر طوری برخورد می کند و دیالوگ می گوید که گویی این دختر را می بیند و دختر با ضرباهنگی منظم ولی ( مونو تن ) با وقار گام بر می دارد و هربار که به انتهای نوار می رسد با حساسیت بسیار بالایی تمام تنش را می چرخاند و برای اینکه اثبات کند وجود دارد حساسیت این عمل را بالاتر می برد.

این اثر بی نظیر برای دختری نوشته شده است که از لحاظ مادی و جسمانی وجود داشته است اما عملا (زنده) نبوده است و از لحاظ روانی در خلائی از بیماری سپری می کرده است که دیگر به کار زمین و زمینیان نمی آمده است! این دختر در لحظاتی خاص که ( چند درصدی از حس زنده بودن را در خود باقی داشته است ) به گام زدن و فکر کردن می پرداخته است.این دختر که به یکی از کاراکترهای خاص بکت تبدیل شده است در سال 1934 یکی از بیماران ( یونگ ) روانشناس وقت بوده است.یونگ در سخنرانی خود در سال 1936 درباره ی این دختر برای مخاطبانش شرح می دهد.بکت یکی از مخاطبانی بوده که در آن سخنرانی حضور داشته است.بکتی که در آن وقت هنوز یک نمایشنامه هم ننوشته بود! این کاراکتر غریب از آن زمان در ذهنش وجود داشته تا سال 1975 که به زیبا ترین و پخته ترین شکل ممکن آن را می نگارد و موج عظیمی از طرفدارانش را به جنون و حیرت می کشد!
بد نیست بدانیم بکت سه نسخه از این اثر را با سه زبان مختلف نگاشته است که در نسخه ی ایتالیایی آن صدای مردی هم وجود دارد و این صدا نمایانگر امر ( جنسیت و بحث میشل فوکویی ) است که به وقت خودش در این باره هم شرح خواهم داد.اما چیزی که بدیهی است این نمایشواره شاعرانه بیاینه ی بیماران روانی است که از نظر مادی و جسمی وجود دارند اما دیگر متعلق به این جهان نیستند و (اسکیزوفرنی) باعث شده دیگر وجود روحی نداشته باشند.این بیماران در یک لحظاتی ( عادی ) هستند و این احساس عادی بودن و بیماری مرتبا در نوسان است و حتی حس عادی بودنشان هم با پارازیت هایی جنون آمیز در ارتباط است. (مای ) یکی از همین بیماران است که در لحظاتی که بر روی نوار سیاه گام بر می دارد می خواهد به ما اثبات کند که هنوز هم وجود دارد! اما چه وجود داشتنی و به چه قیمتی؟ بکت خاص ترین و حساس ترین لحظات این دختر را برای ما انتخاب می کند و آن لحظات را به زیباترین شکل ممکن به ما نشان می دهد.

(مای) چنان سنگین و با وقار و افسرده بر روی نوار گام بر می دارد که به مخاطبان و حتی به مادرش بفهماند ( گام بر می دارم ، پس هستم ! ) و این یکی از تمهیدات ( دکارتی ) بکتی است. ( می اندیشم پس هستم ). صدای مادر در پس زمینه فضایی غریب به صحنه می دهد و از انجا این مادر دیده نمی شود که مخاطبان را با این فکر درگیر کند که : " کدامیک وجود ندارند ؟ "
مادر به نوعی می تواند نمایانگر ( خدا )برای ( مای ) باشد چرا که با ضرباهنگ اوست که مای هدایت می شود و حساسیت های خود را به نمایش می گذارد.این نمایشواره وقتی پایان می پذیرد که دیگر جسم ( مای ) هم بر صحنه حضور ندارد!
در بخش از وسط این اثر روایت از سوی مادر تعریف می شود و مادر برای اینکه ( مای ) را دلداری بدهد و به او ثابت کند حالش خوب است درباره ی زنی به نام ( خانم وینتر ) پیر و ( آمی ) حرفهایی می زند! اما این خانم وینتر و آمی به نوعی نمی توانند پرچم دار بیماران دیگر باشند؟ مادر اصرار دارد حرکت تنهای مای کافی نیست و حتما باید صدای پاهایش را بشنود تا پی به وجودش ببرد و خیالش راحت شود. (صدای پایت را می شنوم ، پس هستی ! ) پس باز هم یک اشاره ی دکارتی دیگر که البته در سرتاسر این اثر فراوان است از تمهیدات کانتی ، دکارتی ، لاکانی و . . .

دوستان این پست را به ( س ) تقدیم می کنم با این امید که این هدیه را از من بپذیرد و بتوانم رضایت ایشان را جلب کنم. در پست دیگر که دو روز دیگر تقدیم حضورتان خواهد شد به دو اثر دیگری که نام بردم خواهم پرداخت و چند تحلیل از این دو نمایشواره را تقدیمتان می کنم.
تا پستی دیگر ردرود.

