تبليغاتX
آخر بازی [Endgame] آخربازی

-l- فقط تئاتر ابزورد -l-

رتباط میان مکاتب دادائیسم و سوررئالیسم با مکتب ابزورد.
 

با درود فراوان به یکایک مخاطبان و بازدید کننده گان و البته دوستان گرامی.

بالاخره فصلی پر کار برای وبلاگ از راه رسید و همانطور که گفته بودم و قول داده بودم هفته ای دو مرتبه وبلاگ را با مطالب پربار و غیر تکراری به روز کردم و از این بابت بسیار خرسندم.حالا این کامنت دهی شما دوستان گرامی است که رو به تنبلی افتاده است و مثال گذشته نظر نمی دهید.البته من به خاطر کامنت کسی پست نمی نویسم.دلیل به روز کردن وبلاگ (عشق هرچه تمام تر به ابزورد) است و بس! همین و همین...

در این پست قصد دارم یکی از بهترین مقاله هایی که تا به حال نوشته ام را تقدیم حضورتان کنم و آنرا به جناب (ع.وزیری) تقدیم می کنم.به مناسبت پنجاه و ششمین سالگرد تولدش.امیدوارم بخواند و لذت ببرد.ودر همینجا از زحمات ایشان در این بیست و هفت سال نهایت قدردانی را دارم...

 

ارتباط میان مکاتب دادائیسم و سوررئالیسم با مکتب ابزورد

پس از گذشت دو جنگ جهانی امروز بسیاری از حقایق برای دنیای هنر روشن شده است.انسان آن روز دست به تئوری پردازی و تفسیر و تاریخ نویسی نمی زد و بیشتر عمل می کرد و این جالب توجه است که چطور انسان آن عصر با آنهمه جنگ و خونریزی و فغان و فاجعه دست به عمل می زده است؟ اگر کمی کلاهمان را قاضی کنیم درمی یابیم که ویژه ترین و هنری ترین مکاتب در همان دوران (میان دو جنگ جهانی تا ده سال بعد) به وجود آمده و این تا بدان جا پیش می رود که به جرات بگوییم خیلی از این مکاتب ادبی و هنری دیگر به وجود نخواهند آمد.حتی با (Neo ) اضافه کردن به ابتدای کلمه هر مکتب باز هم نمی توان آنرا مثال اصلش به وجود آورد.بای اینکه بسیاری کوشیده اند مکاتبی چون (نئو-دادائیسم و نئو سوررئالیسم و نتو اکسپرسیونیسم) را به وجود بیاورند اما در این امر ناکام بوده اند و قدرت تخریب (پست مدرنیسم) آنقدر زیاد بوده که همه ا در خود به یکجا حل کرده است و حرف دیگری برای دیگر مکاتب باقی نگذاشته است.

موجی که تحت عنوان دادائیسم کمتر از یک سال در زمان جنگ جهانی نخست به وجود آمد و منحل گشت گفته های بالا را تایید می کند.اگر به جریانات پیش آمده این مکتب رجوع کنیم در می یابیم انسان عاصی آن عصر انرژی عظیمی را که در طی قرون متمادی در خود ذخیره کرده است را به یک باره بیرون می ریزد.رها می کند و حتی آنرا بی هدف و بدون فکر به عرصه عمل در می آورد! انسانی که قرن ها گرفتار بورژوازی هنری و تجارت هنر توسط قشر اشرافی کلاسیک پرست شده و فئودالیته ی هنری به او امر و نهی می کند در یک آن در هم می ریزد و خود را از بند این اشرافیت آلوده رها می سازد.جوانان آن دوره جوانانی طغیانگر و جسور بودند با این که برخی زیر بیست سال سن بیشتر نداشتند اما به جایی می رسند که نامشان در تاریخ هنر (هلن گاردنر) و تاریخ هنرهای بزرگ ثبت می گردد.برای مثال آن موقع که (تریستان تزارا) ی جوان در کافه ولتر زوریخ-سوئیس مکتب دادائیسم را با آن تشریفات غریب به وجود می آورد جوانان هم پیمان او نظیر مارسل دوشان کبیر و مان ری و لوئی آراگون و ...بیشتر از بیست سال سن نداشتند.البته پا به سن گذاشته گانی نظیر پیکاسو و لومان هم بودند که از آنها حمایت می کردند و بعد از آن همه جار و جنجال و قیل و قال و به وجود آوردن مجسمه ها - نقاشی ها - شعرها - تئاترها - فیلم ها - و دیگر آثار هنری با گونه ها و فرم های غریب مکتب دادا را خود با دست خود نابود کرده و با به آب انداختند لوگوی عظیمی که برای دادا ساخته بودند همه چیز به یک باره همچون کابوس شبانه ای از بین می رود و کمتر از دو سال بعد مکتب سوررئالیسم به وجود می آید! مکتبی که همان جوانان دوره ی دادائیسم به وجود آورده بودند اینبار پخته تر با سبک و سیاقی معقولانه تر و البته هنری تر پا می گیرد و تبدیل به غنی ترین و مستحکم ترین پایگاه برای نسل های آینده و دیگر مکتب ها به ویژه پست مدرنیسم می شود...

سبیل مونالیزا اثر مارسل دوشان

در قیاس با نمایشنامه ی دختر دم بخت اثر اوژن یونسکو!

 

البته در این نوشتار قصد این همه تاریخ پردازی نبود اما به ناچار می بایست مقدمه ای شکل می گرفت تا بستری شود برای موضوع اصلی که ارتباط میان مکاتب دادا و سوررئالیسم با مکتب ابزورد است.

اگر خوب توجه کنیم می بینیم مکتب ابزورد از ابتدا طوری شکل گرفت که با همه مکاتب دیگر متفاوت بود.اما این تفاوت به نوعی به آن جار و جنجال های دادائیسم قابل قیاس است.مکتب ابزورد مکتبی است که اعضای آن حتی یک بار دور میز گرد هم نیامدند و تنها نقطه مشترکشان (زبان فرانسه) بود و بس! و باز در قیاس با دادا می توان گفت نام واژه ی ابزورد (مانند نام بی معنا و نا به حای دادا) برخاسته از خشم و طغ.البته اینبار خشم و طغیانی فروخورده و سرکوب شده.برخی از فرهنگ لغات کلمه ی ابزورد را (مزخرف-آشغالی-شر و ور) ارائه کرده اند که البته این معنای عام آن است.در مکتب ابزورد طنز سیاه سوررئالیسم و هرج و مرج طلبی ادائیسم به وضوح دیده می شود.در آثار اوژن یونسکو (آوازه خوان طاس و درس) به خوبی این استدلال مشهود است.شخصیت ها در هاله ای از ابهام و شیزوفرنی قرار دارند.هیچ کس به دایلوگ دیگری گوش فرا نمی دهد و هر کس دایلوگ خویش را تکرار می کند! در نمایشنامه ی آوازه خوان طاس اثر اوژن یونسکو شخصیتی به نام (آقایی که چند سال قبل مرده بود) وجود دارد که این شخص هربار پس از نواختن پاندول ساعت ساعتی را اعلام می کند که مربوط به ضربه ها نیست! مثلا ساعت نه با می نوازد و او می گوید ساعت بیست و هفت!

 

یکی از مشترکات مکتب ابزورد با مکتب سوررئالیسم نا به جا قرار گرفتن عناصر است.مثلا در تابلوی (استمرار خاطره) اثر معروف سالوادور دالی بزرگوار ساحل دریایی را می بینیم با درختی که بر سکویی روییده شده است و فکی مرده در میان شن های ساحل و مورچه گانی که ساعت ها را می جوند! و البته عناصر دیگری که در تصویر بهتر دیده می شوند.این عناصر نامتجانس و شکل و فرم قرار گرفتنشان یکی از تکنیک های سوررئالیسم است.در مکتب ابزورد هم چنین چیزی به کلی دیده می شود.مثلا مردی در آسمان (عابر هوایی اثر یونسکو) یا دو پنجره هم سطح که یکی به خشکی و دیگری به دریا باز می شود (آخربازی ساموئل بکت) یا استاد دانشگاهی که در مقابل دانشجویان عریان می شود (استاد تاران اثر آرتور آداموف) یا دو نفر که در میدان جنگ سفره غذا پهن کرده اند ( پیکنیک در میدان جنگ اثر آرابال) یا زنانی زش و کریه المنظر که خود را جوان و زیبا می بینند و لباس ها مردانه می پوشند (سه زن بلند و بالا اثر آلبی) و یا کبریت فروشی در جاده ای متروک در خارج از شهر ( درد خفیف از هارولد پینتر) و همینطور به نمایشنامه های مختلفی می توان اشاره کرد.

 

این نا به جا قرار گرفتن عناصر در کنار یکدیگر در واقع طنز سیاه و فکاهی واری است که فرای واقعیت است و اگر بخواهیم آنرا تفسیر کنیم به ایده های جالبی خواهیم رسید که البته از واقعیت هم واقعی ترند! با خوانش نمایشنامه های ابزوردیست ها و دیدن و لمس کردن تابلو های نقاشی سوررئالیست ها و دادائیست ها و مقایسه ها می توان به افکار و ایده های غریبی دست یافت که هم برای نقاشی کشیدن مناسب اند و هم برای نوشتن خلاقیت به وجود می آورند.

 

بدرود

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 11:44 قبل از ظهر |
جشن ابزورد!!!
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 4:35 بعد از ظهر |
تبارشناسی ابزورد 2
 

با درود فراان خدمت دوستان گرامی و بازدید کننده گان محترم.ضمن تبریک جشن هالووین خدمت شما عزیزان در این پست  به بخش دوم از سری پستهای تبار شناسی و ریشه یابی مکتب ابزورد خواهم پرداخت.

در بخش پیشین این جستار در مورد ترجمه و معادل سازی واژه ابزورد توضیحاتی داده شد و گفته شد که در دهه های پیشین با ضعف ترجمه و معادل سازی ها و فرهنگ سازی های نادرست این واژه دستخوش بشترین صدمات و آسیب ها شد و در مورد معادل درست این واژه هم توضیحاتی خدمت دوشتان ارائه گشت.اما در این مجال باید به پیشینه ی این مکتب و واژه اش از بعد تاریخی اشاره کنم...

نطفه ی محزون!

درست در سپتامبر 1873 در فرانسه کودکی ناخوش احوال به نام (آلفرد ژاری) متولد شد و با این تولد نخستین نطفه ی (ابزورد) در رحم تئاتر به وجود آمد! این کودک بیمار که از  عنفوان کودکی سخت مزاج و ناخوش احوال بود در خانواده ای بزرگ شد که همگی دچار یک سرخوردگی اجتماعی شده بودند و پدرش به دلیل دائم الخمری و اعتیاد به الکل خانواده را ترک کرد!

آلفرد در سن ده ساله گی به مدرسه رفت و در یکی از مدارس شهر پاریس در کنار همکلاسی های شادمان و پر انرژی خود دوران ابتدای را گذراند! گفته شده او کودکی بسیار زیرک و باهوش بود و نمره ریاضی اش هرگز از نوزده پایین تر نبود اما موقع امتحانات از مخصوصا به سوالات جواب نمی داد و به همین خاطر در هر کلاس دو سال ماند! مدیر و ناظم و معلم های مدرسه اش دل پر خونی از او داشتند و او را مرتبا تنبیه می کردند!

خود وی درباره این افتضاحاتش می گوید : به خاطر این که تنبیه شوم دست به کارهای ناشایست می زدم! من عاشق کتک خوردن با چوب ترکه ی انجیر بودم!"

آلفرد که از سنین خرد سالی روحیه ای (میزانثروپی =انسانگریزانه) داشت همیشه از بچه های محله و دوستان مدرسه اش در حال فرار بود و بهترین تفریح او بازی با جانوران دریایی بود.یک ماهی را چند بار از آب می گرفت و به آب می انداخت تا نیمه جان شود و این کار را آنقدر ادامه می داد تا ماهی بخت برگشته جان دهد!

نخستین نمایشنامه اش را در سن پانزده سالگی نوشت که (لهستانی ها) نام داشت و به خاطر این نمایشنامه اسقف اعظم کلیسای مدرسه او را برای یک سال از درس خواندن در مدرسه محروم کرد و به همین خاطر او زیر لباس اسقف را به آتش کشید و اگر به دادش نرسیده بودند اسقف بیچاره جان داده بود!!!

بالاخره سالهای سخت و پر از انزوا برای آلفرد مثل برق و باد گذشت و اتفاق مهمی در تاریخ تئاتر و ادبیات دراماتیک رخ داد و آن اتفاق  چیزی جز نگارش (شاه اوبو) نبود! این شاهکار بزرگ تاریخ ادبیات نمایش  در فرانسه نگاشته شد ولی به دلایلی مورد پذیرش قرار نگرفت و به دست فراموشی سپرده شد!

 

شاه اوبو بر تختی خونین:

شاه اوبو شخصیتی مضحک،پیچیده و بیمارگون است که بر تاج و تخت لهستان سایه افکنده است! او که شخصیتی سبک سر و احمق و خونخوار است سه دندان بیشتر در دهانش نیست که هر کدام از یک جنس هستند :سنگ و چوب و آهن و گوشی تا شونده و بدنی ناقص الخلقه دارد و وقتی خواسته ای دارد برای خواسته اش مانند کودکان و یا پیران خرفت می گرید و اشک می ریزد ولو جان کسی را بخواهد بگیرد مانند یک شیرینی چوبی برایش اشک می ریزد تا شخص نگون بخت را بر دار کنند!

اوبو در واقع هجویه ای علیه طبقه  اول جامعه آن روز اروپا بود که به غیر از خود کسی را در درون نمی پذیرفتند و نماد دنیای هرج و مرج  و سیاست های غلط وقت حاکمیت بود.این متن که تا اواخر مرگ آلفر به صحنه نرفت نخستین نطفه ی ابزورد است که مارتین اسلین کبیر آنرا اولین نمایشنامه ی ساختار شکن ابزورد می داند.

ژاری همیشه یک تپانچه ی پر به همراه داشت. او درجواب یکی از همسایگانش که از تمرین تیراندازی او به علت در خطر بودن جان کودکانش شکایت داشت گفت: "اگر چنین اتفاقی می افتاد، ما-دا-م، ما به شخصه خوشحال می‌شدیم که با شما کودکان جدید حاصل نماییم" (اما او در رفتار خود تمایلی به برقراری ارتباط با زنان نداشت).

آلفرد ژاری را بنیان گذار مکتب (پاتافیزیک) می دانند.مکتبی فلسفی که ژاری خود مبدع آن است و فلسفه ای غریب است که مبدا و اصل را بر پایه ی فرعیات و استثناء ها قرار می دهد و هر چیز کوچکی را واقعه ای بزرگ می داند.

در اواخر عمر آلفرد ژاری چهره‌ای افسانه‌ای برای نویسندگان و هنرمندان پاریسی بود. گیوم آپولینر، آندره سالمون و ماکس ژاکوب اشتیاق فراوانی نسبت به او داشتند. بعد از مرگ او پابلو پیکاسو مجذوب ژاری شد. آلفرد ژاری در ۱ نوامبر ۱۹۰۷ بر اثر بیماری سل که مصرف الکل و مواد مخدر آن را تشدید کرده بود در شهر پاریس درگذشت. گفته می‌شود آخرین درخواست او قبل از مرگ یک خلال دندان بوده است.

دو نمایشنامه دیگر با عنوان های (شاه ابوی بی غیرت) و (اوبو در بند) هم تا پایان عمر آلفردژاری نگاشته شده است که به عبارتی ادامه ی ماجرای این پادشاه مضحک و شکم گنده است.این متن ها تا به حال به فارسی برگردانده نشده اند ولی متن نخست (شاه اوبو) ترجمه شده و نسخه اصلی آن در دست نویسنده وبلاگ است که در صورت لزوم می توانید در کامنت ها آن را در خواست کنید و مطمئن باشید کسی آنرا به شما نخواهد داد...

مارتین اسلین کبیر نظریه پرداز و منتقد تئاتر برای نخستین بار در کتاب خود (تئاتر ابزورد) به ابعاد تاریخی ابزورد اشاره می کند و می گوید : " ابزورد مکتبی است که گویی مکاتب ناتورا لیسم - سوررئالیسم - داداییسم - اکسپرسیونیسم و اگزیستانسیالیسم را با یکدیگر تلفیق کرده باشند و آنرا در فضای خالی و استراتژی ها  آنتونن آرتو اجرا کرده باشند!) و در واقع برداشتی بی نظیر از این مکتب به عمل آورده و ارائه کرده است.در واقع مارتین اسلین نخستین کسی بود که به این مکتب جان داد  و آنرا در فضایی تازه (جنگ جهانی) تقسیم بندی کرد و باید چاپ کتاب بی نظیر (درباره تئاتر ابزورد) را انقلابی در این مکتب به شمار آورد که باعث شد هم نویسنده گان این مکتب از بقیه متمایز گردند و هم این که یک سری قواعد و قوانین ساختاری را از دل متون نویسندگان ابزورد بیرون کشید و به ثبت رسانید.

اگر کتاب (تئاتر تجربه گر - عبث نما) ی دکتر ناظر زاده کرمانی را بخوانید در مورد مکتب ابزورد مطالب بی شماری را خواهید آموخت.هرچند اشکالات زیادی بر این کتاب آمده است اما از نظر شناخت مکتب ابزورد و نویسندگانش کمک شایانی به شما خواهد کرد.بخش (تئاتر نو) در جلد دوم (مکتب های ادبی) اثر معروف (استاد رضا سید حسینی)  هم مطالب جالبی در این زمینه ارائه کرده است.

 

در مجال بعدی به دوره ی خلاء ابزوردیسم و دوباره از سر گرفته شدن آن توسط بکت و یونسکو خواهم پرداخت.دوستان اگر مطالبی در این زمینه داشتید می توانید آنرا برای من ایمیل کنید تا با نام خودتان آنرا در وبلاگ قرار دهم.متشکرم.

 بدرود

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 3:51 بعد از ظهر |
تبارشناسی ابزورد 1
 

با درود فراوان خدمت شما مخاطبان و بازدید کننده گان وبلاگ Endgame

بالاخره انتظار به سر رسید و بعد از مدت های مدید وبلاگ به روز شد! از این تاریخ به بعد اگر مشکلی پیش نیاید هفته ای دو بار وبلاگ را با مطالب دسته اول به روز خواهم کرد.مطالب بی شماری آماده کرده ام که قرار است همه را در کتابی بیاورم.نمایشنامه ی (مالون میمیرد) که پایان نامه ام بود به علاوه ی مطالبی در باب آداپتیزاسون و دراماتورژی را در این کتاب خواهم آورد.

اما مطلب امروز درباره ی (تبار شناسی و ریشه یابی مکتب ابزورد) می باشد که به صورت پست هایی دنباله دار تقدیم حضورتان خواهد شد.از مترجم گرامی خانم  (ر.ن) به خاطر زحمات بی دریغشان صمیمانه قدردانی می کنم.

تبار شناسی و ریشه یابی مکتب ابزورد.

مکتب ابزورد و چندی از نویسنده گان این مکتب در ایران تا حدودی شناخته شده است.بسیاری از مخاطبان تئاتر و نمایشنامه و دانشجویان رشته تئاتر و استادان گرامی در ایران با واژه ی ابزورد و نام (ساموئل بکت) آشنایی دیرینه دارند.البته در دهه های پیشین با ضعف ترجمه و تالیف و نظریه پردازی های متفاوت توسط برخی از سودجویان ادبیات نمایشی مکاتب بسیاری دچار تحریف و کژفهمی شدند که مکتب ابزورد هم یکی از مکاتبی بود که بیشترین آسیب و صدمه را بر پیکره ی خود دید.متاسفانه با ترجمه نا صحیح از واژه ی ابزورد و برگرداندن آن به معادل هایی نظیر (پوچی - تئاتر پوچ - عبث - هیچ انگاری - معنا باخته و . . . ) بسی دچار این توهم شدند که مکتب ابزورد ضد دین - ضد مذهب - ضد خدا و پوچ گرا است و بسیاری از این مکتب رویگردان شدند و برخی دیگر گمان می کردند ابزورد یک مکتب نا امید و هرج و مرج خواه است و بسیاری پا را از این هم فراتر نهاده و ابزورد را با (نیهیلیسم و پوچ گرایی) یکی کردند!

متاسفانه در میان عده ی کثیری این شایعه های بی اساس و بی معنی جا افتاده است که ابزورد مکتبی است مخصوص اروپایی ها و امریکایی ها است و این دستاویزی است که غرب به آن چنگ انداخته است و برای جامعه ی ما و جهان شرق نیست! چرا که گمان می کردند به علت اینکه ابزورد از  غرب سر برآورده و مبدا آن اروپای دهه ی پنجاه و  شصت میلادی بوده است پس برای انسان آن دوره بوده و امروزه حتی در غرب هم اهمیتی ندارد و با از راه رسیدن پست مدرنیسم دیگر ابزوردی وجود ندارد! و نمی دانند سخت در اشتباه اند!

برخی هم پا را از این فراتر نهاده و هرچه رنگ و بوی نا امیدی و ضد دین و ضد مسیح دارد را به ابزورد نسبت می دهد و برچسب های غیر منطقی بر آن می چسبانند! جالب این که عده ای حتی (آرتور میلر - یوجین اونیل - دورنمانت - دورفمان - گونتر گراس - تام استاپارد و سام شپارد و حتی پیتر هاندکه) را هم جزو پیروان ابزورد به حساب می آورند!!! و چه سخت در گمراهی اند!

البته بزرگوارانی چون (نجف دریابندری - سیروس طاهباز - دکتر مژده - ابولحسن نجفی - پرویز صیاد - جلال آل احمد - رضا کرم رضایی - داوود رشیدی - محصص و  آربی آوانسیان - محمود کیانوش . . . ) هم بودند که این مکتب را برای نخستین بار به جامعه ی روشنفکر و نویسنده گان زمان خود شناساندند و به خاطر این بزرگواری باید آنان را ستایش کرد.و باید این مسئله را هم در نظر گرفت که ضعف ترجمه و فرهنگ سازی های غلط در دهه های پیشین به علت نبود منابع و ماخذ کافی و عدم دسترسی به کتب روز غرب و کافی نبودن علم اساتید و کمبود اساتید مجرب در زمینه ی ادبیات و ترجمه همه و همه دست به دست هم داده تا بسیاری از واژه ها در فرهنگ عامه و حتی روشنفکران نادرست جای بیفتد!

خوشبختانه امروزه با وجود اینترنت و کتب و منابع کافی و معلوماتی که مترجمان و روشنفکران در دست دارند بسیاری از این کژفهمی ها اصلاح گشته است و رفتته (ابزورد) هم جایگاه اصلی اش را پیدا کرده است.مترجمان و روشنفکرانی نظیر (تینوش نظم جو - وحید رهبانی - سحر داوری - فرشید ابراهیمیان و لیلی عمرانی و . . . ) کوشیده اند تا امروزه ما برداشت درستی از (ابزورد) داشته باشیم.و در این مجال جای دارد که صمیمانه از این عزیزان تشکر کرد.

بعد از تمامی این دعواها و جار و جنجال هباید به معادل و برگردان درستی از واژه ی ابزورد برسیم.طی جلسه ای که شورای معادل سازی پس از سال ها برای این واژه ترتیب داده اند به این نتیجه رسیده اند که معادل صحیح واژه ی ابزورد ( گنگ - ناگویا - پوچ نما ) بوده است که برای کاربردهای مختلف از این مکتب یکی از این معادل ها را به کار می بریم.

اما نظری که من به عنوان یک عضو کوچک ارائه می دهم چنین می باشد که بهتر است برای برخی واژه ها اصلا معادل نیاوریم! و طی مطالعه و تحقیق در هر زمینه به درکی درونی از واژه ای برسیم.مثلا برای کلمه ی اگزیستانسیالیسم (اصالت وجود) را به کار نبریم بلکه با مطالعه ی آثار ژان پل سارتر و کامو و سیمون دو بوار به درکی درونی از اگزیستانسیالیسم برسیم.این به جامعه کمک می کند که دچار سردرگمی و فرهنگ سازی های ترجمه ای ناصحیح نگردند...

دوستان گرامی این مبحث به صورت پیوسته ادامه دارد و در مجالی دیگر به ادامه این مبحث خواهم پرداخت.امیدوارم با نظرات و پیشنهادات خود به من انرژی دهید تا بیشتر و بیشتر تلاش کنم و بنویسم.متشکرم.

                                                                         بدرود

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 3:47 بعد از ظهر |
وعده و وعید
 

با درود خدمت دوستان گرامی و بازدید کنندگان وبلاگ.

بالاخره پس از مدت های مدید بخش نظرها را فعال کردم و حالا وقت آن رسیده که دوباره آغاز کنم به چه؟ به نوشتن.چرا که خیلی وقت است ننوشته ام و شدیدا دلم برای وبلاگ نویسی به تنگ آمده است.در این مدت با مشکلات خاصی دست و پنجه نرم می کردم اما متاسفانه مشکلات تا بدین جا از من قوی تر بوده اند و البته آدم نماهایی که این مشکلات را برایم درست کرده اند بیشتر از خود (مشکلات) می باشند!!!

به هر حال در این مدت خیلی ها را شناختم از دور و از نزدیک انسان ها نقاب از چهره های خبیث خود برداشتند و خوشبختانه خیلی ها شناسایی شدند!  البته (دریا به دهان سگ نجس نمی گردد) و ما هم پر کاه نیستیم و اگرچه کوه هم نیستیم اما به هر ترتیبی که هست راه نجات را پیدا خواهیم کرد...

متاسفانه و متاسفانه و متاسفانه گاهی پیش می آید انسان از هدف های متعالی اش دور می افتد به خصوص ما که در عرصه هنر و عشق قدم نهاده ایم بسیار شکننده تر از آنیم که بتوان فکرش را کرد! و با این موانعی که انسان نما های عامی بر سر راهمان قرار می دهند به این سو و آن سو می رویم و سر در گم می شویم.دقیقا مثل کاراکترهای تئاتر ابزورد که با یک تلنگر از مسیر منحرف می شوند...

با عرض پوزش باید باز هم یک سری وعده ها و تعهدها بدهم اما این بار به همه قول هایم عمل خواهم کرد.طی برنامه ای منظم می خواهم به کار وبلاگ ادامه دهم و بدون حاشیه باز هم به روزهای پر بار برگردم.روزهایی که سه با وبلاگ به روز می شد و همه شما عزیزان می آمدید و ظر می دادید و مرا شادمان می کردید.دلم خیلی برای آن روزها تنگ شده است! برای تمامی شما مخاطبانم! چه آنهایی که بد و بیراه می گفتند و چه آنهایی که استفاده می کردند!

از همین هفته ای که در راه است هفته ای دوبار وبلاگ را با مطالب به روز خواهم نمود.! با آرزوی این که باز هم به هدفم بازگردم و شما یاری ام کنید.به زودی از مطالب وبلاگ کتابی به چاپ خواهم رسانید و آنرا به شما تقدیم خواهم کرد.

                                                                     بدرود

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 9:7 قبل از ظهر |
تحلیل آثار مینی مالیستی بکت 1
 

 

با درود فراوان خدمت مخاطبان گرامی این وبلاگ...

دوستان گرامی امیدوارم پست قبل را خوانده باشید و مورد رضایت و قبولتان واقع شده باشد.اما قبل از نوشتن این پست باید خدمتتان مطلبی را عرض کنم و آن این است که لطفا دوستانی که کامنت شخصی دارند حتما گزینه ی نظر به صورت شخصی برسد را فعال کنند و هر نظری را در کامنت های عمومی ننویسند چرا که وبلاگ جای مطالب خصوصی نیست و این روند به وبلاگ صدمه می زند و این درست نیست.بنده یک ایمیل شخصی هم دارم که دوستان گرامی می توانند برای درد دل ها و حرف های غیر در آنجا با من در ارتباط باشند.خواهش می کنم دوستان گرامی از این ایمیل استفاده کنند و برای ارتباط برقرار کردن با من در کامنت های وبلاگ هرچیزی را ننویسند.مثل یکی از دوستان گرامی که زحمت کشیده اند و چند فحش آبدار را در نظرات خصوصی نثار بنده کرده اند امیدوارم دوستانی که می خواهند فحش بدهند مثل این دوست بسیار دانا عمل کنند که البته هم خودشان را بهتر بشناسانند و اینکه در نظرات عمومی کلمات مستهجن نوشته نشود.باز هم از این دوست گرامی که فکر می کنند ناشناس باقی مانده اند و من پی به هویتشان نبرده ام  نهایت قدردانی و سپاس را دارم. از خانم شیوا  شمس و خانم الهه به خاطر لطف بی دریغی که به بنده و وبلاگ من دارند نهایت سپاس گذاری و قدردانی را دارم.خدمت پدر ژپتوی عزیز هم عرض کنم فعلا درباره ی یونسکو مطلبی ندارم و فعلا مطلب درخواستی ایشان در وبلاگ نوشته نخواهد شد اگر ناراحت هستند می توانند از وبلاگ ها و سایت های دیگر استفاده کنند.

خب! همانطور که در انتهای مطلب پیشین وعده داده بودم در این پست باید درباره ی آثار متاخر و مینی مالیستی (ساموئل بکت) مطلبی را تقدیم حضورتان کنم.البته این مطلب ، مطلب بسیار بسیار بسیار گسترده ای است و در یکی دو پست مطلب نوشتن به جایی نمی رسیم و شاید اگر تا آخر سال دیگر هم در این مورد نوشته شود باز هم حق مطلب ادانمی گردد. به هر صورت در چند مجال پی در پی و بخش های مختلف بهترین و گزیده ترین مطالب را خواهم گفت تا شاید به نتیجه ای مطلوب دست یابیم...

اگر بخواهیم تمامی آثار بکت را سراسر یک اثر به حساب بیاوریم و به انتهای آن بنشینیم باید چند کیلومتر بر کاغذی سفید و هموار راه برویم! و دست آخر (؟) . . . نویسنده در عنفوان جوانی قلم به دست می گیرد و در مقاله ای به نام (پروست) می نویسد: " نه چیزی برای بیان کردن باقی مانده است و نه میل و نه ابزار و توانی برای بیان کردن وجود دارد" ولی با اینحال با آبی کمرنگ مایل به سفید (چیزی نزدیک به هیچ) می نویسد و این مقاله که ابتدای انتهاست تا آخر به (پینگ) و (چی است آن کلمه) می رسد! و گنگی خیال و هیچ . . .

خانم ویرجینیا وولف که یکی از بزرگترین نویسندگان جریان سیال ذهن (رمان نو) است در نقدی درباره ی نویسندگان ابزورد نوشت: " آنها کسانی بودند که هیچ را با سکوتی غریب نوشتند!" یا در جای دیگر این مقاله ی بلند می نویسد: " نمایشنامه های ساموئل بکت دیالوگ هایی هستند که سکوت را قطع می کنند" و چه زیبا بیانی است! و به همین ساده گی بکت را به بوته ی نقد می کشد.البته چه نقدی؟ باید توجه داشت که بیشتر به تفسیر می پردازد تا به نقد! اما آثار متاخر بکت همه گی از گوشه و کنار رمان ها - داستان های کوتاه - شعرها - نمایشنامه ها و نمایشواره های اولیه به رشته ی تخریر در می آیند. و باید به این نکه ی ظریف اشاره کنیم که رمان های سه گانه : مولوی - نام ناپذیر - مالون می میرد رمان هایی هستند که بعد از پایان باز هم ادامه می پذیرند  و در آثاری همچون پینگ - کمتریت - متونی برای هیچ رد پای تک تک این سه رمان را شاهد خواهیم بود.حتی در نمایشنامه های در انتظار گودو - آخربازی - آه ، چه روزهای خوشی هم به همچنین است و در نمایشواره های آخر مثل لالایی - فاجعه - چی کجا - نفس - صندلی گهواره ای هم شاهد پیوست ها و پاورقی هایی (از جنس بکت) خواهیم بود. من باب مثال :

پوتزو در نمایشنامه ی در انتظار گودو دیالوگی دارد که می گوید: "یک پا اینور گور یک پا اونور گور و صدای ناله ای و بهد زوزه ای مثل مرگ" که در نسخه ی فرانسوی نیست! و همین دیالوگ در سال های آخر نویسنده به نمایشواره ی بی پرسوناژ (نفس) ختم میشود که دیکی از پست های همین وبلاگ هم نمایشواره را آورده ام و هم نقدش را! در این نمایشواره ی غریب که شبیه به آثار فوتوریست ها است هیچ کاراگتر زنده ای نمی بینیم. فقط کنار گودالی از تل خاکستر و زباله ابتدا صدای ناله ای شبیه به ناله ی کودک را می شنویم سپس صدای سکوت  و بعد از چند ثانیه باز صدای زوزه و ناله ای شبیه به جان دادن! که گویی مادری بر گور زایمان می کند و در فاصله ی میان دو نفس یکی به دنیا آمدن و دیگری از دنیا رفتن عمر می گذرد!  و چه جالب است اگر با یک به یک نمایشنامه ها و نمایشواره های اخیر چنین کنیم چرا که تمامی آثار متاخر شاهد این مسئله هستیم.

نمایشنامه ی غریب (من نه) را حتما خوانده اید.صحنه ای تاریک زوم شدن نور بر یک دهان و انسانی که جنسیتش معلوم نیست با لباس بلند خاکستری بر سکویی کوتاه.دهان یک ریز وراجی می کند و با زمزمه ای نامفهم شروع می کند و پس از چند ثانیه واضح می شود و آنقدر وراجی می کند و خود را تکرار می کند تا با همان زمزمه پایان گیرد.

دهان: پرتاب . . .تو این دنیا . . . قد یک کف دست . . . قبل از موعد . . . تو یک سوراخ بی در و - . . .چی ؟ . . . دختر؟ . . . آره . . . یک دختر قد یک کف دست . . . تو این . . . دنیا . . . قبل از موعد خودش . . . سوراخ بی در و پیکر به نام . . . مهم نیست . . . والدین ناشناخته . . . بدون هیچ سابقه ای . . . مرده . . . هنوز دکمه ی شلوارش رو نبسته . . . هوا . . . غیبش می زنه . . . زنه هم همینطور . . . درست هشت ماه بعد . . . تقریبا سر ثانیه . . . پس بدون هیچ عشقی . . . از این یکی معاف . . . بدون عشقی آنچه معمولا . . . در خانه . . . نثار طفل بی زبان . . . بدون . . . در واقع عملا بدون هیچ نوع . . . هیچ نوع عشقی . . . در مراحل بعدی . . . پس یک ماجرای آشنا . . .

 

به این مونولوگ غریب دقت کنید؟؟؟ سرتا سراین اثر که حدودا چهل دقیقه به طور می انجامد این دهان که دهان یک پیرزن است چنان ور ور ور ور ور می کند و جریانی مبتذل را با اینچنین روایت غریب و تکرار ناشدنی ای می گوید که مو را بر تن راست می کند! همان جریان دو نفر زن و مرد بدون هیچ گونه عشق و شوق و ذوقی در جایی تاریک و رابطه ای نامشروع و در انتها شکم بالا آمدن و نه ماه بعد پرتاب در این دنیا قدر یک کف دست! دختری که حالا تبدیل به این دهان شده است به دنیا پرتاب می گردد! و همان سرنوشت به دنیا آورنده اش را پیدا می کند! جالب است که "من نه" یعنی خود را تبرئه می کند! گویی ما خود به جریانی بنشینیم که جریان خود ما است و مدام بگوییم " من نه ها . . . خودمو نمی گم . . . من نه . . . مال من این نیست" و مدام وراجی کنیم...

آیا این جریان یا بهتر است بگویم این نمایشواره به جریان آخرین نوار کراپ یا هی جو یا خاکسترها نمی رسد؟ سه اثری که دنبال هم می آیند و درواقع بررسی یک ماجرا از زوایای مختلف ، رابطه ای نامشروع و سپس خودکشی! یا رابطه ای کمی با شهوت و سپس متارکه و خیانت! کراپی که روزگاری را در قایقی با عشقی جوان و زیبا گذرانیده و اکنون از جوانی و شور و شوق خبری نیست.موج ها زیر آنها به حرکت در می آمدند و آنها را از این پهلو به آن پهلو می غلتانیدند! گویی هیچ گناهی از سوی کراپ در جوانی سر نزده است و عوامل طبیعی را وارد این جریان می کند و از پذیرش هر گناه و خطایی سر باز می زند.چیزی که بدیهی است سر انجام شخصیت های تک قطبی (بکت) است که خاصیتی اینچنینی دارند.همه در هاله ای از گناهان مبهم گذشته با صداهایی دست و پنجه نرم می کنند.این خصوصیت بارز متون نمایشی (ساموئل بکت) می باشد.صداهایی که به شدت مزاحمند و برای کاراکتر دردسرهایی می آفرینند.تمامی این کاراکترهای از این صداها (عذاب وجدان) فراری هستند و مدام سعی بر این دارند که صداها را نیز مانند قربانیانشان خفه کنند و در ذهن به قتل برسانند.دقیقا همچون (هنری) شخصیت پیر و خرفت (خاکسترها) کنار ساحلی نشسته و مدام صدا و گاها تصاویر مربوط به گذشته و قربانیان خویش را می بیند و می شنود و یک لحظه آرامش ندارد. (آدا) همسر سابقش به دیدارش آمده و درباره ی گذشته و استمرار خاطرات برای (هنری)گفتگو می کند.هنری همانقدر که از این صداها عاجز و خسته است به همان میزان میداند اگر صداها قطع شوند زمان مرگش فرا خواهد رسید و این یک مسئله ی چند پهلو است که در خیلی از متون نمایشی و غیر نمایشی (ساموئل بکت) شاهد آن هستیم.و در آخر سر هم چنین می شود و صدا و تصویر آدا محو می گردد و فقط صدای دریا را می شنویم ، گویی هنری جذب دریا و مرگ شده است! این یکی از بهترین متون رادیویی بکت است که البته برای صحنه نیز تنظیم شده است.باز هم شخصیت دیگری را مثال می زنم به نام (جو) در متن تلویزیونی (هی جو) یا ( آره جو) که باز هم مربوط به یکی از همین پیرمردهای خرفت و بیمار است که مزاجی افسرده و مالیخولیایی دارد.با این تفاوت که در این روایت در ده صحنه صدای یکی از قربانیان جو را می شنویم.زنی که دیرزمانی توسط جو مورد تجاوز و تعرض قرار گرفته است و سرانجامش به خودکشی بسیار هولناکی ختم شده.حین تعریف کردن ماجرا و زوم کردن دوربین بر روی صورت جو دست به خودکشی های مخختلفی میزند. از جمله خوردن قرص یا زدن رگ دست با تیغ و در انتهای غرق شدن در دریا و سپس تنها ماندن جو و نیستی و مرگ.شخصیت بسیار جالب دیگری که در نمایشواره ی (من نه) داریم کارکتری است که بر سکویی ایستاده و لباس بلند و خاکستری بر تن دارد و هیچ نمی گوید ولی همچون کشیشی است که به اعترافات فرد گناه باری ایستاده است و او را تسلی می دهد.شخصیت بسیار جذابی که جنسیتش نامعلوم است و دیالوگی ندارد و تنها بازی در سکوت او بیانگر  معانی عمیقی است که اگر بخواهیم دها کتاب یا پست هم در باره ی آن بنویسیم باز هم جای بحث دارد.در آثار مینیمالیستی و متاخر  ساموئل بکت از این شخصیت ها زیاد می بینیم و جالب اینجاست که هر کدام از این کارکترها دنیایی از بیماری و مالیخولیا و مرگ را به نحو ویژه ای بیان می کنند و پردازش شخصیتی بسیار عمیقی دارند.برای مثال (پینگ) با سیل عظیمی از واژه ها و علائم نگارشی بی شمار کارکتری است که در هاله ی مه آلود و سفید رنگی ایستاده و هیچ نمی گوید! ولی کلمات مثل رگبار مسلسل او را هدف قرار می دهند و در انتها به هیچ نمی رسند! یک اثر تماما مینی مالیستی و خاص در میان دیگر آثار این نویسنده به شمار می رود.

بهتر است به مسائل جزئی در آثار این نویسنده با دقت و موشکافی بسیار پیش برویم و نقد ها و تحلیل های مختلف را مطالعه کنیم و این باعث می شود کنر در مورد (بکت) به خطا برویم و کمتر از این جملات خواهیم گفت : من بکت رو نمی فهمم" یا " ابزورد فهمش سخته" یا " بابا خودش هم نفهمیده چی نوشته" و از این دست دیالوگ های گندیده و فاسد که به نویسنده و مکتب ابزورد نسبت می دهند و به غیر از آثار (رئالیستی) و (کلاسیک) هیچ چیز دیگر را نه می خواهند و نه درک می کنند.امیدوارم از این مخاطبان در این وبلاگ وجود نداشته باشد و اگر هم هست با مطالعه و فهم درست و موشکافی در آثار ابزورد این مشکل را در خود رفع سازند و از نویسنده گان ابزورد ایراد بیخود نگیرند.

دوستان گرامی در این مجال به ختم این بحث نخواهیم رسید و با بیان یک یا دو پست هم کاری از پیش نخواهیم برد.این پست را در شش یا هفت بخش مختلف تقسیم می کنم و در فرصت های ناپیوسته آنرا تقدیم حضورتان خواهم نمود.برای پست بعدی هم قول (ژان ژنه) را به شما می دهم و یک مصاحبه ی بسیار خواندنی از ژنه را ترجمه کرده ام که به زودی آنرا برایتان در وبلاگ قرار خواهم داد.این مصاحبه که در زندان صورت گرفته است به سالهایی برمی گردد که ژنه در زندان بوده است و به خاطر دزدی و عمل نامشروعی که انجام داده است محکوم به ده سال زندانی شده و یکی از سردبیران بزرگ یکی از نشریات درام و تئاتر جهان به کمک ژان پل سارتر موفق به تهیه ی این مصاحبه شده است.راضی کردن مقام های مسئول زندان فرانسه یکی از بحث های بسیار جالب این نوشتار می باشند که امیدوارم مورد توجه تان قرار گیرد.

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 1:33 بعد از ظهر |
مسابقه ی هفته گی وبلاگ
 

درود بر تمامی مخاطبان گرامی این وبلاگ...

دوستان گرامی باید به عرضتان برسانم که (خدمت سربازی ) بنده به پایان رسید و به همین دلیل می توانم با آزادی کامل به نوشتن مطالب برای وبلاگ بپردازم و اینکه طبق روال سه سال پیش هفته ای دو مرتبه وبلاگ را به روز کنم.ولی در خلال به روز کردن وبلاگ قصد دارم هر از گاهی یک مسابقه یا آزمون در وب برگزار کنم و بنا به پوئن بندی و نتیجه گیری هایی (شخص برنده ) را معرفی کرده و به عنوان جایزه سه جلد کتاب نایاب (چاپ اصل) به ایشان تقدیم کنم.نخستین مسابقه را در همین پست آغاز می کنم و امیدوارم از این برنامه استقبال شود...

۱-نخستین اجرا از نمایشنامه ی (آخربازی)اثر شاهکار (ساموئل بکت) توسط چه کسی بروی صحنه رفت؟ (با ذکر نام شهر و سالن و گروه اجرایی و نام تمامی بازیگران)

۲-تصویر زیر توسط کدام کارگردان به صحنه رفته است ؟ ( آخرین نوار کراپ اثر معروف ساموئل بکت)

۳- آرتور کوپیت چند متن نمایشی دارد ؟ (همراه با ذکر نام حد اقل شش متن نمایشی)

 

 

متشکرم و تا مجالی دیگر بدرود...

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 2:58 قبل از ظهر |
اوژن یونسکو
 

با عرض سلام وتبریک سال جدید خدمت تمامی دوستان و همکاران و مخاطبان این وبلاگ. امیدوارم سال خوب و پر انرژی و نیرویی را آغاز کرده باشید و به دور از مشکلات به گذران زندگی بپردازید. بالاخره پس از مدت ها بخت یاری کرد و فرصتی پیش آمد تا با یک پست جدید در خدمتتان باشم و وبلاگ را به روز کنم که این خود مایه ی شور بختی و شگفتی است!

در این مجال می خواهم درباره ی یکی از ابزورد نویسانی برایتان مطلب بنویسم که تا به حال نامی از این نویسنده در این وبلاگ نیاورده ام! بله ( اوژن یونسکو ) این یگانه بت ابزورد و بی همتای تکرار ناشدنی ادبیات عصر! مدت ها بود قصد داشتم درباره ی ابزورد یونسکو هم مطالبی تقدیم حضورتان کنم ولی به دلیل مشکلات فراوان و حجم گسترده ای که در مطالب مربوط به (ساموئل بکت ) بود نمی توانستم تمرکزم را بروی این نویسنده هم جذب کنم و اینچنین شد که پس از گذشت سه سال از عمر وبلاگ تازه شروع به نوشتن درباره ی (اوژن یونسکو ) کردم.

بیوگرافی و زندگی اوژن یونسکو)

اوژن یونسکو (به فرانسوی: Eugène Ionesco) (۲۹ نوامبر، ۱۹۰۹ - ۲۸ مارس، ۱۹۹۴) نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده فرانسوی با اصلیت رومانیایی است. او در سال ۱۹۷۰ به عضویت فرهنگستان فرانسه درآمد. نخستین اثر وی (آوازه خوان طاس) بود که از روی یک لاروس (فرهنگ لغت) فرانسه به انگلیسی نوشته شده بود!

از آثار معروف این نویسنده می توان به :

۱- آوازه خوان طاس

۲-درس

۳-دختر دم بخت

۴-پسر دم بخت

۵-صندلی ها

۶-عابر هوایی

۷-بداهه ویی آلما

۸-شاه می میرد

۹-کرگدن

۱۰-آینده در تخم مرغ ها

۱۱- ژاک یا تسلیم

۱۲- قربانیان وظیفه

۱۳-تشنگی و گشنگی (اخرین متن نمایشی)

 

بخش هایی از کتاب نظرها و جدل ها (ترجمه مصطفی قریب)

من ظاهراً يک نمايش‌نامه‌نويس آوان‌گارد به‌شمار مي‌آيم و به‌همين سبب است که اين‌جا، در اين بحث دربارة تئاتر آوان‌گارد حضور دارم. اين‌ها همه رسمي و تشريفاتي است؛ اما اين اصطلاح آوان‌گارد اصولاً چه معنايي دارد؟ من دکتر تئاتر‌شناسي نيستم، دکتر در فلسفه و هنر هم نيستم؛ در شمار کساني هم که «اهل تئاتر» خوانده مي‌شوند، به‌حساب نمي‌آيم.
     من اگر به عقايد خاصي دربارة تئاتر رسيده‌ام، اين‌ها پيش از همه به نمايش‌نامه‌هاي خودم مربوط مي‌شود؛ چون از تجربة آفرينندگي خودم حاصل شده است. اين عقايد را نمي‌توان قواعد موضوعه دانست. البته اميدوارم که قواعد مربوط به‌من در خصوص ديگران هم مصداق داشته باشد، چون وجود هريک از ما شامل ديگران هم مي‌شود.
     در هر صورت، هر قاعده‌اي که من در خصوص تئاتر کشف کرده باشم مشروط و متغير است؛ يعني که مقدم بر آفرينش هنري نيست، بلکه ناشي از آن است. اگر نمايش‌نامة تازه‌يي بنويسم، ممکن است نظراتم عميقاً تغيير کند، ممکن است که دچار تناقض‌گويي شوم و شايد اصولاً بر خودم هم معلوم نباشد که هنوز در همان انديشه‌يي که بودم، هستم يا نه.
     با اين همه، اميدوارم که پاره‌يي اصول اساسي برايم به‌جاي بماند که بتوانم بر آن‌ها آگاهانه و به حکم غريزه تکيه کنم؛ و در اين جمع فقط مي‌توانم تجربه‌هاي شخص خودم را با شما درميان بگذارم. اما، براي اين‌که اشتباه بزرگي از من سر نزند، پيش از آمدنم به اين‌جا، به‌عبارت «آوان‌گارد» در فرهنگ لاروس نگاهي انداختم و ديدم که آوان‌گارد يا طلايه‌دار، در لغت عبارتست از: «واحدي که در جلوي نيروهاي مسلح زميني، دريايي يا هوايي حرکت مي‌کند و زمينه را براي وارد شدن آن نيروها در عمل، آماده مي‌سازد.»
      بنابراين و با اين قياس، مي‌توان گفت که آوان‌گارد در تئاتر عبارتست از يک نيروي ضربتي کوچک از نمايش‌نامه‌نويسان و گاه کارگردانان که در پشت سرش با فاصله‌يي معين، عمده قواي بازيگران، نمايش‌نامه‌نويسان و تهيه کنندگان، حرکت مي‌کنند. شايد در تاييد اين قياس بتوان به گفتة آلبره استناد کرد که در کتابش «ماجراي روشن‌فکري قرن بيستم» مي‌گويد:«شعور و آگاهي ادبي (و البته هنري) در قرن ما به واسطة پديده‌يي که هيچ‌کس در صدد توضيح‌اش بر نيامده (و توضيح دادنش واقعاً دشوار است)، همواره مقدم بر حوادث تاريخي بوده است و حوادث تاريخي بعدها آن شعور و آگاهي را تاييد کرده است.» وبه‌همين دليل است که بودلر، کافکا، پيرآنده‌لو -که دستگاه احساسات متعالي خانوادگي را تحليل کرد...- و داستويوسکي، نويسندگاني پيام آور، به‌شمار مي‌آمده‌اند.
     بنابراين، آوان‌گارد ظاهراً به معناي يک پديدة هنري و فرهنگي است که بر حسب ماهيتش پيشتاز است و اين تعريفي است که با معناي لغوي آن مي‌خواند. مي‌توان گفت که آوان‌گارد عبارتست از «پيش سبکي» نشان دهنده و رهنمون جهت تحولي که سرانجام توفيق مي‌يابد، تحولي که همه چيز را واقعاً تغيير مي‌دهد. اين، بدان مي‌ماند که بگوييم شناسايي آوان‌گارد بعد از وقوع حادثه صورت مي‌پذيرد؛ يعني بعد از آن‌که توفيق يافت؛ هنگامي‌که نويسندگان و هنرمندان آوان‌گارد پيرواني پيدا کردند و مکتبي تأسيس کردند و يک سبک فرهنگي به‌وجود آوردند که مورد قبول افتاد و زمانه را مُسخر کرد. بنابراين، فقط زماني معلوم مي‌شود که آوان‌گاردي بوده است که خودش بر حسب تعريف، ديگر وجود ندارد و يا هنگامي‌که خودش عملاً تغيير ماهيت داده و به‌صورت عقبة لشکر درآمده است؛ يعني زماني که عمده قواي لشکر به‌آن رسيده و حتي از آن پيش افتاده است، اما لشکري که به کدام سو مي‌تازد؟
     من ترجيح مي‌دهم که آوان‌گارد را بر حسب خلاف و تعارض تعريف کنم؛ يعني در حالي‌که بيشتر نويسندگان، هنرمندان و متفکران معتقدند که به زمانة خودشان تعلق دارند، نمايش‌نامه‌نويس انقلابي حس مي‌کند که حرکتش بر خلاف جهت حرکت زمانه است. حقيقت اين است که متفکران، هنرمندان و امثال ايشان، بعد از مدتي فقط قالب‌هايي را به‌کار مي‌گيرند که فسيل شده‌است؛ اين‌ها احساس مي‌کنند که بيش از پيش در نظامي ايدئولوژيک، هنري يا اجتماعي جا افتاده‌اند که در نظر خودشان امروزي‌ست؛ اما در واقع از پايه پوسيده و ترک‌هايي برداشته که به چشم‌شان نمي‌آيد. اصولاً هر نظامي از همان لحظه‌يي که استقرار مي‌يابد، فرسودگي‌اش هم به‌واسطة نيروهاي زمانه آغاز مي‌شود؛ و هر شيوة بيان به‌محض آن‌‌که پذيرفته شد، ديگر امروزي نيست. سخني که بر زبان آمد، مرده است؛ واقعيت در وراي آن است و انديشه به اصطلاح فسيل شده است. هر شيوة گفتار و بنابراين هر شيوة زندگي، به‌محض آن‌‌که تحميل شد و يا همين‌که پذيرفته شد، ديگر قابل قبول نيست. انسان آوان‌گارد مانند دشمني است در داخل شهري که درصدد نابود کردنش برآمده و بر آن شوريده است؛ چون قالب و شيوة بيان جاافتاده هم مانند هر نظام حاکمي، نظام سرکوب است. انسان آوان‌گارد، دشمن نظام موجود است؛ با آن‌چه در حال حاضر وجود دارد مخالف است و هوادارش نيست. انتقاد از گذشته آسان است، خصوصاً هنگامي که نظام حاکم آن‌را تحمل کند و مشوقش باشد؛ اما اين، صرفاً به‌منزلة تقديس جمود و سجود در برابر استبداد يا عرف متداول است.
     خودم خوب مي‌دانم که هيچ کمکي به روشن کردن موضوع نکرده‌ام. اصطلاح آوان‌گارد عملاً به معاني مختلف به‌کار مي‌رود. مي‌توان آن‌را با «تئاتر هنري» يکي دانست، يعني تئاتري که از آن‌چه در فرانسه «تئاتر بولواري» مي‌خوانندش، اديبانه‌تر، سخت‌گيرتر و جسورتر است. ظاهراً ژرژ پيلمان به‌همين دليل در «گزيدة تئاتر» که در سال 1946 منتشر شد، نمايش‌نامه‌نويسان را به دو دسته تقسيم کرد: يکي نويسندگان «کمدي بولواري» که در ميان ايشان رابر دوفلر را در کنار فرانسوا دوکورل نشانده بود؛ و ديگري نويسندگان آوان‌گارد از قبيل کلود آندره پوژه، پاسو، ژان آنوي و ژيرودو. اين تقسيم‌بندي امروزه غريب مي‌نمايد؛ زيرا نوشته‌هاي اين نويسندگان اينک در شمار آثار کلاسيک محسوب مي‌شود. اما موريس دوني در دوران خودش و نيز باتاي، نويسندگان آوانگارد بودند؛ زيرا در مخالفت «با سبک روز» و از عزيمتي تازه حرف مي‌زدند، نيرويي مخالف بودند. اين‌ها سرانجام در سنت تئاتر ادغام شدند و اين اتفاقي است که بايد براي هر آوان‌گارد خوبي بيفتد. اين‌ها در هر صورت، بيان‌گر اعتراضي بودند و به‌همين سبب با مخالفت منتقداني روبرو شدند که بر اعتراض ايشان، معترض بودند. اعتراض نمايش‌نامه‌نويس آوان‌گارد ممکن است واکنشي باشد عليه رآليسم، درصورتي که رآليسم به‌صورت شيوة بياني بسيار متداول و بي‌معني در تئاتر درآمده باشد؛ ممکن است اعتراض عليه سمبوليزمي‌ باشد که بي‌معني شده، خودش را به زور تحميل کرده و ديگر بيان کنندة واقعيت نيست. در هر صررت، آن‌چه تئاتر آوان‌گارد خوانده مي‌شود و در کنار تئاتر متعارف و سنتي وجود دارد، به‌واسطة شيوة بيان‌اش، خصلت جستجوگرش و دشواري‌اش، سخت‌گيرتر از انواع ديگر نمايش در نظر مي‌آيد و درست به‌همين سبب که سخت‌گير است و فهميدنش دشوار، پيش از آن‌که مورد قبول عموم واقع شود، فقط مي‌تواند تئاتري براي اقليت باشد. پس تئاتر آوان‌گارد و در واقع هنر و تئاتر نو به‌طور کلي نبايد عامه پسند باشد.
     مسلم است که هر اقدامي در جهت انديشه‌هاي نو، از هر سو با مخالفت سنت‌گرايان و بي‌اعتنايي مردم روبه‌رو خواهد شد. بديهي است که نمايش‌نامه‌نويس الزامي ندارد که بکوشد تا منفور خلق شود؛ اما لزومي هم ندارد که بخواهد محبوب مردم شود. کوشش او و کار خلاق او، بالاتر از اين ملاحظات قرار دارد؛ چون يا نمايش‌نامه‌هايش همواره منفور خواهد بود و هرگز مورد قبول قرار نخواهد گرفت و بنابراين هيچ‌وقت به‌صورت تئاتر در نخواهد آمد و يا اين‌که به مرور زمان، به گونه‌يي طبيعي و به‌واسطة نيروهاي زمانه مورد پسند و قبول مردم واقع خواهد شد.
     امروز قوانين اساسي فيزيک يا هندسه را همه مي‌فهمند، در صورتي‌که اين قوانين در آغاز بي‌گمان فقط درخور فهم عالماني بود که هرگز در صدد عرضه کردن فيزيک يا هندسة مردمي نبودند. حقايقي که اين‌ها بيان کردند مربوط به يک طبقة محدود نبود، بلکه حقايقي بود بي‌ترديد عيني. تشابهاتي که ممکن است ميان علم و هنر وجود داشته باشد، مقوله‌يي است که در حيطة اهليت من نيست. همه مي‌دانيم که تفاوت‌هاي اين دو قلمرو انديشه، به‌مراتب بيشتر از تشابهات آن‌هاست. اما هر نويسندة تازه‌کاري سعي دارد که به نام حقيقت تلاش کند. بوآلو مي‌خواست که حقيقت را بيان کند. ويکتورهوگو هم در مقدمه‌اش بر کرامول، اظهار نظر کرد که هنر رومانتيک بيش از هنر کلاسيک حاوي حقيقت است و پيچيده‌تر است. هدف رآليسم و ناتورآليسم هم اين بود که قلمرو واقعيت را گسترش دهد يا وجوه تازه و ناشناختة آن را آشکار کند. سمبوليزم و بعدها سوررآليسم، کوشش‌هاي ديگري بود که براي آشکار کردن و بيان واقعيت‌هاي نهفته صورت گرفت.
      بنابراين، مساله از نظر نويسنده صرفاً اين است که حقايق را کشف و بيان کند؛ و شيوة بيان حقايق طبعاً شيوه‌اي ناآشناست، چون بيان مطلب في‌نفسه، براي او در حکم حقيقت است. او فقط مي‌تواند از جانب خودش، بيان مطلب کند و به‌واسطة بيان مطلب از جانب خودش است که از جانب ديگران هم حرف مي‌زند و قضيه معکوس نيست.
     من اگر بخواهم به‌هر قيمت که باشد نمايش‌نامه‌هاي مردم پسند بنويسم، به‌اين خطر تن در مي‌دهم که حقايقي را بيان کنم که خودم کشف نکرده‌ام، بلکه از ديگران به عاريت گرفته‌ام و خودم چيزي جز رواي دست دوم‌شان، نيستم. هنرمند، معلم نيست؛ عوام‌فريب هم نيست. آفرينندگي هنر نمايش، پاسخ‌گوي يک نياز معنوي است و اين نياز بايستي به‌خودي خود، بسنده باشد. درخت، درخت است و براي اين‌که درخت باشد، اجازه‌ نمي‌خواهد؛ درخت با اين مشکل روبه‌رو نيست که براي پذيرفته شدن به‌صورت درخت، يک نوع درخت خاص باشد؛ وجودش را بيان نمي‌کند؛ وجود دارد و صرف وجودش، مبين اوست؛ درصدد آن‌ نيست که وجودش را بفهماند؛ شکل قابل فهم‌تري به خود نمي‌گيرد، چون دراين‌ صورت ديگر درخت نيست بلکه توضيح درخت است. يک اثر هنري هم به‌همين گونه، به‌خودي خودش بسنده است و من مي‌توانم به‌آساني نمايش بدون مردم را تصور کنم؛ مردم خودشان خواهند آمد و نمايش را قبول خواهند کرد، هم‌چنان که درخت بودن درخت را پذيرفته‌اند.
     تصنيف‌هاي برانژه خيلي بيشتر از شعرهاي رمبو مورد پسند مردمي بود که اين شعرها را در آن ايام نمي‌فهميدند. آيا مي‌بايستي شعرهاي رمبو به اين دليل حذف مي‌شد؟ اوژن‌سو بسيار محبوب مردم بود؛ پروست را مردم دوست نداشتند، حرف‌هايش را نمي‌فهميدند. او (پروست) براي همة مردم صحبت نمي‌کرد. او فقط حقيقتي را که خودش يافته بود بر سير تکامل ادبيات و انديشه مي‌افزود. آيا بايستي پروست را حذف کرد و اوژن‌سو را توصيه کرد؟ امروز پروست است که گنجينه‌يي از حقيقت عرضه مي‌کند و اوژن‌سو است که توخالي مي‌نمايد. جاي خوش‌وقتي بسيار است که مراجع آن ايام پروست را از نوشتن به سبک و زبان خودش منع نکردند.
     انديشة خلاق را فقط به‌وسيله‌يي که متناسب آن است، مي‌توان بيان کرد؛ تا آن‌جا که بايد گفت انديشه و وسيلة بيانش يکي و در حکم واحد است.
     تازه، تئاتر مردمي داريم تا تئاتر مردمي. ما به‌خطا مي‌پنداريم که تئاتر مردمي بايستي تئاتري باشد براي مردمان کم‌ شعور؛ اما يک نوع تئاتري هم هست که هدفش تعليم و ارشاد است؛ابتدايي است (ولي ساده نيست، اين دو باهم تفاوت دارند)، ابزار يک مرام سياسي و يک ايدئولوژي و در واقع نسخه بدل آن‌ است؛ يعني که تکرار يک‌دست بيهوده‌يي است.
     بنابراين، يک اثر هنري و نيز يک کار تئاتري بايستي از غريزه‌يي اصيل، عميق يا عظيم برحسب استعداد يا نبوغ هنرمند مايه بگيرد؛ غريزه‌يي واقعاً اصيل که جز خودش از چيز ديگري نشأت نگيرد. اما براي اين‌که چنين اثري قوام و شکل بگيرد، بايستي به قوة خيال اجازه‌ داد که آزادانه بالاتر از ملاحظات غير اصيل ثانوي (از اين قبيل که عاقبت اثر چه خواهد شد، مردم پسند باشد يا لزوماً وسيلة بيان مرام و مسلکي قرار بگيرد)، پرواز کند. در اين شکوفايي قوة خيال، معاني خود به‌خود ظهور مي‌کنند؛ آن‌هم به‌گونه‌يي که براي بعضي فصيح‌اند و براي برخي ديگر چندان فصاحتي ندارند. من اصولاً نمي‌توانم بفهمم که چگونه ممکن است کسي سوداي آن‌ را داشته باشد که از جانب همه صحبت کند و از حمايت يک‌پارچة همة مردم برخوردار شود؛ در حالي که في‌المثل در يک طبقة معين هم گروهي توت فرنگي را بيشتر دوست دارند و عده‌يي پنير را؛ برخي آسپرين را براي رفع سردرد بهتر مي‌دانند و عده‌يي بيسموت را براي دواي دل‌درد ترجيح مي‌دهند. من در هر صورت، از بابت حمايت مردم هيچ دلواپسي ندارم؛ يا شايد نگراني از اين بابت دارم ولي آن فقط هنگامي‌است که نمايش‌نامه را نوشته‌ام و به عرضه و اجرايش فکر مي‌کنم. اين کاملاً بديهي است که مردم از نمايش حمايت بکنند يا نکنند. اين هم کاملاً مسلم است که آدم هيچ‌وقت نمي‌تواند از جانب همه صحبت کند. نهايت‌اش اين‌است که مي‌توان از جانب اکثريت بزرگي حرف زد و در اين صورت فقط مي‌توان نمايشي عوام‌فريبانه و «پيش ساخته» تهيه ديد. اگر بخواهيد با همه صحبت کنيد، عملاً هيچ‌کس طرف صحبت شما نخواهد بود؛ چون آن‌چه به‌طور کلي مورد توجه عموم است، براي يکايک افراد جاذبه‌يي ندارد. گذشته از اين، يک اثر هنري خلاق، صرفاً به‌واسطة نوظهور بودنش تهاجمي است؛ يعني يک حالت تهاجمي خودجوش دارد؛ به مردم يا به اکثريت عظيمي حمله مي‌کند؛ به‌واسطة غير متعارف بودنش که خود نوعي ابزار خشم است، خشم ديگران را برمي‌انگيزد. اين اجتناب ناپذير است؛ چون چنين اثري در جادة کوبيدة هموار حرکت نمي‌کند، بلکه خودش راه تازه‌يي مي‌گشايد، يک تنه به هامون مي‌زند. به‌اين معناست که يک اثر هنري چنان‌که قبلاً گفتم، قبول عامه نمي‌يابد. اما هنر نو فقط در ظاهر، مردم‌پسند نيست؛ اصل و ماهيتش چنين نيست، مردم پسند نبودنش به‌سبب ظاهر ناآشناي آن است. آن تئاتر به اصطلاح مردمي، عملاً غير مردمي‌تر است؛ چون به دست يک اشرافيت حاکم خودکامه تحميل شده است؛ به‌دست يک طبقة ممتاز اهل راز که مي‌دانند يا خيال مي‌کنند که از پيش مي‌دانند که مردم به چه چيز احتياج دارند. اين‌ها حتي خطاب به مردم مي‌گويند: «شما فقط به چيزي نيازمنديد که ما شما را به آن محتاج مي‌دانيم و بايستي فقط همان‌طور فکر کنيد که ما فکر مي‌کنيم.» غرابت کار در اين است که تنها هنر آزاد به‌سبب خصلت فردي‌اش و به‌رغم ظاهر غير متعارفش، هنري‌ست که از دل آدم‌ها، از دل يک آدم سر چشمه مي‌گيرد و تنها هنري‌ست که واقعاً حرف مردم را بيان مي‌کند.
     مي‌گويند تئاتر به‌خطر افتاده و در يک وضعيت بحراني است. اين به چند دليل است. نمايش‌نامه‌نويسان به‌زودي به‌صورت هواداران انواع و اقسام ايدئولوژي‌ها درخواهند آمد؛ آزاد نخواهند بود و کارشان فقط اين خواهد شد که در هواداري يا مدح و ذم اين و آن بنويسند، و اگر به جمع حواريون ايدئولوژي‌ها نپيوندند، به فضل فروشي خواهند پرداخت. در جاي ديگر، تئاتر زنداني سنت‌ها، تابوها، عادت‌ها و جمود فکري و تلقين‌ها است. تئاتر که مي‌تواند عرضة آزادي نامحدود و جولان‌گاه قوة خيال باشد، عملاً به‌صورت محدودة تنگ نظام انعطاف ناپذير قراردادهايي درآمده که ممکن است «تئاتر رآليستي» يا چيز ديگري خوانده شود. از زياده‌روي در طنز مي‌ترسيم «درحالي که طنز همان آزادي‌ست»؛ از آزادي انديشه مي‌هراسيم؛ از نمايش‌نامه‌يي که بسيار تراژيک و نوميد کننده است، وحشت مي‌کنيم. خوش‌بيني و اميد الزامي است، به‌هر قيمت که باشد؛ و آن‌چه گاه «پوچ» مي‌خوانندش، چيزي نيست جز محکوم کردن ماهيت بي‌معناي بياني تهي شده از محتوي، سترون و تشکيل يافته از کليشه‌ها و شعارها؛ يعني تئاتري که از پيش معلوم است. من شخصاً دوست دارم که سنگ‌پشتي را روي صحنه بياورم، به اسبي تيز تک تبديلش کنم، سپس به يک کلاه، به يک نغمه، يک اژدها، يک چشمه. در صحنة تئاتر مي‌توان دست به‌هر کاري زد، در حالي‌که عجالتاً در اين عرصه کسي جسارت آن‌را ندارد که به کم‌ترين کاري دست بزند.
     به نظر من در عرصة نمايش هيچ محدوديتي جز محدوديت فني اسباب صحنه وجود ندارد. مي‌گويند نمايش‌هاي من به تالار موسيقي يا سيرک مي‌ماند؛ چه بهتر از اين‌که سيرک را روي صحنه بياوريم! نمايش‌نامه‌نويسان را مي‌توان به خودرأيي و خودکامگي متهم کرد، خوب تئاتر عرصه‌يي است که در آن مي‌توان خودکامه بود. اما در واقع چنين نيست؛ قوة خيال خودکامه نيست، روشن‌گر است. نمايش‌نامه‌نويس بي‌ آن‌‌که آزادي کاملش تضمين شود، هرگز خودش نخواهد بود و جز آن‌چه از پيش برايش تعين و تنظيم شده، حرفي نخواهد زد. قصد من اين بوده است که هيچ قاعده و قانوني را جز قوانين قوة خيال نپذيرم و چون خيال، قواعد خودش را دارد، اين هم دليل ديگري‌ست بر اين که قوة خيال بعد از همة حرف‌ها، خودکامه نيست.
     گفته‌اند که آن‌چه انسان را از ديگر حيوانات ممتاز مي‌کند، اين است که انسان حيواني است که مي‌خندد؛ اما مهم‌تر از همه اين‌که انسان حيواني است که خلق مي‌کند. او چيز‌هايي به‌وجود مي‌آورد که پيش از او وجود نداشته‌اند مانند معبدها، قفس براي خرگوش‌ها، گاري‌هاي دستي، لوکوموتيوها، سمفوني‌ها، شعرها، کليساها و انواع سيگار. سودمندي همة اين‌ها در اغلب موارد فقط بهانه است. اصولاً فايدة وجود چيست؟ خود هستي. فايدة گل چيست؟ وجود خود گل. پرستش‌گاه يا کليسا چه فايده‌يي دارد؟ جاي دادن اهل ايمان؟ من باور نمي‌کنم؛ چون از پرستش‌گاه‌ها ديگر عملاً استفاده‌يي نمي‌شود و ما هنوز آن‌ها را ستايش مي‌کنيم. اين‌ها فايده‌شان اين است که قوانين و قواعد معماري و شايد هم قواعد کلي ساختمان را به ما نشان ‌دهند؛ يعني قوانين و قواعدي که در ذهن خودمان انعکاس يافته، چون ذهن اين قوانين را در درون خودش کشف مي‌کند. اما تئاتر به‌سبب بي‌جرأتي رو به نيستي مي‌رود. چنين پيداست که ما ديگر قبول نداريم که دنيايي که ابداع مي‌کنيم نمي‌تواند دروغين باشد، دروغين فقط در صورتي است که قصدمان قلب يا تقليد حقيقت باشد، چون در اين صورت است که دروغي را به‌جاي حقيقت قالب مي‌زنيم. وقتي که ابداع مي‌کنم، هنگامي‌که چيزي را در خيال مي‌آورم، به حقيقي بودنش وقوف دارم. هيچ چيز واضح‌تر يا «منطقي‌تر» از آن‌چه قوة خيال مي‌سازد، نيست. حتي مي‌توانم تا آن‌جا پيش بروم که بگويم در نظر من دنياست که به‌صورتي غير عقلاني درآمده و با ادراک من نمي‌خواند و قوانيني را که مدام سعي مي‌کنم بر دنيا اطلاق کنم، در ذهن خودم مي‌يابم. اما اين حرف‌ها هم خارج از مقولة بحث ماست.
     وقتي نويسنده‌يي چيزي مي‌نويسد، في‌المثل نمايش‌نامه‌يي، چنان‌که گفتم اين تأثر روشن يا مبهم به او دست مي‌دهد که بابت چيزي مي‌جنگد؛ به اين معني که اگر حرفي براي گفتن دارد به اين سبب است که ديگران آن سخن را چنان‌که بايد نگفته‌اند يا اين‌که نمي‌دانند چگونه بگويند. او مي‌خواهد حرف تازه‌يي بزند، در غير اين صورت چه دليلي براي نوشتن دارد؟ گفتن آن‌چه بايد بگويد، يعني تحميل دنياي خودش، في‌نفسه يک نبرد است. درخت براي روييدن و باليدن بايد بر مقاومت جسم فايق آيد. براي نويسنده اين جسم عبارت است از آن‌چه پيش از او کرده‌اند و گفته‌اند. او، له يا عليه چيزي نمي‌نويسد؛ بلکه به‌رغم چيزي، مي‌نويسد. هر هنرمند بنابراين تعريف، به‌درجات متفاوت و برحسب توانايي‌اش، ياغي است. او اگر تقليد کند، رونوشت بردارد و تکرار کند، وجود خودش را نفي کرده است. بنابراين، شاعر ظاهراً عليه سنتي مي‌جنگد، اما در اغلب موارد، در اين نبرد ناخاسته و صرفاً به‌واسطة موجوديت خودش درگير است.
     شاعر هرگاه احساس کند که زبان ديگر تناسبي با واقعيت ندارد و بيان‌گر حقيقت نيست، بايستي بکوشد که واقعيت را تسخير کند و آن را به‌گونه‌يي بيان کند که موثرتر، فصيح‌تر، واضح‌تر، مناسب‌تر و دقيق‌تر باشد. از اين راه است که او سنت زنده‌يي را که گم شده و به بي‌راهه رفته، به‌راه مي‌آورد و بازسازي مي‌کند. نمايش‌نامه‌نويس آوان‌گارد مي‌تواند حس کند (درهر صورت آرزويش اين است) که کاري بهتر از ديگران صورت مي‌دهد. او واقعاً مي‌کوشد که به سر چشمة اصلي باز گردد؛ اما کدام سر چشمه؟ سرچشمة تئاتر، بازگشتي به ايده‌آل دروني تئاتر؛ چون در درون آدمي است که مباني عميق و ماندگار تئاتر کشف مي‌شود.
      پاسکال اصول هندسه را در درون خويش کشف کرد؛ موزار در کودکي به مبادي موسيقي در وجود خودش پي برد. البته معدودند هنرمنداني که بتوانند با اين دو غول برابري کنند؛ ولي در نظر من محقق است که هرگاه کسي نتواند چيزي کوچک ابداع کند، از آن‌چه به درستي «تئاتر فطري» خوانده مي‌شود، بي‌بهره است. من هم‌چنين يقين دارم که هرگاه بلايي بزرگ تمام کتاب‌خانه‌ها و موزه‌ها را از ميان بردارد، آن‌هايي که زنده مي‌مانند دير يا زود، نقاشي و موسيقي و تئاتر را که مانند اعمال بدن آدمي «هم‌چون نفس کشيدن»، طبيعي، لازم و فطري است، دوباره کشف مي‌کنند. آن کس که به وظيفة طبيعي نمايش کم‌ترين معرفتي نداشته باشد، در کار تئاتر اهليت ندارد. براي کشف اين وظيفه، احتمالاً بايستي از نوعي بي‌خبري و خلوص، از جسارتي که از همان خلوص سرچشمه مي‌گيرد، برخوردار بود؛ اما آن‌گونه خلوصي که مُرادف ساده لوحي نيست و آن‌گونه بي‌خبري که نافي علم نيست؛ بلکه علم را جذب مي‌کند، تحليل مي‌برد و به آن جان تازه مي‌دهد. اثر هنري از عقايد و آراة تهي نيست؛ چون خود زندگي يا بيان کنندة زندگي است؛ اما از ايدئولوژي هيچ اثر هنري نمي‌تراود. نمايش‌نامه‌نويس نوآور کسي است که بر خلاف صفت «نوآوري»اش، تلاش مي‌کند که خودش را به پاي آن‌چه قديمي‌ترين است، برساند؛ به اين معني که تلاش او متوجه دست يافتن به زباني نو و مضموني تازه در يک ساخت نمايشي است که هدفش وضوح بيشتر، دور ريختن زوايد و رسيدن به خلوص تئاتري، نفي سنت‌گرايي براي بازيافتن سنت‌هاست؛ دست يافتن به ترکيبي است از معرفت و ابداع، واقعي و تخيلي، جزئي و کلي و يا به‌قول امروزي‌ها، انفرادي و جمعي، بيان آن‌چه از طبقات اجتماعي فراتر و بالاتر است. من با بيان عميق‌ترين اشتغالات ذهني خودم، در واقع عميق‌ترين خصال انساني را بيان مي‌کنم، با ديگران يگانه مي‌شوم، يعني که در عين حال از تمام حد و مرزهاي طبقاتي و تفاوت‌هاي نفساني مي‌گذرم و فراتر مي‌روم؛ تنهايي خودم را بيان مي‌کنم و با همة تنهايان يکي مي‌شوم؛ شادي من از بابت وجود خودم يا شگفتي من از بابت هستي، شادي و شگفتي همه است، حتي اگر همة ديگران موقتاً از پذيرفتنش خودداري کنند. نمايش‌نامه‌يي مانند «آدم عوضي» نوشتة برندن بي هَن نويسندة ايرلندي، حاصل تجربة خودش يعني تجربة زندان است. با اين حال ذهن من هم به آن مشغول است؛ چون اين زندان به‌صورت تمام زندان‌ها درمي‌آيد، مي‌شود دنيا و تمام طبقات مردم آن. در اين زندان انگليسي، طبعاً زندانيان‌اند و زندان‌بان‌ها؛ يعني برده‌ها و ارباب‌ها، حاکمان و رعايا و همة اين‌ها در داخل همان ديوارها محصورند. زندانيان به زندان‌بان‌ها کينه مي‌ورزند و زندان‌بان‌ها، زنداني‌ها را تحقير مي‌کنند. اما زنداني‌ها از يک‌ديگر هم متنفرند و زندان‌بان‌ها هم از يک‌ديگر دل خوشي ندارند. هرگاه تعارض، به‌صورت کشمکشي ساده بين زندان‌بان‌ها از يک طرف و زندانيان از طرف ديگر بود؛ اگر نمايش‌نامه به اين تعارض بديهي محدود مي‌شد، هيچ تازگي يا عمقي نداشت و رازي نمي‌گشود، بلکه تنها طرح خام و زمختي از واقعيت به‌دست مي‌داد. اما اين نمايش‌نامه نشان مي‌دهد که واقعيت به‌مراتب پيچيده‌تر است. در اين زندان، مردي بايستي اعدام شود. مرد محکوم در صحنة ظاهر نمي‌شود؛ اما در ذهن ما حاضر است و حضوري مستمر دارد؛ نقش اصلي را او ايفا مي‌کند و يا به‌عبارت ديگر، مرگ نقش اصلي را عهده‌دار است. زندان‌بانان و زنداني‌ها همگي اين حضور مرگ را حس مي‌کنند و عمق انساني نمايش هم در همين احساس مشترک هراس‌انگيز و عذابي است که همه مشترکاً مي‌کشند که از حد و مرز زندان‌بان و زنداني فراتر مي‌رود. اين احساس مشترکي است که در وراي تفاوت‌ها و تقريباً يک احساس هم‌دردي ناخودآگاه است که نمايش‌نامه‌نويس ما را از وجودش با خبر مي‌کند؛ يعني هويت مشترک همة انسان‌ها را به ما نشان مي‌دهد. به‌اين ترتيب اردوگاه‌هاي دشمنان يکي مي‌شود و زندان‌بان‌ها و زندانيان ناگهان پيش روي ما به‌صورت انسان‌هايي مجسم مي‌شوند که به‌واسطة سيطرة مساله‌يي مشترک در وراي ساير مسايل، متحد شده‌اند. اين در واقع يک تئاتر مردمي است که مضمونش عبارت است از ايجاد رابطة عاطفي ميان مردمي که به رنج مشترکي دچارند. نمايشي قديمي است چون مساله‌يي اساسي و بسيار قديمي را مطرح مي‌کند؛ اما در عين حال نمايشي است نو و محلي چون حوادث‌اش در زنداني در تاريخ معين و در کشوري معلوم مي‌گذرد.
     در آغاز اين قرن و خصوصاً در دهة 30- 1920، يک جنبش وسيع و عالم‌گير آوان‌گارد در تمام قلمروهاي انديشه و فعاليت‌هاي انسان پديد آمد که در حکم براندازي عادات ذهني بود. نقاشي نو از کلي تا پيکاسو، از ماتيس تا موندريان و از کوبيسم تا آبستره، اين براندازي و اين انقلاب را بيان مي‌کند. اين جنبش در موسيقي و سينما هم ظاهر شد و در معماري تأثير کرد. فلسفه و روان‌شناسي دگرگون شد؛ علم (گرچه من صلاحيت صحبت در اين مقوله را ندارم)، چشم‌انداز تازه‌يي از دنيا پيش روي ما نهاد. سبک تازه‌يي ظهور کرد که هم‌چنان در حال ظهور است. وجه تمايز دوراني از دوران‌هاي ديگر، وحدت سبک است به معناي ترکيبي از سبک‌ها (در مقوله‌هاي مختلف) و بنابراين، همانندي‌هاي واضحي ميان معماري و شعر، رياضيات و موسيقي وجود دارد. في‌المثل، معماري کاخ ورساي با تفکر دکارتي يک وحدت اساسي دارد. ادبيات و تئاتر از آندره ‌برتون تا مايا کوفسکي، از ماري نتي تا تريستان تزارا يا آپولينر، از تئاتر اکسپرسيونيست تا سوررآليسم، تا داستان‌هاي اخير فاکنر و دوئس پاسوس و آثار کاملاً تازه‌يي مانند نوشته‌هاي ناتالي ساروت و ميشل بوتور، همه در اين جنبش تجديد حيات سهيم بوده‌اند. اما اين حرکت در تمامي ادبيات دنبال نشد و در تئاتر ظاهراً از سال 1930 متوقف شد. تئاتر از همه عقب‌تر ماند، چنان‌که جنبش آوان‌گارد گر‌چه در ادبيات تداوم داشته، در تئاتر متوقف شده است. جنگ‌ها، انقلاب‌ها، نازيسم و انواع ديگر استبداد، جزم‌انديشي و هم‌چنين بي‌حالي بورژوازي در پاره‌يي از کشورها، از پيش‌رفت اين جنبش عجالتاً جلوگيري کرده‌ است. اما اين حرکت را بايستي ادامه داد. خود من اميدوارم يکي از آن صنعت‌گراني باشم که بدون ادعا و در کمال فروتني مي‌کوشند که اين حرکت را دوباره شروع کنند. واقعيت امر اين است که جنبش آوان‌گارد به‌واسطة پيشي گرفتن حرکتي ديگر، عقب نيفتاده، بلکه به‌دست کساني مدفون شده که بازگشتي ارتجاعي به فرمول‌هاي قديمي تئاتر کرده‌اند و گاهي اين فرمول‌ها را بي‌پروا به‌جاي نوآوري قالب مي‌زنند. تئاتر اينک با روزگار ما هم‌زمان نيست؛ روحيه‌يي قديمي دارد که سبک کمدي سَبُک و دورانديشي بورژوايي را منعکس مي‌کند و رآليسمي که منکر متعارفي بودنش است؛ اما درواقع در برابر آن جمود فکري که هنرمند را تهديد مي‌کند، تسليم شده است.
     نسل جوان کارگردانان سينما در فرانسه از کارگردانان تئاتر به مراتب پيشرفته‌تراند. کارگردانان جوان سينما در کتاب‌خانه‌ها و کانون‌هاي فيلم آموزش ديده و فيلم‌هاي هنري، آثار بزرگ و ماندگار سينما، ‌فيلم‌هاي آوان‌گارد غير تجاري و غير مردم پسندي را ديده‌اند که بسياري از آن‌ها را به‌واسطة غير تجاري بودن‌شان، در سينماهاي بزرگ هرگز به نمايش نگذاشتند و يا مدت کوتاهي نمايش دادند.
     تئاتر هم به اين قبيل کانون‌ها، به اين نوع آزمايش‌گاه‌ها (گرچه کارش بسيار دشوارتر مي‌شود)، براي تجربه‌کردن و حمايت شدن در مقابل ذوق آسان‌پسند مردم، نيازمند است. خطر ديگر و در عين حال ناگزيري که در پاره‌يي از کشورها وجود دارد، از ناحية تهيه‌کننده ناشي مي‌شود. تهيه کننده در قلمرو خودش سلطان خودکامه‌يي است. تئاتر بايستي سود داشته باشد و براي به‌دست آوردن سود از تمام جسارت‌هاي خلاق و ابتکارات بايد صرف نظر کرد تا خاطر کسي رنجيده نشود. يکي از اين تهيه کننده‌ها وقتي از من خواست که سر تا پاي نمايش‌نامه‌ام را تغيير بدهم تا «قابل درک» شود. از او پرسيدم که به چه حقي در امور مربوط به ساخت نمايش که فقط به من و کارگردان ارتباط دارد، دخالت مي‌کند؛ چون در نظر من پرداخت هزينة نمايش نمي‌توانست دليل کافي براي تحميل شرايط مورد نظر او باشد. جواب داد که او نمايندة مردم است؛ و من در جوابش گفتم که پس ما بايد عليه او و مردم بجنگيم؛ بجنگيم يا به‌کلي ناديده‌اش بگيريم.


     ما به دولتي آزاد انديش نيازمنديم که با انديشه و هنر دوستي کند؛ به ضرورت اين‌ها و ضرورت آن آزمايش‌گاه‌ها معتقد باشد. قبل از آن‌‌که اختراعي به‌وجود آيد يا يک فرضية علمي اعلام شود، مدت درازي در تهيه و تفکر و تجربه در آزمايش‌گاه‌ صرف مي‌شود. من ادعا مي‌کنم که نمايش‌نامه‌نويس‌ها هم بايستي مانند دانشمندان، فرصت تجربه پيدا کنند. در خصوص يک کشف علمي به‌اين سبب که با آزمايش و تجربه هم‌راه بوده است، نمي‌توان گفت که مردم پسند نيست. من تصور نمي‌کنم واقعيات ذهني که از اعماق وجود آدمي سرچشمه مي‌گيرند، مردم پسند نباشند؛ و داشتن تماشاگر و خواننده هم هميشه مرادف مردم پسند بودن، نيست. اشرافيت شاعران بر خلاف اشرافيت يک طبقة خاص، اشرافيتي دروغين نيست.
     در فرانسه اينک نمايش‌نامه‌نويسان نوآور درخور توجهي داريم؛ از آن جمله‌اند ژان ژنه، بکت، وتيه، پي‌شت، شهاده، اُدي برتي، گلدرود، آداموف، ژرژنوو که سنت‌هاي ژيرودو، آنوي، ژان ژاک برنار و ديگران را دنبال مي‌کنند و در عين حال با اين ‌سنت‌ها درافتاده‌اند. آثار اين نمايش‌نامه‌نويسان را مي‌توان فقط نقطة عزيمتي دانست در راه تحول تئاتري آزاد و جان‌دار، چون که آوان‌گارد، مظهر آزادي است.

 

در پست بعدی راجع به رنگ و بوی ابزورد یونسکو مطالبی را تقدیمتان خواهم کرد. تا پست بعد بدرود...

بدرود


 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 12:55 بعد از ظهر |
برنامه ی جدید وبلاگ
 

درود بر تمامی دوستان و مخاطبان گرامی وبلاگ شاهزاده ی ابزورد.دوستان بعد هز مشکلاتی که در این مدت برایم به وجود آمد و به هر ترتیب تمامی این مشکلات به طرز زننده ای از سرم باز شد! تصمیم گرفتم باز هم ادامه بدهم.می نویسم می نویسم و می نویسم! تا به قول چخوف بزرگوار : " انگشتانم خرد شوند" چرا که ما هنرمندان و نویسندگان فقط باید بنویسیم.دلیل افسرده گی طولانی مدتم هم همین عدم فعالیت های هنری بود.

دوستان از شما می خواهم با نظرات پیشنهاداتتان به وبلاگ نیرو و حیات ببخشید و اگر درخواستی دارید در بخش خصوصی نظرات آنرا مطرح فرمایید تا بدان رسیده گی کنم.از دوستانی که مایلند در این وبلاگ فعالیت کنند نهایت قدردانی را دارم.از هفته ی دیگر به طور رسمی هفته ای دوبار وبلاگ را با مطالب مفید و پست هایی برتر از پست های گذشته به روز خواهم کرد.متشکرم...

بدرود تا هفته ی دیگر

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 2:21 بعد از ظهر |
مطلب آینده . . .
 

درود بر شما دوستان گرامی و مخاطبان این وبلاگ.ضمن عرض خسته نباشید خدمت مخاطبین عزیز باید درباره ی مطلب هفته ی آینده توضیحات مختصری را خدمتتان عارض گردم.عرض به حضور محترمتان که عنوان مطلب بعدی [مقایسه ی هفت ابزورد نویس و شیوه های مختلف ابزورد ] است که برای نخستین بار در بلاگفا و فکر کنم تمامی وبلاگ ها و سایت های فارسی زبان با این مطلب آشنا می شوید.منبع این مطلب کتاب (ابزورد چیست؟) اثر معروف (مارتین اسلین) می باشد که نسخه ی کامل فارسی و انگلیسی آن را روی پی دی اف دارم.

امیدوارم بخوانید و لذت ببرید.پس تا هفته ی آینده بدرود.

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 3:10 قبل از ظهر |
برای نصرالله قادری و روزهای از دست رفته
 

 

درود بر روح مقدس پدر (بکت) بزرگوار و تئاتر ابزورد.دوستان بعد از غیبتی طولانی باز هم به سراغتان آمدم وقصد دارم امروز پستی متفاوت برایتان بنویسم.از این هفته که ای دی اس ال خریدم هفته ای یک پست خوب مثال ایام قدیم برایتان خواهم نوشت.امیدوارم باز هم مثل قبل به وبلاگ خودتان تشریف بیاورید و مطلب بخوانید و نظر بدهید.از تمامی دوستانی که در این مدت برای من کامنت گذاشتند بسیار ممنونم.به خصوص از رضا ثروتی و دوستان قدیم تنکابن و دانشگاه که دلم برای تک تکشان تنگ شده است.در این مدت اتفاق های بسیار بدی برایم پیش آمد که نگفتنش بهتر است.افسوس که بدترین اتفاق عمرم در این مدت افتاد و هر چند که شبها آرزو می کنم که درست شود ولی بعید می دانم که مشکل حل شود.به هر صورت ما باز هم برگشتیم و باز هم پست های خوب خوب و خواندنی برایتان خواهیم نوشت.

قبل از هرچی باید از استاد عزیزم جناب نصرالله قادری بزرگوار به خاطر تمام زحماتی که برای من کشید تشکر کنم چرا که این پست درباره ی ایشان می باشد.کسی که برای من حکم مارتین اسلین را دارد! کسی که به شدت شیفته ی معصومیت و پاکی ذات شریفش هستم.استادی که توهین ها و نقدهای اهانت آمیز مرا شنید و دم برنیاورد.استاد و پدری بزرگوار که بیش از هر هنرجویی رنجاندمش ولی آخر سر با لبخند از پشت شیشه های عینکش مرا با مهربانی نگریست و به من فهماند که چه احمقی هستم. این پست درواقع خاطره ی سال هشتاد و پنج است.خاطره ی یک روز زمستانی در دانشگاه.ر.زی که قرار بود:

آرش: استاد من می خوام در باره ی مکابر بیشتر بدونم

استاد قادری: چی می خوای بدون من که همه اش رو برات شرح دادم

آرش: نه نه استاد من می خوام به اندازه ی یک کتاب بهم مطلب در باره اش یاد بدید

استاد قادری: آخه اصلا اینقدر مطلب درباره ش نمی گنجه

آرش: چرا چرا می گنجه من  می خوام درباره اش به اندازه ی یک کتاب بدونم.باید بهم یاد بدی

استاد قادری: انگار دارم با دیوار حرف می زنم (لبخند)

آرش:خب تمام آثار این نوع رو برام ترجمه کنید.همه اش رو

استاد قادری(پا رو ی پا می اندازد و پایی که روی آن پایش انداخته را روز زمین می گذارد) نه الان من وقتشو ندارم دارم در باره ی چیز دیگه ای کتاب می نویسم

آرش: خب دو هفته دیگه برام ترجمه کنید

استاد قادری: می گم وقت ندارم

آرش: خب سه هفته ی دیگه

استاد قادری: می گم وقت ندارم.لا اله الا الله

آرش : خب یک ماه دیگه.اصلا درباره ی تئاتر مرگ و رضا عبدو هم برام ترجمه کنید

استاد قادری:نمی شه الان

و آرش هم از روی خشم هر هفته به استاد بخت برگشته اس ام اس های متعددی در باره ی این جریان می دهد و استاد را کلافه می کند اما وقتی می بیند استاد همان لبخند خونسرد را می زند تصمیم می گیرد نقدی در ده برگ آ-چهار بر علیه استاد تهیه کند و پنهانی به مدیر پژوهش شکایت استاد را می کند که استاد به ما خوب درس نمی دهد و پیش همه از بد استاد می گوید.ولی وقتی استاد می فهمد آرش درباره اش نقد نوشته است از او می خواهد نقد را در کلاس هفته ی بعد بخواند و آرش از استاد قول می گیرد که بعد از خواندن نقد او را از واحد محروم مکند و نمره ی بد به او ندهد و درباره ی مکابر برایش مطلب ترجمه کنهد.استاد هم با لبخندی زیرکانه قول می دهد.

هفته ی بعد :

آرش در کلاس حاضر می گردد و نقدی (به شیوه ی ایرانی) را با غلطهای جمله ای و دستوری بسیار در جمع می خواند!!!!!! 

استاد شما مثل عقده ی ها رفتار می کنید. نا سلامتی شما دکترا دارید ولی هنرجوهایتان را اذیت می کنید.استاد شما بخیل هستید.استاد شما ما را میازارید.استاد . . . و چه و چه . . . .

اما استاد فقط با لبخندی مهربان از پشت شیشه های عینک به آرش می نگرد و هیچ نمی گوید و پس از نقد به آرش می گوید بهت رکب زدم و برات چیزی ترجمه نکردم!!!!!!!! آرش گریه اش می گیرد ولی چیزی نمی گوید و از اینکه گول خورده فقط مات و مبهوت نگاه می کند!

حالا دو سه سال از این جریان گذشته.آرش می فهمد قدر چه گوهری را ندانسته است.حالا مدت ها از آن روزهای با صفا گذشته آرش شبها اشک می ریزد ولی افسوس که زمان باز نمی گردد تا به پای استاد بی افتد و به خاطر هر ثانیه کلاس در استاد پاهای استاد را ماچ کند . . .

 

نامه ای به نصرالله قادری:

استاد گرامی ام سلام.از راه دور دستان پر مهر و محبتتان را می بوسم و شما را در آغوش می کشم. استاد نصرالله قادری بزرگوارم دلم برای شما پر پر می زند! دلم برای یک ثانیه از کلاستان به تنگ آمده است و حاضرم ده سال از عمرم را بدهم ولی یک جلسه دیگر به آن کلاس ها بازگردم.یادش بخیر آن روزهای خوب دانشگاه تنکابن.از صبح علی الطلوع می امدی و غروبی سپری شده به تهران باز می گشتی.هرگز یادم نمی رود لحظه های شروع کلاس هایتان را! با لبخندی مهربان و گاه موذی درس های جلسه قبل را سوال می کردی و ما همچون کر و لال هایی درمانده به شما خیره می شدیم و شما با لبخند به ما نگاه می کردی و چیزی نمی گفتی.استاد عزیز و گرامی ام دلم برایت پر پر می کشد و آرزو دارم به همان سالها و کلاس های پر بار برگردم و باز هنرجویتان باشم.استاد همیشه استادم.ای پدر گرامی  شما به ما خیلی درس های بزرگی آموختی.درس هایی که هیچ استادی به ما نیاموخت.شما به ما درس زندگی دادی.کلاس های شما کلاسهایی معمولی و خشک نبود.شما بیش از هر کس ما را درک می کردی و با ما با مهر و محبت رفتار می کردید.استاد قادری به خاطر تمام بی حرمتی ها و آزار و اذیت هایم مرا عفو کن.من به عنوان بدترین هنرجویت این نامه را برایت می نویسم و امیدوارم آن را بخوانی و بدانی که در قلبم چه آشوبی بر پاست.استاد شما با تمام اساتید دیگر فرق داشتی و ما این را دیر فهمیدیم.همیشه پشت سرت بدگویی می کردم.همیشه می گفتم استاد قادری دوست ندارد من چیزی یاد بگیرم اگر دوست داشت درباره ی کمدی مرگ به من درس میاموخت و همه چیز را در این میدیدم و از شما بد کینه ای به دل گرفته بودم.ولی حالا می فهمم شما که بودید و من چه استاد عزیزی را با رفتارم آزردم.به امید روزی که باز هم شما را ببینم و باز هم بر سر کلاس هایتان بنشینم.دوست دار همیشگی شما آرش وزیری شاهزاده ی ابزورد.

بدرود

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 1:44 قبل از ظهر |
تحلیل نمایشواره (فاجعه ) اثر پدر ( بکت )
 

با درود به روح مقدس ابزورد و دوستان قدیمی! وقتی کامنت هایتان را دیدم کلی ذوق کردم. به خصوص وقتی که نظر دوست گرامی و قدیم جناب ( بهرام تشکر ) را دیدم به وجد آمدم.باز هم به دوستان قدیمی که به یاد ما هستند.ما اینجا یک گوشه افتاده ایم و می پوسیم و خاک می خوریم،بگذار تا دوستان در کمال آرامش به کارهای هنری خود بپردازند!!! بگذار ما اینجا فسیل شویم ولی دوستان خوبمان روز به روز بالا و بالاتر بروند.یادش بخیر ( بداهه گویی آلما، یادش بخیر بهرام تشکر، تینو صالحی ، مهدی گلیج و مریم راسخ، یادش به خیر پلاتو نمایش دانشگاه تنکابن و استاد باقر عبیری و یادش به خیر تمام خوبی ها و بدی های روزهای دانشجویی...)

دوستان در این پست پیش از این که مطلب اصلی را تقدیم حضورتان کنم باید مطلبی را خدمتتان عنوان کنم و آن این است که من از اول آبان به خدمت سربازی اعزام می شوم و کسی نیست تا وبلاگ را به روز کند و این امر به مدت دو ماه تمام به همین روند باقی است.مگر کسی پیدا بشود و در حق من و شما نیکی کند و بیاید به وبلاگ سر بزند و در فضای داخلی وبلاگ گشت و گذاری کند تا بلاگفا وبلاگ را حذف نکند.باری! اگر هم کسی را نیافتیم و وبلاگ تعطیل شد باز هم با یک آدرس دیگر خدمتتان خواهم آمد و برای شما مطالب بهتری خواهم نوشت.

مسئله حایز اهمیت دیگری که باید خدمتتان عارض گردم این است که اگر گروه تئاتری دارید و برای گروهتان به وجود یک (دراماتوروژ و پژوهشگر ) نیازمندید من می توانم دارماتورژی گروهتان را به عهده بگیرم چرا که فعلا در هیچ گروهی فعالیت نمی کنم و بی کار هستم.

در این پست بنا بر وعده ای که داده بودم باید به تحلیل آخرین نمایشواره ی پدر (بکت) بپردازم.امیدوارم بخوانید و استفاده کنید.اگر برای پست بعدی پیشنهادی داشتید در بخش نظرها بنویسید با کمال میل به دستوراتتان رسیدگی خواهم کرد:

 

فاجعه )

 

نوشته ی : آلن اشنایدر

 

 

آیا معیارها و ارزش های انسان در قرن بیستم تا حدی رسیده است که الاغر و رنگ پریده بر سکویی بایستد و مطیع و فرمانبردار باشد ؟ انسانی که در عصر ( پریمیتیو ) حتی به نقاشی گاو بر روی دیوار هم اجازه ی آسایش نمی داد! این انسان چرا به چنین روزی گرفتار شده است؟ چه کسی او را اینگونه مطیع ساخته است؟ آیا انسان می تواند روزی از چنگال ( ک ) ها بگریزد؟

 

بر صحنه ای بیمارگونه و تاریک با فضایی خاکستری مردی لاغر اندام با کلاهی بر سر و ردائی خاکستری،سر بر زیر ایستاده است و هیچ نمی گوید! ( ک ) که نقش کارگردان را بازی می کند بر صحنه قدم می زند در حالی که سیگاری بر لب دارد. ( د ) که نقش دستیار کارگردان را بازی می کند هم در کنار او است. ( ل ) که همان لوک است در اتاق فرمان مسئول نور است.و مرد ایستاده بر صحنه ( ب ) نقش بازیگر را بازی می کند.در این صحنه قرار است دستیار کارگردان بنا بر دستورات کارگردان که مردی تنو مند با پالتویی بر تن است،تئاتری را برای تماشاگران آماده کند.اما بازیگر کوچکترین نقشی را به غیر از ( هیچ ) ایفا نمی کند و این کنش در دنیای امروز است! بازیگر با لباس هایی خاکستری رنگ بر سکویی ایستاده و نور موضعی بروی اوست. می لرزد و سردش است ، اما هیچ نمی گوید. کارگردان که برای شب جایی دعوت دارد کلافه به دور این بازیگر چرخ می زند و عصبی به سیگارش پک می زند.حوصله ی این وضعیت را ندارد و مدام به دستیارش که دختر است غر می زند و مدام از او برای سیگار آتش می خواهد. در واقع تنها کاری که نمی کند کارگردانی کردن است و مدام با حاشیه پردازی ها وقت را تلف می کند و می خواهد برود و به فکر دعوت شب است.نهایت کاری که از دستیار می خواهد این است که دست های بازیگر را به یکدیگر وصل کند و لباس و دستکش هایش را درآورد و سرش را به زیر می افکند و خودش به جایگاه تماشاگران می رود و از پایین به صحنه ای که ساخته است نگاه می کند و از این وضعیت مضحک و تراژیک بسیار خرسند می شود و از در این وقت است که بازیگر از خشم به خود می لرزد اما کوچکترین حرفی نمی زند. در این لحظه صدای افکت دست زدن تماشاگران به گوش می رسد و بازیگر با خشم سرش را بالا می گیرد و به تماشاگران می نگرد.

 

 

این تمام آن اتفاقی است که بر صحنه می افتد و به زیبا ترین و بکتی ترین شکل ممکن انسان تحقیر می شود! بازیگر به این شکل نقش ایفا می کند،کارگردان اینگونه کارگردانی می کند و دستیار هم که در این جا حکم یک آچار فرانسه را دارد.در این متن تماما بکتی که آخرین نمایشواره ی بکت است شاهد لختی و برهنگی انسان معاصر می باشیم.انسانی که محکوم به این همه تحقیر شدن و عذاب است.این فاجعه ای ایست که بانیان فلسفه های پشت پرده ( دولت ها ) برای انسان ها می سازند.فاجعه ای که خود ترتیبش را می دهند و خود با لذت و رضایت تمام نگاهش می کنند.

 

فاجعه آخرین نمایشواره ی ساموئل بکت است که به چاپ رسید و تا به حال در چندین جشنواره ی بزرگ بین المللی اجرا شده است.این اثر که آخرین بیانیه ی شاعرانه ی بکت است با بدبینی مطلق نوشته شده است و بازتاب غریبی در مخاطبانش بر جای گذاشته! دیوید واریلو یکی از بزرگترین بازیگران بکتی است که در این نمایشواره در نقش (ب) ایفای نقش کرده و با آنکه بکت هرگز حاضر نشد او را بر روی صحنه ببیند تقریبا تمام نقش هایی که بکت در نمایشنامه هایش نوشته است را اجرا کرده! دیوید واریلو برای اجرای این اثر هفده کیلو وزن کم کرد و تبدیل به عروسکی سی و هشت کیلویی شد! با گونه های لاغر و مردار گون و چهره ای زرد رنگ و موهایی تراشیده بسان اسکلتی شده بود که بکت انتظارش را داشت! ردایی بلند و نوک مدادی رنگ بر تنش کرده بودند و کلاه خاکستری ای بر سر داشت.دستکش هایی نازک و نخی به رنگ خاکستری و پاهایی برهنه!

 

 

این نقش که بکت در این نمایشواره خلق کرده است اسکلتی بیش نیست! اسکلتی مضحک و بدبخت که نماد انسان امروز است! انسانی که قدرت هیچ گونه اعتراضی را ندارد.احساس دارد و به خشم هم می آید ولی قدرت ابراز در او مرده است.

 

دوستان تا پست آینده بدرود.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 9:53 بعد از ظهر |
تحلیل نمایشواره ی (صدای پا ) اثر (ساموئل بکت )
 

درود فراوان بر روح تاریک ابزورد و پدر (بکت).با امید به اینکه از پست پیشین وبلاگ لذت برده باشید در این مجال ادامه ی آن را برایتان خواهم نوشت.در این پست به دستور بهترین مخاطب این بلاگ می خواهم به تحلیل نمایشواره های :

1- صدای پا

2- فاجعه

3- بداهه سرایی در اوهایو

که سه اثر بسیار زیبا از پدر ( بکت ) هستند بپردازم.البته پیش از نوشتن پست اصلی این را هم خدمت شما عارض گردم که ادامه ی مصاحبه ها و پست قبلی را پس از این مجال در هفته ی دیگر تقدیم حضورتان خواهم کرد چرا که خواسته ی این مخاطب عزیز و عالیقدر که بهترین مخاطب من بوده است از همه کس برایم ارجح تر است.امیدوارم مرا به خاطر این جسارت عفو کنید.

 

نام نمایشنامه: [ صدای پا ]

نویسنده : " پدر بکت "

تحلیل از : " هیوکنر "

نام منبع : " نمایشواره های خاکستری "

مترجم : " عبدالرحمان روشن "

انتشارات : " زوآکس " چاپ دوم ( لندن )

در این کتابکه نوشتنش سه سال به طول انجامید تلاش کرده ام که تمامی نمایشواره های کوتاه بکت را به رشته تحلیل در بیاورم و علیرغم میل باطنی خود نویسنده ذره ذره ی این نمایشواره ها را تجزیه و تحلیل کرده ام.چاپ نخست این کتاب دوازده سال پیش بود و اینک پس از گذشت دوازده سال تعداد بسیاری به این نمایشواره ها اضافه گردیده است که در چاپ نخست وجود نداشت.این کتاب را به روح بزرگش تقدیم می کنم.

 

صدای پا :

بکت ، نوشت نمایشواره را با همین اثر شاعرانه و زیبا شروع کرد و در 1975 بود که ( صدای پا ) به نگارش و چاپ درآمد و خیل عظیم طرفداران خود را باز هم محسور و مجذوب خود نمود.وقتی این اثر را خواندم بر آن شدم تمامی نمایشواره های این بزرگ را تجزیه و تحلیل کنم.

صدای پا یکی از درخشان ترین آثار در نوشته های بکت می باشد که از جلای شاعرانه ی ویژه ای برخوردار است.صحنه ای خاکستری ( طبق عادت همیشگی بکت ) و لخت و عور! در یک نوار چند قدمی که برای گام زدن ساخته شده است، دختری یا بهتر است بگویم پیر دختری ( به لحاظ روانی ) مشغول گام زدنی کاملا ریاضی وار است! این دختر با وقار و آرامی بر روی این نوار سیاه رنگ راه می رود و پس از رسیدن به هر انتهای نوار ( همه اش ) تمام تنش را می چرخاند و بر روی این کار حساسیتی بسیار دقیق  دارد.صدای مادر این دختر را از ناکجا آبادی می شنویم که دیده نمیشود.مادر گم شده است یا این دختر است که    گم شده است ؟ و آیا این ما نیستیم که در آنسو ( فضای گم شده ) نشسته ایم و داریم این دختر را تماشا می کنیم؟ این دختر کجاست؟ ما کجا هستیم؟ این دختر چگونه به این فضا آمده است؟ این فضای برزخ گون که عاری از هرگونه معرفی است چگونه مکانی است؟

دختر بی هویت و شبح گون که ( May ) نام دارد با (صدای زن ) که نقش مادرش را بازی می کند در تقابل است و با مادری به صحبت می پردازد که نمی بیندش و به جز جواب هایی ( حفظ ) شده هیچ چیزی با او نمی گوید. (مای) با این خیال که مادر مریضش را درمان کند، پریشان در نوار مخصوص گام بر می دارد و مادر برای دخترش نگران است.مادر طوری برخورد می کند و دیالوگ می گوید که گویی این دختر را می بیند و دختر با ضرباهنگی منظم ولی ( مونو تن ) با وقار گام بر می دارد و هربار که به انتهای نوار می رسد با حساسیت بسیار بالایی تمام تنش را می چرخاند و برای اینکه اثبات کند وجود دارد حساسیت این عمل را بالاتر می برد.

این اثر بی نظیر برای دختری نوشته شده است که از لحاظ مادی و جسمانی وجود داشته است اما عملا (زنده) نبوده است و از لحاظ روانی در خلائی از بیماری سپری می کرده است که دیگر به کار زمین و زمینیان نمی آمده است! این دختر در لحظاتی خاص که ( چند درصدی از حس زنده بودن را در خود باقی داشته است ) به گام زدن و فکر کردن می پرداخته است.این دختر که به یکی از کاراکترهای خاص بکت تبدیل شده است در سال 1934 یکی از بیماران ( یونگ ) روانشناس وقت بوده است.یونگ در سخنرانی خود در سال 1936 درباره ی این دختر برای مخاطبانش شرح می دهد.بکت یکی از مخاطبانی بوده که در آن سخنرانی حضور داشته است.بکتی که در آن وقت هنوز یک نمایشنامه هم ننوشته بود! این کاراکتر غریب از آن زمان در ذهنش وجود داشته تا سال 1975 که به زیبا ترین و پخته ترین شکل ممکن آن را می نگارد و موج عظیمی از طرفدارانش را به جنون و حیرت می کشد!

بد نیست بدانیم بکت سه نسخه از این اثر را با سه زبان مختلف نگاشته است که در نسخه ی ایتالیایی آن صدای مردی هم وجود دارد و این صدا نمایانگر امر ( جنسیت و بحث میشل فوکویی ) است که به وقت خودش در این باره هم شرح خواهم داد.اما چیزی که بدیهی است این نمایشواره شاعرانه بیاینه ی بیماران روانی است که از نظر مادی و  جسمی وجود دارند اما دیگر متعلق به این جهان نیستند و (اسکیزوفرنی) باعث شده دیگر وجود روحی نداشته باشند.این بیماران در یک لحظاتی ( عادی ) هستند و این احساس عادی بودن و بیماری مرتبا در نوسان است  و حتی حس عادی بودنشان هم با پارازیت هایی جنون آمیز در ارتباط است. (مای ) یکی از همین بیماران است که در لحظاتی که بر روی نوار سیاه گام بر می دارد می خواهد به ما اثبات کند که هنوز هم وجود دارد! اما چه وجود داشتنی و به چه قیمتی؟ بکت خاص ترین و حساس ترین لحظات این دختر را برای ما انتخاب می کند و آن لحظات را به زیباترین شکل ممکن به ما نشان می دهد.

(مای) چنان  سنگین و با وقار و افسرده بر روی نوار گام بر می دارد که به مخاطبان و حتی به مادرش بفهماند ( گام بر می دارم ، پس هستم ! ) و این یکی از تمهیدات ( دکارتی ) بکتی است. ( می اندیشم پس هستم ). صدای مادر در پس زمینه فضایی غریب به صحنه می دهد و از انجا این مادر دیده نمی شود که مخاطبان را با این فکر درگیر کند که : " کدامیک وجود ندارند ؟ "

مادر به نوعی می تواند نمایانگر ( خدا )برای ( مای ) باشد چرا که با ضرباهنگ اوست که مای هدایت می شود و حساسیت های خود را به نمایش می گذارد.این نمایشواره وقتی پایان می پذیرد که دیگر جسم ( مای ) هم بر صحنه حضور ندارد!

در بخش از وسط این اثر روایت از سوی مادر تعریف می شود و مادر برای اینکه ( مای ) را دلداری بدهد و به او ثابت کند حالش خوب است درباره ی زنی به نام ( خانم وینتر ) پیر و ( آمی ) حرفهایی می زند! اما این خانم وینتر و آمی به نوعی نمی توانند پرچم دار بیماران دیگر باشند؟ مادر اصرار دارد حرکت تنهای مای کافی نیست و حتما باید صدای پاهایش را بشنود تا پی به وجودش ببرد و خیالش راحت شود. (صدای پایت را می شنوم ، پس هستی ! ) پس باز هم یک اشاره ی دکارتی دیگر  که البته در سرتاسر این اثر فراوان است از تمهیدات کانتی ، دکارتی ، لاکانی و . . .

 

دوستان این پست را به ( س ) تقدیم می کنم با این امید که این هدیه را از من بپذیرد و بتوانم رضایت ایشان را جلب کنم. در پست دیگر که دو روز دیگر تقدیم حضورتان خواهد شد به دو اثر دیگری که نام بردم خواهم پرداخت و چند تحلیل از این دو نمایشواره را تقدیمتان می کنم.

 

تا پستی دیگر ردرود.

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 12:46 بعد از ظهر |
به صحنه بردن بکت 1
 

با درود فراوان خدمت دوستان بازدید کننده ی گرامی.به خاطر تبریکاتتان واقعا متشکرم.به خصوص از دوست عزیز و همکلاسی سالهای تاریک ( بهرام تشکر ) به خاطر استفاده از مطالب این وبلاگ صمیمانه قدردانی می کنم و خیلی خوشحالم که توانسته ام در حدی باشم که کسی از من استفاده ای مثبت کند.به خاطر همه چیز ممنون.این روزهای دیر به دیر وبلاگ را به روز می کنم و این فقط به خاطر درگیری های بیش از حدی است که دارم.شاید من چندان آدم فعالی نباشم اما به هر حال دغدغه های فکری و مشکلات بسیاری داشتم و دارم و به همین دلیل دیر به دیر وبلاگ را به روز می کنم.امیدوارم از این بابت مرا ببخشید.

دوستان به مدت چهار پست می خواهم چهار مقاله درباره ی به صحنه بردن بکت به علاوه ی چهار مصاحبه ی بی نظیر از چهار کارگردان و گروه تئاتری مطرح در فرانسه را تقدیم حضورتان کنم که در این مجال مصاحبه ای نیاورده ام و تنها به بخش مقدماتی بسنده کرده ام.در پست آینده حتما مصاحبه ی بسیار جذابی از یکی از کارگردانان ابزورد کار مطرح دنیا خواهم نوشت.

نوشته ی : ژیل کوستاو

آثار بکت را چگونه به صحنه ببریم؟ چطور آنها را بازی کنیم. برای کسی که با این نویسنده ی فرانسوی ایرلندی رویارو می شود هیچ چیز وضح و بدیهی نیست.نخستین فرد که چاره ای یافت (روژه بلن ) بود که یک تنه در مقابل همه (در انتظار گودو) را به صحنه برد.او و دیگر پیشگامان مثل (ژان ماریسلو) و (ای تین بیری) سبکی را رونق بخشیدند که فرمول ( ژان آنوی) که با مقاله ای مطبوعاتی به یاری بکت شتافت. نیک توصیفش می کند. (پاسکال) با بازی فراتلینی ها خود بکت نیز یکی از کارگردانان آثار خویش بود. که در همین راستا کار کرد.و پیروانی چون ( پیر شایر) ( آرمان دلکامپ) و ( گیره توره) پرورش داد. که در درون این راست کیشی دست به ابداع می زند. دیگر شیوه های کارگردانی آثار بکت در خارج از فرانسه یا چهره هایی چون (جیورجیو استره لر) در ایتالیا ( ماگومینها) در ایالات متحده و ( اتو مارکه جکا) در چک پدید آمد کرجکا بود که در فرانسه (میشل بوکه) (دروفوس) را برای بازی در در انتظار گودو هدایت کرد. وقتی به سال ۱۹۸۱ جشنواره ای پاییزی یک دوره آمریکایی و یک دوره ی فرانسوی از کارگردانی های آثار بکت را در برنامه ی خود جای داد. به راستی فصلی نو آغاز شد. در عین رعایت نقطه نظرات بکت چشم اندازهای جدیدی یافت شدند.

                            

دراماتیکول ها مورد توجه قرار گرفت و کارگردانان در به صحنه بردن متونی که برای تئاتر نوشته نشده بودند درنگ روا نداشتند. جرات کردند بار دیگر ( آه چه روزهای خوشی) اثر معروف بکت را که پس از ظهورش به صحنه با نقش آفرینی ( مادلن رنو ) و کارگردانی ( روژه بلن ) رویکرد ناپذیر و صعب الوصول می نمود به صحنه آورند. ظرف چند سال (فرانسواز شاتو) در کار ( آندونی و ویوکا ) و ( دنیز ژانس ) در اجرای (پیر شابر) و ( ناتاشا پاری ) با کارگردانی ( پیتر بروک ) یکی پس از دیگری در این نقش ظاهر شدند.بی شک  در میان کارگردانان فرانسوی یا آنان که در فرانسه کار می کردند جسورترین ها عبارت بودند از: ( ژان کلود فال) - ( استوارد سید ) - ( آلن تیمار ) - (ژوئل ژوانو) - ( فیلیپ آدرین ) چرا که آنان غالبا مناسبات میان گفتار و سکوت را وسعت بخشیدند.بازیگرانی نه چندان مطرح مثل اعضای گروه ( ئوازو موش ) دراماتیکول ها را بازی کردند.کارگردانان دیگر اما اجازه نیافتند قواعدی را که توسط بکت و ناشرش توصیه شده بودند ( به دلخواه خود) تغییر دهند.در کمدی ( فرانسز ژیلداس بورده ) نام خود را از اعلان نمایش حذف کرد زیرا بکت و ژروم لندون اصرار داشتند آرایه چنان که در متن تصریح شده بود حتما خاکستری رنگ باشد در صورتی که گروه مذکور می خواستند بک راند و اکسسوار صحنه را (صورتی) رنگ کنند.

در یکی دیگر از اجراها که کارش به دادگاه کشیده شد اجرایی مربوط به ( آخربازی) دومین نمایشنامه ی بزرگ بکت بود که کارگردان در این اجرا توضیح صحنه ها ی بکت را تماما نادیده گرفته بود و از ویدئو پروجکشن نیز استفاده کرده بود که البته جلویش گرفته شد و وکیل بکت در دادگاه این گروه را به پرداخت جریمه محکوم کرد. جریمه ای که در هنگام پرداخت از سوی بکت رد شد!!!

یکی دیگر از همین اجراها مربوط به گروهی فرانسوی بود که تمامی بازیگران در انتظار گودو را ( زن ) گرفته بود و می خواست نقش چهار مرد و حتی بچه ای که در صحنه می آید را زنان بازی کند. البته که این عمل گستاخانه و ابلهانه و سبک سرانه توسط وکیل مدافع بکت خنثی شد و اجازه ی اجرا به این گروه نادان و بی سواد را ندادند. چرا که در چند جای این متن ( استراگون) از مشکل ادرار و پروستاتش سخن می گوید و مسلما  زنان هم پروستات ندارند! که اگر این دیالوگ هم حذف می شد به کل پیکره ی معنایی این متن صدمه وارد می آمد چرا که هر وقت سخن از (مسیح مصلوب ) و ( فلسفه) بحث به میان می آید استراگون نیز به مشکل پروستاتش اشاره می کند و بحث مسیحیت و مصلوب شدن مسیح به چنین مسئله ی بی ربط و جسارت آمیزی ختم می شود.

باری! به صحنه بردن بکت دقیقا از زمان ۱۹۵۳ با به صحنه رفتن ( در انتظار گودو ) برای نخستین بار توسط روژه بلن دستخوش تحولات خاصی شد و بکت هرگز از مواضع خویش کوتاه نیامد و تا جایی که از دستش بر می آمد اجازه ی اجرا به کسانی که توضیح صحنه ها و دستورات کلیدی متونش را نادیده می گرفتند نمی داد. و این مسلما حق این بزرگوار بود که چنین کند و به این سودجویان اجازه ی اجرا ندهد چرا که برخی کارگردان های سود جو پا را از گلیم خود فراتر می نهادند و می خواستند این موجی که به ابزورد معرف شده بود را تخریب کنند و اینان کسانی به جز رئالیسم پرستان کهنه کار و کلاسیک باز نبودند. کسانی که اجازه ی هیچ گونه پیشرفتی را به اجتماع خویش نمی دهند

باری! این پست در همینجا به پایان می رسد و حکایت همچنان باقی است. در پست های دیگر ادامه ی این گفتار به علاوه ی چهار مصاحبه از چهار کارگردان ابزورد کار مطرح جهان تقدیمتان خواهد شد. امیدوارم بخوانید و لذت ببرید.متشکرم. آرش وزیری. شاهزاده ی ابزورد تئاتر ایران.

 

اجرایی از آخر بازی نمایشنامه ی شاهکار  ساموئل بکت

هام و کلاو در حال نیایش در نمایشنامه ی آخر بازی

نگ و نل در نمایشنامه ی آخر بازی

 

 اجرایی زیبا از آخر بازی توسط ( روژه بلن )

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 8:23 قبل از ظهر |
بداهه سرایی در اوهایی.ساموئل بکت.
 

باز هم درودی دیگر و پستی دیگر خدمت شما دوستان عزیز و بازدید کنندگان وبلاگ ( آخر بازی ) امیدوارم از  پست قبلی رضایت داشته باشید و توانسته باشم به دریای بی کران دانشتان قطره ای بیافزایم. دوستان در این پست فقط می خواهم یکی از نمایشواره های کوتاه (ساموئل بکت) را تقدیم حضورتان کنم که مطمئنم تعداد بسیار اندکی از دوستان تئاتری آن را خوانده اند. به قولی مگر اینکه ( ابزورد باز ) باشید که این متن کوتاه را خوانده باشید.البته منظور از این حرف خدای ناکرده ادعایی نیست و فقط یک مزاح مختصر بود و بس.

خب! قبل از ارائه ی پست باید موضوعی را خدمتتان عرض کنم و آن این است که دوستانی که تمایل دارند برای کاری که به صحنه می برند [آهنگساز] داشته باشند می توانند در کامنت ها به من بگویند. من کار آهنگ سازی ایشان را با بهترین امکانات (هم به صورت زنده به روی صحنه و هم ظبط شده ) در کوتاه ترین زمان ممکن انجام خواهم داد. دوستانی که مایلند می توانند از آرشیو موسیقی من هم استفاده کنند. در این آرشیو چیزی بالغ بر دویست گیگا بایت (انواع موزیک) وجود دارد به علاوه مجموعه بیست و شش هزار افکت بر روی پانزده سی-دی که در کنار این موزیک ها وجود دارد.باید خدمتتان عرض کنم بیشتر این موزیک ها اینسترومنتال ( بدون کلام ) می باشند و در انواع و اقسام ژانرها هم موزیک هست: ( متال - فیوژن - راک - نویز - کانتری- کلاسیک - الکترونیک - داون بیت - فولکلور - جز - پاپ و...) هر نوع ژانر و گرایشی که فکرش را بکنید در این آرشیو هست و شما فقط می توانید هزینه ی سی دی خام آن را بپردازید و آدرس بدهید تا در کوتاه ترین زمان ممکن آن را برایتان در هر نقطه ایران که هستید بفرستم.آی دی مرا می توانید ادد کنید تا در این باره بیشتر با هم صحبت کنیم :

Arash_azazel

حالا نوبت به پست اصلی می رسد. این نمایشواره ی کوتاه و زیبا از (ساموئل بکت ) یکی از بهترین نمایشواره هایی است که تا کنون خوانده ام.باید این را هم بگویم که این اثر زیبا و شعر گونه بارها و بارها در تئاترهای مختلف دنیا به روی صحنه رفته است و بازیگران بسیار بزرگی در این دو نقش ایفای نقش کرده اند.(فیلیپ دمارل) و ( دیوید واریلو ) که دو بازیگر تمام عیار ابزورد از نوع بکتی اش هستند این نمایشواره را به کارگردانی (ای تین بیری) به روی صحنه بردند و برای نخستین بار این اثر زیبا و شاعرانه را اجرا کردند.در تئاتر "نیویورک" و " آوینیون " این متن بارها به روی صحنه رفته و شب های بسیاری بر صحنه بوده است.

 

متاسفانه این نمایشواره تا به حال در ایران اجرا نشده است و کمتر درامیستی این اثر را خوانده است. این متن توسط مترجم عزیز کشورمان ( علی حاتم ) به فارسی برگردانده شده است و در نشریه ی (دهان) در شماره ی دوم به چاپ رسیده است.نشریه ی دهان توسط (مریم پالیزبان) و (نادر طبسیان) منتشر می شود و یکی از مجموعه های بسیار خلاق و کوشا در زمینه ی ادبیات شعری و نمایشنامه ی کوتاه و دیگر فرم های مینی مالیستی کوتاه است.این شما و این نمایشواره ی زیبای پدر (بکت):

 

بداهه سرایی در اوهایو.

نوشته : ساموئل بکت

ترجمه ی : علی حاتم

از مجموعه ی دهان. شماره ی دو

 

ش: شنونده

خ: خواننده

 

 

از نظر ظاهری تا حد امکان شبیه به هم باشند.نور بر روی میزی که وسط صحنه قرار دارد. بقیه ی صحنه در تاریکی است. میزی ساده از چوب حدودا چهار در هشت. اینچ. دو صندلی ساده بدون دسته از چوب سفید.

ش: [سر میز نشسته رو به تماشاگران.از سمت راست.سرش  پایین است و بر روی دست راست تکیه داده است.صورتش پنهان است.دست چپش روی میز قرار دارد.کت بلند سیاه.موی بلند سفید.]

خ: [سر میز نشسته- در مرکز امتدادی که نزدیک به تماشاگران سمت راست صحنه است. سرش پایین است و بروی دست راست تکیه داده است.دست چپش روی میز قرار دارد.کتابی روی میز مقابل اوست که آخرین صفحات آن باز است.کت بلند سیاه - موی سفید بلند.کلاه گشاد لبه داری وسط میز قرار دارد.]

نور به تدریج می آید

ده ثانیه

خ صفحه را ورق می زند.

[مکث]

 

خ: [می خواند] مطلب کمی برای گفتن مانده.در آخرین - [ش با دست چپ روی میز ضربه می زند] ملب کمی برای گفتن مانده.

[مکث.ضربه]

او در آخرین تلاش برای به دست آوردن آرامش از محلی که آنها مدتی طولانی در آن با هم بودند - به اتاقی یک نفره در ساحلی دور آفتاده کوچ کرد.او از تنها پنجره ی اتاق می توانست جریان آب را در جزیره ی قو ها ببیند.

[مکث]

آرامشی که که او امیدوار بود در اثر غربت فراهم آید.اتاقی غریب.منظره ای غریب رها شدن در در جایی که هرگز سهمی در آن نداشت.بازگشت به جایی که هرگز سهمی در آن نداشت.از این بابت او روزگاری نیم امیدی داشت که شاید آرامش تا اندازه ای فراهم آید.

[مکث]

هر روزی که می گذشت او را می شد دید که در جزیره آهسته قدم می زند.هر ساعتی که می گذشت با کت سیاه بلندش بدون در نظر گرفتن وضع هوا و با کلاه اهالی لاتین  در دنیای قدیم.در انتها او همیشه مکثی می کرد تا وقتش را به تماشای دور شدن جریان آب بگذراند.چگونه دو بازوی گردابی کوچک شادمانه جاری می شوند و طغیان می کنند تا باهم یکی شوند؟ بعد دور می زند و با گامهایی آهسته از همان راهی که آمده بود بر می گشت.

[مکث]

در رویایش -

[ضربه]

بعد دور می زد و به آهستگی از همان راهی که آمده بود بر می گشت.

[مکث.ضربه]

در رویاهایش علیه این تغییر به او هشدار داده شده بود.آن صورت عزیز دیده شد و آن کلمات ناگفتی شنیده شد. بمان همانجایی که مدتی طولانی باهم تنها بودیم. سایه ی من تسلی بخش تو خواهد بود

[مکث]

آیا نمی توانست

[مکث]

مطلب کمی برای گفتن مانده -

[مکث.ضربه]

یک شب هنگامی که او نشسته بود و سرش در میان دستانش قرار داشت و سر تا پایش می لرزید مردی بر او ظاهر شد و گفت: " من فرستاده شدم توسط - " و در اینجا او اسم آن عزیز را نام برد - تا تورا تسلی دهم.بعد درحالی که از جیب کت سیاه بلندش دفتر کهنه ای را بیرون می آورد نشست و تا سپیده دم خواند.سپس بدون گفتن کلمه ای ناپدید شد.

[مکث]

مدتی بعد دوباره او ظاهر شد.در همان ساعت و با همان دفتر و این بار بدون مقدمه نشست و باز هم تمام طول شب آن را تا انتها خواند سپس بدون گفتن کلمه ای ناپدید شد.

[مکث]

بدین ترتیب گاه و بی گاه پیک وار ظاهر می شد تا دوباره قصه ی غم انگیز خود را تا به آخر بخواند و شبی طولانی نیز پشری می گشت.بعد بدون گفتن کلمه ای ناپدید می شد.

[مکث]

بدون رد و بدل ککردن کلمه ای آنها به تدریج یکی شدند.

[مکث]

تا سر انجام شبی رسید که او وقتی متاب را بست و سپیده دم فرا رسید نا پدید نشد بلکه نشست بدون گفت کلمه ای

[مکث]

بلاخره گفت من پیغامی داشتم از . . . و در اینجا او آن اسم مقدس را نام برد - که دیگر نخواهم آمد. من آن صورت عزیز را در دیدم و آن کلمات عزیز را شنیدم. احتیاجی نیست به که دوباره به نزد او بازگردم.حتی اگر در توان تو باشد.[مکث]

پس قصه خم انگیز - [ضربه]

آن صورت عزیز را دید و آن کلمات ناگفتنی را شنید.احتیاجی نیست دوباره نزد او بازگردد حتی اگر در توان تو باشد.

[مکث.ضربه]

پس قصه ی غم انگیز برای با آخر گفته شد.آنها نشسته بودند چنانچه گویی به سنگ تبدیل شده اند. از میان تنها پنجره سپیده دم نوری نمی افشاند.از خیابان صدای باز برخاستن نمی آمد.یا آیا در افکار آنها که کسی نمیداند چیست مدفون شده بود و توجهی به آن نداشتند؟ به نور روز. به صدای باز برخاستن کسی نمی داند چه افکاری - افکار - نه - افکار نه.اعماق ذهن.کسی نمی داند در چه عمقی از ذهن مدفون شده در ناخودآگاه ذهن. جایی که نه نوری می تواند به آن رسوخ کند و نه صدایی.پس نشست چنانکه گویی به سنگ تبدیل شده است.قصه غم انگیز برای آخرین بار گفته شد.

[مکث]

چیزی برای گفتن نمانده

[مکث.خ اقدام به بستن کتاب می کند. ضربه. کتاب نیمه بسته.]

چیزی برای گفتن نمانده

[مکث.خ کتاب را می بندد.ضربه.سکوت.پنج ثانیه.

آنها باهم دست راست خود را به طرف پایین میز می آورند.

سر خود را بلند می کنند و به یکدیگر نگاه می کنند بدون مژه. بدون حالت.

ده ثانیه.

محو تدریجی نور.]

 

بله دوستان.این هم نمایشواره ای شاهکار از سرورم بکت که به شما عزیزان تقدیم می کنم.این متن را که نخستین بار خواندم تا مدت ها دیالوگ هایش را با خود زمزمه می کردم و اشک می ریختم.مثل دیگر آثار این عزیز.برای هر یک از آثارش مدت ها اشک ریختم و با گوشت و پوست و خون و روحم این متون را درک کردم و پای هرکدامشان روزها گریستم.دوستان عزیز اگر مایل بودید تحلیل این نمایشواره را هم در پست های بعدی برایتان خواهم نوشت. تحلیلی از آندره بازن - ژان لویی بارو - مارتین اسلین و بزرگانی دیگر که این متن را به صحنه برده اند. در پست آینده می خواهم درباره ی شیوه ی بازیگری ابزورد در ارتباط با متن مطالبی را تقدیم حضورتان کنم که دوستمان (سالسا) زحمت ترجمه آن را کشیده است. درود بر ابزورد.درود بر شاهزاده ی ابزورد ایران (آرش وزیری).

تا پستی دیگر بدرود.

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 11:57 بعد از ظهر |
تادئوش کانتور و تئاتر مرگ (بخش نخست)
 

با سلام خدمت دوستان گرامی و بازدید کنندگان منتظر! دوستان به خاطر غیبت طولانی که از پست قبل تا به حال داشتم از شما رسما عذر می خواهم با امید به این که مرا عفو کنید.در این مدت مشغول انجام یک سری کارها بودم که متاسفانه وقت به روز کردن وبلاگ را نداشتم و کسی هم نبود که در این امر مرا همراهی کند.

دوستان گرامی پیش از این که پست اصلی را تقدیمتان کنم باید مسئله ای را خدمتتان عرض کنم. پدر گرامی من یکی از مخاطبان همیشگی این وبلاگ است و مدام سر می زند و کامنت می گذارد. ایشان چندی پیش به من گفتند: " چرا فقط در باره ی مرگ و تاریکی و بیماری و فضاهای وهم آلود می نویسی؟ من در پاسخ ایشان باید بگویم:" مکتبی را که من از ابتدا انتخاب کردم که درباره اش مطلب بنویسم مکتبی است که به بعد غمگین و تاریک زندگی می پردازد و چیزی برای شادی و شادمانی در این مکتب وجود ندارد."

دوستان گرامی [ابزورد] فراتر از یک مکتب است و به زیبایی خاصی انسان عاصی معاصر قرن بیست و یک را نشان می دهد.درست است که این فضا فقط از روی فاز منفی و بدبینی عبور می کند اما در نهایت راهی است که از تاریکی به نور می رسد.بیش از این که به ظاهر امر توجه کنید باید به نتیجه و بطن اثر دقت کنید و درونمایه ی آن را با گوشت و خون و روحتان دریابید.آنوقت است که دیگر از بیماری و تاریکی و غم و رنج نمی ترسید.[ابزرود] مسیری است گنگ که به نتیجه و مقصدی گویا می رسد.از روی فاز منفی عبور کنید و از راههای تاریک و سخت و پر پیچ و خم آن بگذرید تا به نور و روشنایی برسید.

در این پست قرار است درباره ی (تئاتر مرگ و تادئوش کانتور) مطالبی تقدیم حضورتان شود. همان طور که در پست قبل قول داده بودم اکنون به سراغ این کارگردان بزرگ لهستانی می رویم و با هم سیری در تئاتر مرگ خواهیم داشت

 

تادئوش کانتور یا تصویرگر مرگ؟

انسان قرن بیست یک با چه معیارهایی زندگی می کند؟ آیا نگاهش به جهان هستی چگونه است؟ آیا هنجارهای قرن بیستم را هنوز هم می پذیرد؟ آیا برای انسان غربی واقعا خدا مرده است؟ اینها سوالهای مطرح شده در کتاب ( کانتور و سایه ی مرگ) است که توسط ( ژان پوبوشوا) نوشته شده است. این نویسنده ی معاصر یکی از بزرگترین نظریه پردازان پست مدرن به شمار می رود که نگاهش را فقط معطوف افراد به خصوصی می کند و چه با ظرافت و قوت تمام با پارارگراف هایی که همه عنوان دارند به این سوالها پاسخ می گوید.وقتی درباره ی زمان های موازی می گوید چنان دردی در قلب مخاطب پدیدار می گردد که گویی لحظه ای بیش به اعدامش نمانده است!

بخش هایی که دوست عزیزمان ( سالسا) ی بزرگوار از فرانسه ی این کتاب ترجمه کرده را در اختیارتان قرار می دهم.امیدوارم که بخوانید و لذت ببرید.در همین جا از این دوست بزرگوار به خاطر زحماتی که برای وبلاگ می کشند تشکر می کنم.

زنی در حال عکس گرفتن از سربازان مرده است. سربازان به سان مرده های متحرک به دوربین خیره شده اند و چنان چهره ی سردی دارند که روح را در کالبد منجمد می کنند.سربازان با لباس های خاکی نشسته اند و قاب مرگ را تشکیل داده اند. مردی با خشونت بسیار زیاد بر صندلی کوچکی نشسته است و قهوه ی تلخ می نوشد. چوب دستی نسبتا بلندی در دست دارد و منتظر است بازیگری خطا کند یا از تصویر مرگ خارج شود.این مرد بزرگ و هنرمند بیهمتا کسی نیست جز ( تادئوش کانتور) بنیان گذار تئاتر مرگ و گروه رعب انگیزش (کریکوت ۲). با چهره ای اخمو و بصیار شرور بر روی صندلی مخصوص خود نشسته است و مانند حاکمی بر تخت پادشاهی حکم می راند. فقط کافی است نگاه هایی که به بازیگرانش می کند را دنبال کنید تا متوجه بشوید چگونه مانند رهبر ارکستری با علائم و نگاهها با بازیگران حرف می زند.او بر روی صندلی قهوه ای رنگ چوبی خود نشسته است و مشغول کارگردانی در اجرای اصلی است! اجرایی که تماشاگران در آن حضور دارند! دو پیرمرد دوقلو در نقش های خودشان با لباس های خاکی رنگ مشغول ایفای نقش هستند.گریم ندارند و با طنابی به یکدیگر بسته شده اند. زنی مشغول عکس گرفتن از سربازان است. از دستگاه های صوتی با وات بسیار بالا نوایی ترسناک به گوش می رسد.لحظه ای صدا تا اوج جنون بلند می شود و در لحظه ای ناگهان از حرکت بازمی ایستد. صدای ناله و افکت شکنجه از دستگاه ها شنیده می شود.باید خیلی قوی و خوددار باشید که بتوانید این اجرا را تا به انتها ببینید و دوام بیاورید و سالن را ترک نکنید.

پیرزنی سوار بر دوچرخه ی غراضه ای وارد صحنه می شود و به محض اینکه به وسط صحنه رسید  پهن زمین می شود و تا به آخر همانجا می ماند.مرد غولپیکری بالای سر پیرزن و دوچرخه اش می رود و با خوشحالی فریاد می کشد: " دوچرخه رو خاک کنید " گویی اصلا پیرزن را نمی بیند و انسان در وسایل دست خویش گم شده است!

در این لحظه تادئوش کانتور فنجان قهوه را زیر پا خرد می کند و به دوقلوها اشاره می کند. دوقلو ها با لبخندی ماسیده بر لب به سوی پیرزن می روند و دوچرخه را کشان کشان تا گودالی می برند و کشیشی با دماغ دلقک وار بالای سر دوچرخه می رود و دعا می خواند و برای دوچرخه آرزوی رستگاری می کند!

این تصاویر ساخته ی یک ذهن خلاق و بیمار هستند که با زیبایی و نظم خاصی یکی پس از دیگری می آیند و می روند. گاه نور به شدیدترین درجه ی ممکن می رسد و گاه چنان تاریک می شود که به سختی می توان بازیگران را با این لباس های چرک و تیره را دید. گروه تئاتری (کریکوت ۲) که به معنی (سیرک ) است در واقع کشتارگاهی است که تماشاگران برای دیدن اجساد می آیند و بعضی با لذت تمام و برخی با چندش و شوک به این تصاویر نگاه می کنند. حتی منتقدان میخکوب بر صندلی های خود چنان محو تماشای این تصاویر هستند که نمی توانند خطی بر دفتر یادداشتهایشان بنویسند و صدای افکت ها چنان شوک آور و جنون آمیز است که گاه تماشاگران را طوری غافلگیر می کند که از صندلی خود می جهند! این تکنیک کانتور در شوکه کردن و آزردن تماشاگر است!

تصاویری حزن انگیز و مرده که یادآور دو جنگ جهانی و جنایت های مارکسیست ها و نازی ها به جهان و انسان است.این تصاویر با نظم و ظرافت خاصی به تماشاگر نشان داده می شوند و هیچ بازیگری حتی یک میلیمتر از آن چیزی که قرار است آنطرف تر نمی رود و اگر بازیگری خطا کند با تادئوش کانتور دیکتاتور و خشمگین طرف است و چنان با چوبدستی تنبیه می شود که از حال می رود.در ابتدا و انتهای هر تمرین بزیگران باید از دست این عزرائیل خشمگین چوب بخورند.فرقی نمی کند که خطایی کرده باشند و یا نه و اگر یک خدای ناکرده مرتکب کوچکترین خطایی که به چشم هم نمی آید شد همگی تنبیه می شوند و هیچ گاه تشویقی در کار نیست.گاه این تمرین ها به دوازده ساعت می رسند و بدون کوچکترین وقفه ای ادامه می یابند تا لحظه ای که آخرین بازیگر هم از پا بیفتد!

 

تئاتر مرگ از کجا شروع شد؟

گروه (کریکوت ۲) یکی از جذاب ترین و خارق العاده ترین گروههای تئاتری است و بنیانگذار این گروه نخبه ای است که هرگز در عالم تئاتر تکرار نخواهد شد.گروه کیکوت ۲ در لهستان مارکسیستی در خفقان فوق العاده سخت و تیره تشکیل شد و مکان تمرین این گروه زیر زمینی متروک و کهنه بود که با هر قدم چنان خاکی به هوا بلند می شد که انسان نفسش بند می آمد. این زیرزمین متعلق به یک (یهودی) بود که از مهلکه جسته بود. کانتور و دو بازیگر دوقلویش که وفادارترین نزدیکانش بودند این زیرزمین را با هم کرایه کرده بودند و در این زیرزمین به تمرین های مخفیانه ی تئاتر می پرداختند.

در پست آینده ادامه ی این گفتار را تقدیم حضورتان خواهم کرد و در انتها به تحلیل دو اثر از این بزرگمرد تئاتر خواهم پرداخت.باز هم از دوست عزیزم (سالسا) بخ خاطر ترجمه های خوبش تشکر می کنم و امیدوارم در پست های بعدی مرا همراهی کند. متشکرم.

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 0:4 قبل از ظهر |
دست آخر رفت (هارولد پینتر)
 

باز هم پستی دیگر و سلامی مجدد خدمت شما گرامیان و سروران بازدیدکننده. امید است هفته خوبی را پشت سر گذارده باشید البته اگر (خوب) معنا داشته باشد چرا که من خوب نیستم. بیماری اعصابم را حسابی خراب کرده و در حال حاضر در بیمارستان این پست را می نوسیم و دوست بسیار خوبم جناب ( سکوز ) این مطالب را تایپ و در اختیار شما قرار می دهد. در باره ی غلط های املایی که در پست پیش اتفاق افتاد بسیار عذر می خواهم چرا که واژه (پرفورمنس ) به (ژرفورمنس) تبدیل شد و این فقط اشتباه کیبورد بود چرا که این کیبورد لعنتی به زبان منفور عربی است و ( پ ) را گاهی اشتباه می زند. باز هم از همه شما دوستان رسما عذر خواهی می کنم. چندی پیش نمایشنامه ای کوتاه از سرور ابزورد جناب پینتر که از بهترین نمایشنامه نویس های آوانگارد قرن بیست و بیست و یکم است به دستم رسید که در مجله ی تماشا به چاپ رسیده بود و مترجم آن جناب ( احمد گلشیری ) عزیز بودند. در همین جا از ایشان صمیمانه قدردانی می کنم. دوستان (هارولد پینتر ) که جزو بهترین های قرن بیستم و بیست و یکم است موفق به دریافت جایزه ادبی نوبل شد که کمتر ننویسنده ای موفق به دریافت چنین جایزه ای شده و باید خدمتتان عرض کنم که (پینتر ) به حدی بزرگ و سرشناس است که واژه های ابداعی اش در فرهنگ آکسفورد به چاپ رسیده است. واژه هایی که به آنها ( واژه های پینتری ) می گویند که به وقتش این واژه ها را برایتان خواهم آورد. هارولد پینتر این نویسنده ی یهودی انگلیسی در حال حاضر یگانه باز مانده ی ابزوردیسم است و به جرات می توان گفت امروزه بهترین نویسنده ی عصر حاضر است که زنده است و در کنار آلبی - ژنه - بکت - یونسکو - آداموف - آرابال - کافکا - کامو قرار می گیرد و نه تنها کمی ندارد که در برخی موارد به جز از بکت و کافکا از دیگر نویسندگانی که نام برده شد قوی تر و خاص تر است. اگر نمایشنامه ی جشن تولد و یا خاکستر به خاکستر این نویسنده را به دقت بخوانید و تحلیل کنید متوجه خواهید شد به چه غولی طرف هستید. به هر حال پینتر جای شک برای کسی باقی نمی گذارد و کسی که از این نویسنده خرده بگیرد متاسفانه سطح پایین سواد و درک خود را نشان داده است و اینکه خود را بی کفایت و نالایق معرفی کرده است که امیدوارم در میان شما کسی نباشد که چنین جسارتی به جناب پینتر بکند. خب. من در این پست می خواهم هم این نمایشنامه ی کوتاه را تقدیم حضورتان کنم و هم نقد آن را. امیدوارم بخوانید و لذت ببرید.

 

دست آخر رفت

اثر: هارولد پینتر

ترجمه : احمد گلشیری

 

صحنه: پیشخوان یک قهوه فروشی. متصدی "بار" و یک روزنامه فروش پیرُ متصدی بار روی پیشخوان تکیه داده است. پیرمرد ایستاده و چای می نوشد. [سکوت]

مرد: چند دقیقه پیش سرت شلوغ بود

متصدی بار: آره

مرد :نزدیکی های ساعت ده بود

متصدی بار : آره؟ ساعت ده بود؟

مرد : نزدیک ده [مکث] نزدیکی های ده از اینجا رد می شدم.

متصدی بار : راست میگی؟

مرد: دیدم سرت گرم چیز فروختنه. [مکث]

متصدی بار : آره. . . اینجا ساعت ده که می شه خوب می چرخه

مرد: آره دیدم [مکث] آره من آخریشو ساعت ده بود که فروختم . . . ساعت یک ربع مونده به ده

متصدی بار: ببینم آخریشو فروختی؟

مرد: آره. آخرین روزنامه ایوینینگ نیوز بود. بیست دقیقه به ده داشتیم که فروختمش.[مکث]

متصدی بار: گفتی ایوینینگ نیوزه؟

مرد : آره [مکث] گاهی وقتا (استار) دست آخر فروش می ره

متصدی بار: آها.

مرد: یا اون یکی . . . اسمش نوک زبونمه ها . . .

متصدی بار: استاندارد؟

مرد:آها آره [مکث] امشب دست آخر ایوینینگ نیوز مونده بود. [مکث]

متصدی بار : بعد هم اون فروش رفت

مرد: آره [مکث] مث برق

متصدی بار: دیگه چیزی نموند که؟ هان؟

مرد : نه دیگه. وقتی اونو فروختم که دیگه نه [مکث]

متصدی بار : بعدشم راهتو کشیدی اومدی از ایجا رد شدی نه؟

مرد: آره. بعدش وقتی بساطمو جمع کردم راه افتادم اومدم. از این جا هم رد شدم.

متصدی بار : اینجا نموندی که ها؟

مرد: کی؟

متصدی بار: می گم یعنی اینجا که نموندی یه فنجون چای بخوری؟

مرد: چی؟ نزدیک ساعت ده؟

متصدی بار: آره

مرد : نه. داشتم می رفتم به طرف (ویکتوریا)

متصدی بار : فکر می کردم ندیدمت

مرد: مجبور بودم برم به ویکتوریا. [مکث]

متصدی بار : آره. نزدیکیهای ده اینجا خوب می چرخه [مکث]

مرد: می رفتم ببینم می تونم جورجو پیدا کنم...؟

متصدی بار:کی؟

مرد: جورج. [مکث]

متصدی بار: جرج چی چی؟

مرد: جورج . . . نوک زبونمه ها

متصدی بار: خب. [مکث] گیرش آوردی؟

مرد: نه. نه . نتونستم گیرش بیارم. یعنی جاشو نتونستم پیدا کنم.

متصدی بار: دیگه خیلی وقته آفتابی نمی شه. مگه نه؟

مرد:دفعه آخری که دیدیش کی بود؟

متصدی بار: دیگه سالهاست که دیگه ندیدمش

مرد: منم همینطور. [مکث]

متصدی بار: نقرس داشت.

مرد: نقرس؟

متصدی بار: آره

مرد: بابا اون کجا نقرس داشت؟

متصدی بار: درد که خیلی می کشید. [مکث]

مرد: وقتی با من آشنا بود که از این خبرا نبود. [مکث]

متصدی بار: گمونم از این محل رفته باشه [مکث]

مرد: آره امشب ایوینینگ نیوز دست آخر رفت

متصدی بار: همیشه این آخری نیست که؟ هان؟

مرد: آره. یعنی گاهی وقتها نیوز آخریه. گاهی وقتها هم کی از اون دوتاست. نمیشه از پیش گفت. البته وقتی آخری تو دست آدم میمونه می شه گفت آخری کدومه.

متصدی بار:آره [مکث]

مرد: آره آره گمونم از این محل رفته باشه.

(پایان)

 

نقد نمایشنامه ی (دست آخر رفت ) توسط احمد گلشیری

هارولد پینتر به یقین از جالبترین و به یقین با نفوذترین نمایشنامه نویسان جوان انگلیس است و شهرتش بیش از هر چیز مدیون (دیالوگ) نویسی اوست که در این نمایشنامه به خوبی شکل گرفته است. به قول خودش "نمایشنامه های کاملی که هر کدام چهار دقیقه به طول می انجامند" ویژگی این نوع گفتگو رئالیسم غریب آن است. همین که گوش های شما با با واژه های پینتر آشنا می شود در زندگی واقعی گفتگوهایی را می شنوید که گویی به دقت یادداشت شده اند. با همان مکث ها و تکرارها و مهملات پوچ زندگی.

با این همه پینتر صرفا ضبط صوت نیست. بل هنرمندی بسیار موشکاف که گاهی مورد حمله واقع می شود که در نویسندگی تنها به یک شیوه دلبسته است. گفتگوی پینتر واز بارها تکرار شده است. و این تقلید کار مشکلی نیست. اما دو نکته دست نوشته و رنگ و بو و لحن نوشته های پینتر را از کاریکاتورهای آن متمایز می کند. یکی لطافت در ریتم های آن و دیگری مکث ها و سکوت های به موقع و به جای آن است که نظیر ندارد. گفتگوی دو فروشنده ی دوره گرد که در آخر شب به تصویر کشیده شده است گویای بی فایده و بی مغز بودن دیالوگ هاست. وقتی که دیگر رمقی برای گفتگو باقی نماند است پس حرف مهمی هم در این میان زده نمی شود و حرف های روزمره منتها خیلی (خسته) تکرار و ترکارمی شوند و هر کس سرش در کار خویش است. متصدی بار پول های کاسبی اش را میشمارد و در عین حال پاسخ هایی کوتاه و مختصر و مفید می دهد و حتی شاید هم دیالوگ طرف مقابل را نشنیده باشد ولی جوابی سرسری به آن داده است. فضایی بسیار خسته و پر از حس پایان که به طرز شاعرانه ای و با موشکافی دقیق پینتر به تصویر کشیده شده چنانچه با حواندن این متن به یک سری دیالوگ ها بر می خوریم که (سکوت) را قطع کرده اند و نه مکث و سکوتهایی میان دیالوگ ها!!! این تفسیریست از ویرچینیا وولف در خصوص آثار بکت و ابزورد : " نمایشنامه های ابزورد تلاش بی وقفه ی دیالوگ ها برای شکستن سکوت است" که سخنی به واقع پر مغز است.

 

خب دوستان فکر می کنم با خواندن این نمایشنامه و نقد زیبایش اگر به پینتر شکی هم داشته اید از بین رفته باشد و در مورد این نویسینده به یقین کامل رسیده باشید. خب دوستان تا پستی دیگر و مطلبی دیگر شما را بدرود می گویم.

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 0:8 قبل از ظهر |
درد خفیف و هارولد پینتر
 

 

دوستان و سروران بازدید کننده ضمن عرض سلام به خدمت شما باید به خاطر بد قولی هایم از شما پوزش بخواهم چرا که در انتهای پست قبلی قول نوشتن مطلبی را در باره ی ژانری نوین به شما داده بودم که بنا به دلایلی این پست برای سه پست آینده خواهد افتاد و به همین علت من رسما از شما دوستان عذر خواهی می کنم. در این پست می خواهم راجع به هارولد پینتر که یکی از ابزوردیست ها و نویسندگان خوب و صاحب نام این مکتب است مطالبی را خدمتتان تقدیم کنم و در انتها به تحلیل یکی از آثار درخشان این نویسنده بپردازم. اما باز هم پیش از نوشتن این پست باید بگویم این نوشتار را خالصانه به خانم ( سیما کهنموئی ) همکلاسی بسیار گرامی ام در طول دوران دانشجوئی تقدیم کنم. کسی که برای من همچون مادر بود و هرگز محبت هایش را نمی توانم فراموش کنم.

بیوگرافی هارولد پینتر

هارولد پینتر در دهم اکتبر سال ۱۹۳۰ در خانواده ی یهودی در محله (هاکنی) لندن چشم به جهان گشود. پدرش خیاط لباس های زنانه بود. هارولد بازیگری را در دبیرستان شروع کرد و نقش هایی در نمایشنامه هایی چند از جمله (مکبث) و (رمئو ) را در این سالها بازی کرد. او علاقه بسیاری هم به ورزش داشت و در مسابقات دو و میدانی دبیرستان ها شرکت می کرد و چند مرتبه صاحب رکورد هم شده بود.

در سال ۱۹۴۸ از طریق بورسی وارد اکادمی سلطنتی نهرهای دراماتیک شد. اما پس از یک ترم شش ماهه به دلیل رفتار زننده و نابه هنجارش به او اخطار داده شد و هارولد سرکش آنجا را ترک کرد. همچنین هنگامی که در سالهای ۱۹۴۹-۱۹۴۸ به خدمت سربازی فرا خوانده شد از رفتن به سربازی سر باز زده و محکوم به پرداخت جریمه شد.

در سال ۱۹۵۰ موفق می شود در مجله پئوتری لندن اشعاری از خود را به چاپ برساند. هارولد جوان در همین سال کار حرفه ای خود را با ایفای نقش در یک سریال تلوزیونی آغاز کرد و به عنوان بازیگری حرفه ای با بی.بی.سی قرارداد می بندد. در یک سال بعد در نمایشی رادیوئی به نام (هانری هشتم) اثر شکسپیر بازی کرد و در همان سال با گروه خود به ایرلند سفر می کند و نقش های (هوراشیو) و ( باسانیو) و ( کاسیو) را بازی میکند.

در سال ۱۹۵۶ اولین نمایشنامه خود به نام (اطاق) را به نگارش در می آورد.و این نمایشنامه را به دوستش (هنرب ولف) که دانشجوی تئاتر در دانشگاه (بریستول) بود . پس از به صحنه رفتن این متن هارولد جوان تصمیم می کیرد به کار نوشتن ادامه دهد. نمایشنامه پینتر با چنان موفقیتی روبرو می شود که  یک مدرسه دیگر از پینتر اجازه می خواهد تا نمایشنامه اتاق را به صحنه ببرد. در همین سال پینتر نمایشنامه های (گارسون لال) و (جشن تولد) را به رشته تحریر در می آورد و این دو متن هم به صحنه میروند و گارسون لال به موفقیت چشمگیری دست می یابد. و جشن تولد هم توسط ( پیتر وود ) کارگدانی می شود. در نوزدهم ماه مه همان سال باز هم جشن تولد بر صحنه می رود و اینبار مورد انتقاد سرسختانه و بسیار شدید منتقدان قرار می گیرد. منتقدان می گویند این متن تقلیدی است از نمایشنامه (درس) اثر (اوژن یونسکو)

پینتر در ۲۷ اکتبر سال ۱۹۵۸ نمایشنامه دیگری به عنوان (درد خفیف) به نگارش در می آورد در همان سال هم متن گارسون لال و هم جشن تولد در آلمان اجراهای جهانی خود را بر صحنه می برند و این نخستین موفقیت جدی پینتر را به دنبال می آورد.در سال ۵۹ نمایشنامه رادیوئی او به نام (شبی بیرون از خانه) اجرا می شود که با موفقیت چشمگیری همراه می گردد.

نمایشنامه های (سختی در کارها) و (سیاه و سفید) و در ۲۹ ژوئیه (درد خفیف) اجرا می شوند. در همان سال در تئاتر ملی آلمان باز نمایشنامه (جشن تولد) بر صحنه می رود و (گارسن لال) هم در کلوپ (هامپ استد) اجرا می شود.

اولین اجرای (سرایدار) در ۲۴ آوریل ۱۹۶۰ در لندن صورت گرفت. یکی از منتقدین در باره این متن گفته بود : (این متن شاهکار ابزورد است و بزرگترین نمایشنامه قرن بیستم - به شرطی که در انتظار گودو وجود نداشته باشه!!!!!!!! )

هارولد پینتر که شدیدا تحت تاثیر (ساموئل بکت کبیر ) و (کافکا) بود مانند این دو نویسنده برخوردی اگزیستانسیالیسم با مسائل و زندگی دارد. نوع زیست و هستی هر انسانی مبین تفکر اوست. و باید (فروید ) را هم به این دو نویسنده اضافه کنیم چرا که نوشته های هارولد پینتر به شدت رنگ و بویی (فرویدی) دارند و (اروتیسم) در آنها به وفور یافت می شود. خود پینتر در باره بکت و کافکا می گوید : " هنگامی که آثار این دو نویسنده را می خواندم به چیز بسیار عجیبی دست یافتم که ارتباط این دو نویسنده با هم بود و آن این بود که در آثار کافکا با وحشت و اظطرابی بسیار هیجان انگیز و دردناک روبرو می شدم گویی در صحنه جنگی بدون سلاح گرفتار آمده باشید و وقتی به آثار بکت می رسیدم گویی در همان جبهه بودم منتها در آرامش پس از نابودی! )

دوستان و گرامیان عزیز. این متنی که خدمتتان ارائه شد از کتابی بود به نام ( بررسی آثار هارولد پینتر نوشته مارتین اسلین) که در زمانی نوشته شده بود که پینتر خیلی از آثارش را هنوز ننوشته بود و اگر بخواهیم همه آثار پینتر را با توضیح سالشمار کنیم صد و سی و سه اثر اعم از شعر و نمایشنامه و فیلمنامه و سناریو و داستان کوتاه و بلند را به این نوشتار باید اضافه کنیم که مطمئنا در این مجال نمی توان چنین کاری را انجام داد.به عنوان تحلیل یکی از متن های بسیار قوی پینتر در این پست من (درد خفیف) را انتخاب کرده ام که پس از ارائه خلاصه داستان آنرا خدمتتان تقدثم می کنم.

خلاصه داستان

درد خفیف

اثر هارولد پینتر

ادوارد و فلورا زن و شوهری میان سال از طبقه ثروتمند انگلیس در خانه ای ویلایی در خارج از شهر به دور از انسان های دیگر با یکدیگر زندگی می کنند. ادوارد روزها در باغچه به پرورش گل و گیاه مشغول است و فلورا به کارهای روزمره رسیدگی می کند. نمایش از جایی شروع می شود که پیرمردی کبریت فروش در این محل متروک و به دور از سکنه پشت در ویلای ادوارد و فلورا مشغول کبریت فروشی است! ادوارد که مردی بدبین و انسان گریز است به پیرمرد شک می کند و از فلورا می خواهد غازی برای نهار تهیه کند و پیرمرد را دعوت کند تا از کار پیرمرد سر در بیاورند. فلورا هم ترتیب نهاری می بیند و پیرمرد را با جعبه کبریت فروشی اش به داخل منزل هدایت می کند. پیرمرد هیچ حرفی نمی زند و در برابر سوال ها و حرف های ادوارد  و فلورا سکوت می کند. پیرمرد را به داخل خانه می برند و به نوبت برای حرف زدن و حرف کشیدن از او به داخل اتاق می روند و هر بار نطقی طولانی برایش می کنند. اما پیرمرد حتی کلامی بر لب نمی آورد و در آخر ادوارد خشمگین شده و جعبه کبریت فوشی پیرمرد را خرد می کند و پیرمرد را کتک می زند و از خانه بیرون می کند.

 

تحلیل نمایشنامه درد خفیف

به قلم مارتین اسلین

نمایشنامه درد خفیف نشانگر دل مشغولی ها و ترسها و تزلزل طبقه متوسط مرفه انگلیس است.مردمی که از هیچ برای خود چیزی می سازند. و به دین وسیله زندگی خود را با آن به مخاطره جدی می افکنند. البته این ترس ها و مخاطرات از یک نقطه نظر هم چندان پوچ و بی ارزش نیستند چه انسان غربی همیشه در طول حیات خویش شاهد تجاوزات و به دام افتادن ها بوده است. از این روست که هر چیز کوچکی را مشکوک شمرده و او را به خطر می اندازد. انسان هایی که روزانه شاهد اتفاقات شوم و تجاوزات و قتل و جنایت در نزدیک خویشند نمی توانند با آرامش و در صلح و صفا زندگی کنند و این تا بدان جا پیش می رود که از وجود پیرمرد کبریت فروش بی آزاری هم چنان به وحشت می افتند.

نمایشنامه درد خفیف که در واقع باری رادیو نوشته شده بود اجرای صحنه ای نیز داشت. لیکن اجرای رادیوئی آن باید با توفیق بیشتر همراه بوده باشد. زیرا که شنونده رادیو بهتر می تواند درک کند که آیا کاراکتر پیرمرد کبریت فروش با سکوت سنگین خود (که در رادیو صد چندان می شود) اصلا وجود خارجی دارد یا فقط زائیده ی ذهن این زن و شوهر است!!! این متن از نخستین نمایشنامه های هارولد پینتر است که زبان آن به شدت شبیه به طبقه متوسط انگلیس است از اینرو بیشتر مردم انگلیس با این نمایشنامه ارتباط برقرار می کنند.

ادوارد و فلورا یک زوج ثروتمند از طبقه متوسط هستند که در یک خانه روستایی بزرگ که اطراف آن باغ های زیادی فرا گرفته است زندگیی می کنند. سابقا ادوارد در کار تجارت بوده است. ولی در حال حاضر او خود را یک روشن فکر می داند و مدعیست که در حال نگارش کتابی پیرامون فضا و زمان است!!!. در جای دیگری به مناسبت دیگری اشاره می کند که در نظر دارد کاری در خصوص کنگوی بلژیک انجام دهد.

نمایشنامه از جایی شروع می شود که ادوارد و فلورا مشغول صرف صبحانه اند. رد و بدل شدن کلماتی در مورد موضوعات بی ارزش و مبتذل روزمره مانند آنچه در نمایشنامه گارسون لال میان بن و گاس رد و بدل می شود. و نشان می دهد میان این دو زن و شوهر با یکدیگر شکراب است. آیا پشه ها گاز می گیرند؟ (یا نیش می زنند؟) این سوالی است که به مجادله سختی منجر می شود. در این حین پشه یا زنبوری که دور میز صبحانه مدام دور می زند به وسیله ی چای داغی که ادوارد روی پشه می ریزد می میرد و ادوارد که از درد خفیفی در چشمانش شکایت دارد از این که پشه با این چای داغ چشمانش کور می شوند به وجد می آید!!!

در اینجا ما با تم کوری روبرو هستیم. مانند آنچه در نمایشنامه های (اطاق) و (جشن تولد) داشتیم. به نظر می رسد این مسئله اشاره به عدم توانایی جنسی و مرگ برابر باشد. در واقع داستان مهم و ضمنی ای که در طراف پشه می گذرد عمل تلخی و تنفر و ظلمی را نشان می دهد که پشت کلمات مودبانه و  رفتار رسمی این ازدواج پنهان شده است!

ادوارد و فلورا هر دو نگرانند. مدتی نزدیک دو ماه است پیرمردی نحیف با جعبه کبریت فروشی اش پشت ورودی باغ آنها ایستاده و سعی دارد به عابرینی که از آنجا رد هم نمی شوند کبریت بفروشد! البته به زحمت می شود گفت عابری از آن حوالی می گذرد و این نکته ایست که پیرمرد کبریت فروش را برای ما مرموز می کند که چه هدفی از این کار دارد. ادوارد و فلورا پیرمرد را دعوت کرده و با او رفتاری رسمی و در عین حال صمیمانه می کنند تا بتوانند از او حرف بکشند و سکوت پیرمرد منجر به منولوگ های عصبی و طولانی و خشنی می گردد که ادوارد با پیرمرد دارد. دراین حین فلورا به درون اتاق می آید و ادوارد از او می خواهد بقیه کارها را راست و ریست کند چرا که دیگر توانی در خود نمی بیند و درد خفیف او تابدان جا پیش رفته است که او را به حال کهوات و پوسیدگی انداخته است بنابر این از اتاق بیرون می رود و فلورا با پیرمرد به گفتگو می پردازد. قلورا یاد جوانی اش می افتد و به خاطر می آورد زمانی را با مردی مثل او ملاقات داشته است و اتفاقات فانتزی و اروتیک جوانی در او بیدار می شود و با اینکه پیرمرد بویی بسیار زننده دارد فلورا خود را مجبور می کند که به کنار پیرمرد برود و جوانی خود را بار دیگر زنده کند.در اینجا با شهوتی بیمار سر و کار داریم به طور که فلورا از حالت عادی خارج شده و نمی داند پیرمردی که در کنار اوست هیچ نیست مگر زائیده ذهن بیمار شده اش! در این حین ادوارد وارد اناق می شود و فلورا به او می گوید نزدیک بوده او را به حرف دراورد ولی ادوارد که معتقد است فلورا دروغ می گوید با فحاشی فلورا را بیرون می راند و بار دیگر با پیرمرد از زمان جوانی و کریکت و ورزش هایی که می کرده سخن می گوید و باز هم با سکوت سر و سنگین پیرمرد مواجه می شود. در این حین ادوارد داغان تر از پیش خود را پیرمرد و پیرمرد کبریت فروش را جوان فرض می کند و مدام از میکروبی که در چشمش رفته است شکایت می کند و می نالد و اینبار فلورا وارد می شود و ادوارد از او می خواهد کمکش کند. سینی کبریت فروشی را به دست فلورا می دهد و از او می خواهد اورا به بیرون از باغ هدایت کند.

آیا پیرمرد کبریت فروش کیست؟ چرا در چنین جای بی سکنه و عابری به فروختن کبریت می پردازد؟ آیا می تواند نمادی از فرشته مرگ باشد که حتی در چنین جای دوردست و پرتی این زوج را رها نمی کند؟ پینتر در این نمایشنامه سعی دارد زوال زندگی زناشویی و تزلزل طبقه متوسط را نشان دهد. میزانتروپی در این نمایشنامه بیدید می کند و با ضد اومانیسم نیچه ای رو به رو می شویم. این نمایشنامه یکی از موفق ترین آثار رادوئی جهان شناخته شده که هارولد پینتر را همه طبقات اجتماع می شناساند.

 

فلسفه میزانتروپی در نمایشنامه درد خفیف.

میزانتروپی به معنای (انسان گریزی ) است و این زوج میان سال که چیز زیادی از زندگی گذشته شان نمی دانیم در این باغ بی سکنه و دور افتاده به دور از همسایه ها و فرزندان خویش زندگی می کنند و ادوارد به دلیل پارانوید( بدبینی) که دارد از آدم و آدمیزاد بیزار و هراسان است و دقیقا مثل نمایشنامه اطاق از دنیای بیر و از پشت در می ترسد. چرا که تا وقتی آرامش دارد که تنها باشد ولی به محض اینکه بیرون می رود یا چیزی از بیرون وارد می شود آرامش او را به مخاطره می اندازد و در اینجا می توانیم به نوعی با فلسفه میزانتروپی آشنا شویم.

این پست هم به پایان رسید و حکایت همچنان باقیست.

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 3:31 بعد از ظهر |