با درود به روح مقدس ابزورد و دوستان قدیمی! وقتی کامنت هایتان را دیدم کلی ذوق کردم. به خصوص وقتی که نظر دوست گرامی و قدیم جناب ( بهرام تشکر ) را دیدم به وجد آمدم.باز هم به دوستان قدیمی که به یاد ما هستند.ما اینجا یک گوشه افتاده ایم و می پوسیم و خاک می خوریم،بگذار تا دوستان در کمال آرامش به کارهای هنری خود بپردازند!!! بگذار ما اینجا فسیل شویم ولی دوستان خوبمان روز به روز بالا و بالاتر بروند.یادش بخیر ( بداهه گویی آلما، یادش بخیر بهرام تشکر، تینو صالحی ، مهدی گلیج و مریم راسخ، یادش به خیر پلاتو نمایش دانشگاه تنکابن و استاد باقر عبیری و یادش به خیر تمام خوبی ها و بدی های روزهای دانشجویی...)

دوستان در این پست پیش از این که مطلب اصلی را تقدیم حضورتان کنم باید مطلبی را خدمتتان عنوان کنم و آن این است که من از اول آبان به خدمت سربازی اعزام می شوم و کسی نیست تا وبلاگ را به روز کند و این امر به مدت دو ماه تمام به همین روند باقی است.مگر کسی پیدا بشود و در حق من و شما نیکی کند و بیاید به وبلاگ سر بزند و در فضای داخلی وبلاگ گشت و گذاری کند تا بلاگفا وبلاگ را حذف نکند.باری! اگر هم کسی را نیافتیم و وبلاگ تعطیل شد باز هم با یک آدرس دیگر خدمتتان خواهم آمد و برای شما مطالب بهتری خواهم نوشت.
مسئله حایز اهمیت دیگری که باید خدمتتان عارض گردم این است که اگر گروه تئاتری دارید و برای گروهتان به وجود یک (دراماتوروژ و پژوهشگر ) نیازمندید من می توانم دارماتورژی گروهتان را به عهده بگیرم چرا که فعلا در هیچ گروهی فعالیت نمی کنم و بی کار هستم.
در این پست بنا بر وعده ای که داده بودم باید به تحلیل آخرین نمایشواره ی پدر (بکت) بپردازم.امیدوارم بخوانید و استفاده کنید.اگر برای پست بعدی پیشنهادی داشتید در بخش نظرها بنویسید با کمال میل به دستوراتتان رسیدگی خواهم کرد:
فاجعه )
نوشته ی : آلن اشنایدر

آیا معیارها و ارزش های انسان در قرن بیستم تا حدی رسیده است که الاغر و رنگ پریده بر سکویی بایستد و مطیع و فرمانبردار باشد ؟ انسانی که در عصر ( پریمیتیو ) حتی به نقاشی گاو بر روی دیوار هم اجازه ی آسایش نمی داد! این انسان چرا به چنین روزی گرفتار شده است؟ چه کسی او را اینگونه مطیع ساخته است؟ آیا انسان می تواند روزی از چنگال ( ک ) ها بگریزد؟
بر صحنه ای بیمارگونه و تاریک با فضایی خاکستری مردی لاغر اندام با کلاهی بر سر و ردائی خاکستری،سر بر زیر ایستاده است و هیچ نمی گوید! ( ک ) که نقش کارگردان را بازی می کند بر صحنه قدم می زند در حالی که سیگاری بر لب دارد. ( د ) که نقش دستیار کارگردان را بازی می کند هم در کنار او است. ( ل ) که همان لوک است در اتاق فرمان مسئول نور است.و مرد ایستاده بر صحنه ( ب ) نقش بازیگر را بازی می کند.در این صحنه قرار است دستیار کارگردان بنا بر دستورات کارگردان که مردی تنو مند با پالتویی بر تن است،تئاتری را برای تماشاگران آماده کند.اما بازیگر کوچکترین نقشی را به غیر از ( هیچ ) ایفا نمی کند و این کنش در دنیای امروز است! بازیگر با لباس هایی خاکستری رنگ بر سکویی ایستاده و نور موضعی بروی اوست. می لرزد و سردش است ، اما هیچ نمی گوید. کارگردان که برای شب جایی دعوت دارد کلافه به دور این بازیگر چرخ می زند و عصبی به سیگارش پک می زند.حوصله ی این وضعیت را ندارد و مدام به دستیارش که دختر است غر می زند و مدام از او برای سیگار آتش می خواهد. در واقع تنها کاری که نمی کند کارگردانی کردن است و مدام با حاشیه پردازی ها وقت را تلف می کند و می خواهد برود و به فکر دعوت شب است.نهایت کاری که از دستیار می خواهد این است که دست های بازیگر را به یکدیگر وصل کند و لباس و دستکش هایش را درآورد و سرش را به زیر می افکند و خودش به جایگاه تماشاگران می رود و از پایین به صحنه ای که ساخته است نگاه می کند و از این وضعیت مضحک و تراژیک بسیار خرسند می شود و از در این وقت است که بازیگر از خشم به خود می لرزد اما کوچکترین حرفی نمی زند. در این لحظه صدای افکت دست زدن تماشاگران به گوش می رسد و بازیگر با خشم سرش را بالا می گیرد و به تماشاگران می نگرد.

این تمام آن اتفاقی است که بر صحنه می افتد و به زیبا ترین و بکتی ترین شکل ممکن انسان تحقیر می شود! بازیگر به این شکل نقش ایفا می کند،کارگردان اینگونه کارگردانی می کند و دستیار هم که در این جا حکم یک آچار فرانسه را دارد.در این متن تماما بکتی که آخرین نمایشواره ی بکت است شاهد لختی و برهنگی انسان معاصر می باشیم.انسانی که محکوم به این همه تحقیر شدن و عذاب است.این فاجعه ای ایست که بانیان فلسفه های پشت پرده ( دولت ها ) برای انسان ها می سازند.فاجعه ای که خود ترتیبش را می دهند و خود با لذت و رضایت تمام نگاهش می کنند.
فاجعه آخرین نمایشواره ی ساموئل بکت است که به چاپ رسید و تا به حال در چندین جشنواره ی بزرگ بین المللی اجرا شده است.این اثر که آخرین بیانیه ی شاعرانه ی بکت است با بدبینی مطلق نوشته شده است و بازتاب غریبی در مخاطبانش بر جای گذاشته! دیوید واریلو یکی از بزرگترین بازیگران بکتی است که در این نمایشواره در نقش (ب) ایفای نقش کرده و با آنکه بکت هرگز حاضر نشد او را بر روی صحنه ببیند تقریبا تمام نقش هایی که بکت در نمایشنامه هایش نوشته است را اجرا کرده! دیوید واریلو برای اجرای این اثر هفده کیلو وزن کم کرد و تبدیل به عروسکی سی و هشت کیلویی شد! با گونه های لاغر و مردار گون و چهره ای زرد رنگ و موهایی تراشیده بسان اسکلتی شده بود که بکت انتظارش را داشت! ردایی بلند و نوک مدادی رنگ بر تنش کرده بودند و کلاه خاکستری ای بر سر داشت.دستکش هایی نازک و نخی به رنگ خاکستری و پاهایی برهنه!

این نقش که بکت در این نمایشواره خلق کرده است اسکلتی بیش نیست! اسکلتی مضحک و بدبخت که نماد انسان امروز است! انسانی که قدرت هیچ گونه اعتراضی را ندارد.احساس دارد و به خشم هم می آید ولی قدرت ابراز در او مرده است.
دوستان تا پست آینده بدرود.



