<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آخر بازی [Endgame] آخربازی</title>
<link>http://absurddrama.blogfa.com/</link>
<description>-l- فقط تئاتر ابزورد -l-</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Nov 2009 12:20:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تبارشناسی ابزورد 2</title>
<link>http://absurddrama.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با درود فراان خدمت دوستان گرامی و بازدید کننده گان محترم.ضمن تبریک &lt;FONT color=#ff0000&gt;جشن&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;هالووین &lt;/FONT&gt;خدمت شما عزیزان در این پست  به بخش دوم از سری پستهای تبار شناسی و ریشه یابی مکتب ابزورد خواهم پرداخت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;در بخش پیشین این جستار در مورد ترجمه و معادل سازی واژه ابزورد توضیحاتی داده شد و گفته شد که در دهه های پیشین با ضعف ترجمه و معادل سازی ها و فرهنگ سازی های نادرست این واژه دستخوش بشترین صدمات و آسیب ها شد و در مورد معادل درست این واژه هم توضیحاتی خدمت دوشتان ارائه گشت.اما در این مجال باید به پیشینه ی این مکتب و واژه اش از بعد تاریخی اشاره کنم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;نطفه ی محزون!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست در سپتامبر 1873 در فرانسه کودکی ناخوش احوال به نام (&lt;FONT color=#00ff00&gt;آلفرد &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;ژاری&lt;/FONT&gt;) متولد شد و با این تولد نخستین نطفه ی (&lt;FONT color=#00ff00&gt;ابزورد&lt;/FONT&gt;) در رحم تئاتر به وجود آمد! این کودک بیمار که از  عنفوان کودکی سخت مزاج و ناخوش احوال بود در خانواده ای بزرگ شد که همگی دچار یک سرخوردگی اجتماعی شده بودند و پدرش به دلیل دائم الخمری و اعتیاد به الکل خانواده را ترک کرد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.voir.ca/blogs/nouvelles_arts_de_la_scene/ajarry.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آلفرد در سن ده ساله گی به مدرسه رفت و در یکی از مدارس شهر پاریس در کنار همکلاسی های شادمان و پر انرژی خود دوران ابتدای را گذراند! گفته شده او کودکی بسیار زیرک و باهوش بود و نمره ریاضی اش هرگز از نوزده پایین تر نبود اما موقع امتحانات از مخصوصا به سوالات جواب نمی داد و به همین خاطر در هر کلاس دو سال ماند! مدیر و ناظم و معلم های مدرسه اش دل پر خونی از او داشتند و او را مرتبا تنبیه می کردند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;خود وی درباره این افتضاحاتش می گوید : به خاطر این که تنبیه شوم دست به کارهای ناشایست می زدم! من عاشق کتک خوردن با چوب ترکه ی انجیر بودم!&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آلفرد که از سنین خرد سالی روحیه ای (&lt;FONT color=#00ff00&gt;میزانثروپی&lt;/FONT&gt; =&lt;FONT color=#ff0000&gt;انسانگریزانه&lt;/FONT&gt;) داشت همیشه از بچه های محله و دوستان مدرسه اش در حال فرار بود و بهترین تفریح او بازی با جانوران دریایی بود.یک ماهی را چند بار از آب می گرفت و به آب می انداخت تا نیمه جان شود و این کار را آنقدر ادامه می داد تا ماهی بخت برگشته جان دهد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.maskandpuppetbooks.co.uk/images/1711%20Schumacher.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نخستین نمایشنامه اش را در سن پانزده سالگی نوشت که (&lt;FONT color=#00ff00&gt;لهستانی&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;ها&lt;/FONT&gt;) نام داشت و به خاطر این نمایشنامه اسقف اعظم کلیسای مدرسه او را برای یک سال از درس خواندن در مدرسه محروم کرد و به همین خاطر او زیر لباس اسقف را به آتش کشید و اگر به دادش نرسیده بودند اسقف بیچاره جان داده بود!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره سالهای سخت و پر از انزوا برای آلفرد مثل برق و باد گذشت و اتفاق مهمی در تاریخ تئاتر و ادبیات دراماتیک رخ داد و آن اتفاق  چیزی جز نگارش (&lt;FONT color=#00ff00&gt;شاه&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;اوبو&lt;/FONT&gt;) نبود! این شاهکار بزرگ تاریخ ادبیات نمایش  در فرانسه نگاشته شد ولی به دلایلی مورد پذیرش قرار نگرفت و به دست فراموشی سپرده شد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;شاه اوبو بر تختی خونین:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.michaelmeschke.com/bilder/ubu_eng.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاه اوبو شخصیتی مضحک،پیچیده و بیمارگون است که بر تاج و تخت لهستان سایه افکنده است! او که شخصیتی سبک سر و احمق و خونخوار است سه دندان بیشتر در دهانش نیست که هر کدام از یک جنس هستند :سنگ و چوب و آهن و گوشی تا شونده و بدنی ناقص الخلقه دارد و وقتی خواسته ای دارد برای خواسته اش مانند کودکان و یا پیران خرفت می گرید و اشک می ریزد ولو جان کسی را بخواهد بگیرد مانند یک شیرینی چوبی برایش اشک می ریزد تا شخص نگون بخت را بر دار کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوبو در واقع هجویه ای علیه طبقه  اول جامعه آن روز اروپا بود که به غیر از خود کسی را در درون نمی پذیرفتند و نماد دنیای هرج و مرج  و سیاست های غلط وقت حاکمیت بود.این متن که تا اواخر مرگ آلفر به صحنه نرفت نخستین نطفه ی ابزورد است که مارتین اسلین کبیر آنرا اولین نمایشنامه ی ساختار شکن ابزورد می داند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://web3.colum.edu/eventoftheday/alfred-jarry-ubu-roi-200x277.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ژاری همیشه یک &lt;A class=new title=&quot;تپانچه (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D9%BE%D8%A7%D9%86%DA%86%D9%87&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;تپانچه&lt;/A&gt; ی پر به همراه داشت. او درجواب یکی از همسایگانش که از تمرین تیراندازی او به علت در خطر بودن جان کودکانش شکایت داشت گفت: &quot;اگر چنین اتفاقی می افتاد، ما-دا-م، ما به شخصه خوشحال می‌شدیم که با شما کودکان جدید حاصل نماییم&quot; (اما او در رفتار خود تمایلی به برقراری ارتباط با زنان نداشت).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آلفرد ژاری را بنیان گذار مکتب (&lt;FONT color=#ff0000&gt;پاتافیزیک&lt;/FONT&gt;) می دانند.مکتبی فلسفی که ژاری خود مبدع آن است و فلسفه ای غریب است که مبدا و اصل را بر پایه ی فرعیات و استثناء ها قرار می دهد و هر چیز کوچکی را واقعه ای بزرگ می داند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اواخر عمر آلفرد ژاری چهره‌ای افسانه‌ای برای نویسندگان و هنرمندان پاریسی بود. &lt;A title=&quot;گیوم آپولینر&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%DB%8C%D9%88%D9%85_%D8%A2%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86%D8%B1&quot;&gt;گیوم آپولینر&lt;/A&gt;، &lt;A class=new title=&quot;آندره سالمون (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%87_%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%88%D9%86&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;آندره سالمون&lt;/A&gt; و &lt;A title=&quot;ماکس ژاکوب&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3_%DA%98%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%A8&quot;&gt;ماکس ژاکوب&lt;/A&gt; اشتیاق فراوانی نسبت به او داشتند. بعد از مرگ او &lt;A title=&quot;پابلو پیکاسو&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88_%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%88&quot;&gt;پابلو پیکاسو&lt;/A&gt; مجذوب ژاری شد. آلفرد ژاری در ۱ &lt;A title=نوامبر href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1&quot;&gt;نوامبر&lt;/A&gt; &lt;A class=new title=&quot;۱۹۰۷ (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B7&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;۱۹۰۷&lt;/A&gt; بر اثر بیماری سل که مصرف الکل و مواد مخدر آن را تشدید کرده بود در شهر &lt;A title=پاریس href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3&quot;&gt;پاریس&lt;/A&gt; درگذشت. گفته می‌شود آخرین درخواست او قبل از مرگ یک &lt;I&gt;خلال دندان&lt;/I&gt; بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.uea.ac.uk/~r110/plays/Pere%20Ubu%20Mere%20Ubu.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو نمایشنامه دیگر با عنوان های (&lt;FONT color=#00ff00&gt;شاه&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;ابوی&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;بی&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;غیرت&lt;/FONT&gt;) و (&lt;FONT color=#00ff00&gt;اوبو&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;در&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;بند&lt;/FONT&gt;) هم تا پایان عمر آلفردژاری نگاشته شده است که به عبارتی ادامه ی ماجرای این پادشاه مضحک و شکم گنده است.این متن ها تا به حال به فارسی برگردانده نشده اند ولی متن نخست (شاه اوبو) ترجمه شده و نسخه اصلی آن در دست نویسنده وبلاگ است که در صورت لزوم می توانید در کامنت ها آن را در خواست کنید و مطمئن باشید کسی آنرا به شما نخواهد داد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتین اسلین کبیر نظریه پرداز و منتقد تئاتر برای نخستین بار در کتاب خود (&lt;FONT color=#00ff00&gt;تئاتر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;ابزورد&lt;/FONT&gt;) به ابعاد تاریخی ابزورد اشاره می کند و می گوید : &quot; ابزورد مکتبی است که گویی مکاتب &lt;FONT color=#ff0000&gt;ناتورا&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;لیسم&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;سوررئالیسم&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;داداییسم&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;اکسپرسیونیسم&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#ff0000&gt;اگزیستانسیالیسم&lt;/FONT&gt; را با یکدیگر تلفیق کرده باشند و آنرا در فضای خالی و استراتژی ها  &lt;FONT color=#00ff00&gt;آنتونن&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;آرتو&lt;/FONT&gt; اجرا کرده باشند!) و در واقع برداشتی بی نظیر از این مکتب به عمل آورده و ارائه کرده است.در واقع مارتین اسلین نخستین کسی بود که به این مکتب جان داد  و آنرا در فضایی تازه (جنگ جهانی) تقسیم بندی کرد و باید چاپ کتاب بی نظیر (&lt;FONT color=#ff0000&gt;درباره&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;تئاتر &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ابزورد&lt;/FONT&gt;) را انقلابی در این مکتب به شمار آورد که باعث شد هم نویسنده گان این مکتب از بقیه متمایز گردند و هم این که یک سری قواعد و قوانین ساختاری را از دل متون نویسندگان ابزورد بیرون کشید و به ثبت رسانید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://4.bp.blogspot.com/_o8vd6YjZSiM/SLlSiwQVjOI/AAAAAAAABVU/WDJEMB_P-kw/s400/absurd.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر کتاب (&lt;FONT color=#00ff00&gt;تئاتر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;تجربه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;گر &lt;/FONT&gt;- &lt;FONT color=#00ff00&gt;عبث &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;نما&lt;/FONT&gt;) ی &lt;FONT color=#ff0000&gt;دکتر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;ناظر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;زاده&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;کرمانی&lt;/FONT&gt; را بخوانید در مورد مکتب ابزورد مطالب بی شماری را خواهید آموخت.هرچند اشکالات زیادی بر این کتاب آمده است اما از نظر شناخت مکتب ابزورد و نویسندگانش کمک شایانی به شما خواهد کرد.بخش (تئاتر نو) در جلد دوم (&lt;FONT color=#00ff00&gt;مکتب&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;های &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;ادبی&lt;/FONT&gt;) اثر معروف (&lt;FONT color=#ff0000&gt;استاد&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;رضا&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;سید&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;حسینی&lt;/FONT&gt;)  هم مطالب جالبی در این زمینه ارائه کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مجال بعدی به دوره ی خلاء ابزوردیسم و دوباره از سر گرفته شدن آن توسط &lt;FONT color=#ff0000&gt;بکت&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#ff0000&gt;یونسکو&lt;/FONT&gt; خواهم پرداخت.دوستان اگر مطالبی در این زمینه داشتید می توانید آنرا برای من ایمیل کنید تا با نام خودتان آنرا در وبلاگ قرار دهم.متشکرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=5&gt; بدرود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 12:20:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=absurddrama&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>absurddrama</dc:creator>
<guid>http://absurddrama.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تبارشناسی ابزورد 1</title>
<link>http://absurddrama.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با درود فراوان خدمت شما مخاطبان و بازدید کننده گان وبلاگ &lt;FONT color=#00ff00&gt;Endgame &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره انتظار به سر رسید و بعد از مدت های مدید وبلاگ به روز شد! از این تاریخ به بعد اگر مشکلی پیش نیاید هفته ای دو بار وبلاگ را با مطالب دسته اول به روز خواهم کرد.مطالب بی شماری آماده کرده ام که قرار است همه را در کتابی بیاورم.نمایشنامه ی (&lt;FONT color=#ff0000&gt;مالون&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;میمیرد&lt;/FONT&gt;) که پایان نامه ام بود به علاوه ی مطالبی در باب آداپتیزاسون و دراماتورژی را در این کتاب خواهم آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما مطلب امروز درباره ی (&lt;FONT color=#ff0000&gt;تبار &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;شناسی&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;و&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;ریشه&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;یابی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مکتب&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;ابزورد&lt;/FONT&gt;) می باشد که به صورت پست هایی دنباله دار تقدیم حضورتان خواهد شد.از مترجم گرامی خانم  (ر.ن) به خاطر زحمات بی دریغشان صمیمانه قدردانی می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;تبار شناسی و ریشه یابی مکتب ابزورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مکتب ابزورد و چندی از نویسنده گان این مکتب در ایران تا حدودی شناخته شده است.بسیاری از مخاطبان تئاتر و نمایشنامه و دانشجویان رشته تئاتر و استادان گرامی در ایران با واژه ی ابزورد و نام (&lt;FONT color=#00ff00&gt;ساموئل&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;بکت&lt;/FONT&gt;) آشنایی دیرینه دارند.البته در دهه های پیشین با ضعف ترجمه و تالیف و نظریه پردازی های متفاوت توسط برخی از سودجویان ادبیات نمایشی مکاتب بسیاری دچار تحریف و کژفهمی شدند که مکتب ابزورد هم یکی از مکاتبی بود که بیشترین آسیب و صدمه را بر پیکره ی خود دید.متاسفانه با ترجمه نا صحیح از واژه ی ابزورد و برگرداندن آن به معادل هایی نظیر (&lt;FONT color=#ff0000&gt;پوچی&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;تئاتر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;پوچ&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;عبث&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;هیچ&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;انگاری&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;معنا&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;باخته&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; و . . . )&lt;/FONT&gt; بسی دچار این توهم شدند که مکتب ابزورد ضد دین - ضد مذهب - ضد خدا و پوچ گرا است و بسیاری از این مکتب رویگردان شدند و برخی دیگر گمان می کردند ابزورد یک مکتب نا امید و هرج و مرج خواه است و بسیاری پا را از این هم فراتر نهاده و ابزورد را با (&lt;FONT color=#ff0000&gt;نیهیلیسم &lt;/FONT&gt;و &lt;FONT color=#ff0000&gt;پوچ&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;گرایی&lt;/FONT&gt;) یکی کردند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://thinkinpictures.files.wordpress.com/2007/12/samuel_beckett_300px_bw.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متاسفانه در میان عده ی کثیری این شایعه های بی اساس و بی معنی جا افتاده است که ابزورد مکتبی است مخصوص اروپایی ها و امریکایی ها است و این دستاویزی است که غرب به آن چنگ انداخته است و برای جامعه ی ما و جهان شرق نیست! چرا که گمان می کردند به علت اینکه ابزورد از  غرب سر برآورده و مبدا آن اروپای دهه ی پنجاه و  شصت میلادی بوده است پس برای انسان آن دوره بوده و امروزه حتی در غرب هم اهمیتی ندارد و با از راه رسیدن پست مدرنیسم دیگر ابزوردی وجود ندارد! و نمی دانند سخت در اشتباه اند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://ring.uvic.ca/01oct18/images/endgame.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برخی هم پا را از این فراتر نهاده و هرچه رنگ و بوی نا امیدی و ضد دین و ضد مسیح دارد را به ابزورد نسبت می دهد و برچسب های غیر منطقی بر آن می چسبانند! جالب این که عده ای حتی (&lt;FONT color=#ff0000&gt;آرتور &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;میلر&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;یوجین &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اونیل&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;دورنمانت &lt;/FONT&gt;- &lt;FONT color=#ff0000&gt;دورفمان&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;گونتر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;گراس&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;تام&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;استاپارد&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#ff0000&gt;سام&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;شپارد&lt;/FONT&gt; و حتی &lt;FONT color=#ff0000&gt;پیتر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;هاندکه&lt;/FONT&gt;) را هم جزو پیروان ابزورد به حساب می آورند!!! و چه سخت در گمراهی اند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته بزرگوارانی چون (&lt;FONT color=#ff0000&gt;نجف دریابندری - سیروس طاهباز - دکتر مژده - ابولحسن نجفی - پرویز صیاد&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;جلال&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;آل&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;احمد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; - رضا کرم رضایی - داوود رشیدی - محصص و  آربی آوانسیان - محمود کیانوش .&lt;/FONT&gt; . . ) هم بودند که این مکتب را برای نخستین بار به جامعه ی روشنفکر و نویسنده گان زمان خود شناساندند و به خاطر این بزرگواری باید آنان را ستایش کرد.و باید این مسئله را هم در نظر گرفت که ضعف ترجمه و فرهنگ سازی های غلط در دهه های پیشین به علت نبود منابع و ماخذ کافی و عدم دسترسی به کتب روز غرب و کافی نبودن علم اساتید و کمبود اساتید مجرب در زمینه ی ادبیات و ترجمه همه و همه دست به دست هم داده تا بسیاری از واژه ها در فرهنگ عامه و حتی روشنفکران نادرست جای بیفتد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://mikeely.files.wordpress.com/2008/12/harold-pinter.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشبختانه امروزه با وجود اینترنت و کتب و منابع کافی و معلوماتی که مترجمان و روشنفکران در دست دارند بسیاری از این کژفهمی ها اصلاح گشته است و رفتته (&lt;FONT color=#00ff00&gt;ابزورد&lt;/FONT&gt;) هم جایگاه اصلی اش را پیدا کرده است.مترجمان و روشنفکرانی نظیر (&lt;FONT color=#00ff00&gt;تینوش&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;نظم&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;جو&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#00ff00&gt;وحید&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;رهبانی&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#00ff00&gt;سحر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;داوری&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#00ff00&gt;فرشید&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;ابراهیمیان&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#00ff00&gt;لیلی&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;عمرانی&lt;/FONT&gt; و . . . ) کوشیده اند تا امروزه ما برداشت درستی از (ابزورد) داشته باشیم.و در این مجال جای دارد که صمیمانه از این عزیزان تشکر کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از تمامی این دعواها و جار و جنجال هباید به معادل و برگردان درستی از واژه ی ابزورد برسیم.طی جلسه ای که شورای معادل سازی پس از سال ها برای این واژه ترتیب داده اند به این نتیجه رسیده اند که معادل صحیح واژه ی ابزورد ( &lt;FONT color=#ff0000&gt;گنگ&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;ناگویا&lt;/FONT&gt; - &lt;FONT color=#ff0000&gt;پوچ&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;نما&lt;/FONT&gt; ) بوده است که برای کاربردهای مختلف از این مکتب یکی از این معادل ها را به کار می بریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://blog.syracuse.com/shelflife/2007/12/genet.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نظری که من به عنوان یک عضو کوچک ارائه می دهم چنین می باشد که بهتر است برای برخی واژه ها اصلا معادل نیاوریم! و طی مطالعه و تحقیق در هر زمینه به درکی درونی از واژه ای برسیم.مثلا برای کلمه ی اگزیستانسیالیسم (&lt;FONT color=#00ff00&gt;اصالت&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;وجود&lt;/FONT&gt;) را به کار نبریم بلکه با مطالعه ی آثار ژان پل سارتر و کامو و سیمون دو بوار به درکی درونی از اگزیستانسیالیسم برسیم.این به جامعه کمک می کند که دچار سردرگمی و فرهنگ سازی های ترجمه ای ناصحیح نگردند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان گرامی این مبحث به صورت پیوسته ادامه دارد و در مجالی دیگر به ادامه این مبحث خواهم پرداخت.امیدوارم با نظرات و پیشنهادات خود به من انرژی دهید تا بیشتر و بیشتر تلاش کنم و بنویسم.متشکرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://media-2.web.britannica.com/eb-media/28/126828-004-044D2499.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;                                                                         بدرود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 12:16:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=absurddrama&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>absurddrama</dc:creator>
<guid>http://absurddrama.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وعده و وعید</title>
<link>http://absurddrama.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با درود خدمت دوستان گرامی و بازدید کنندگان وبلاگ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره پس از مدت های مدید بخش نظرها را فعال کردم و حالا وقت آن رسیده که دوباره آغاز کنم به چه؟ به نوشتن.چرا که خیلی وقت است ننوشته ام و شدیدا دلم برای وبلاگ نویسی به تنگ آمده است.در این مدت با مشکلات خاصی دست و پنجه نرم می کردم اما متاسفانه مشکلات تا بدین جا از من قوی تر بوده اند و البته &lt;FONT color=#00ff00&gt;آدم نماهایی&lt;/FONT&gt; که این مشکلات را برایم درست کرده اند بیشتر از خود (&lt;FONT color=#ff0000&gt;مشکلات&lt;/FONT&gt;) می باشند!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال در این مدت خیلی ها را شناختم از دور و از نزدیک انسان ها نقاب از چهره های خبیث خود برداشتند و خوشبختانه خیلی ها شناسایی شدند!  البته &lt;FONT color=#00ff00&gt;(&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;دریا به دهان سگ نجس نمی گردد)&lt;/FONT&gt; و ما هم پر کاه نیستیم و اگرچه کوه هم نیستیم اما به هر ترتیبی که هست راه نجات را پیدا خواهیم کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متاسفانه و متاسفانه و متاسفانه گاهی پیش می آید انسان از هدف های متعالی اش دور می افتد به خصوص ما که در عرصه هنر و عشق قدم نهاده ایم بسیار شکننده تر از آنیم که بتوان فکرش را کرد! و با این موانعی که &lt;FONT color=#00ff00&gt;انسان نما های&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;عامی &lt;/FONT&gt;بر سر راهمان قرار می دهند به این سو و آن سو می رویم و سر در گم می شویم.دقیقا مثل کاراکترهای تئاتر ابزورد که با یک تلنگر از مسیر منحرف می شوند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با عرض پوزش باید باز هم یک سری وعده ها و تعهدها بدهم اما این بار به همه قول هایم عمل خواهم کرد.طی برنامه ای منظم می خواهم به کار وبلاگ ادامه دهم و بدون حاشیه باز هم به روزهای پر بار برگردم.روزهایی که سه با وبلاگ به روز می شد و همه شما عزیزان می آمدید و ظر می دادید و مرا شادمان می کردید.دلم خیلی برای آن روزها تنگ شده است! برای تمامی شما مخاطبانم! چه آنهایی که بد و بیراه می گفتند و چه آنهایی که استفاده می کردند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;از همین هفته ای که در راه است هفته ای دوبار وبلاگ را با مطالب به روز خواهم نمود.! با آرزوی این که باز هم به هدفم بازگردم و شما یاری ام کنید.به زودی از مطالب وبلاگ کتابی به چاپ خواهم رسانید و آنرا به شما تقدیم خواهم کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                     &lt;FONT color=#00ff00 size=4&gt;بدرود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 05:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=absurddrama&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>absurddrama</dc:creator>
<guid>http://absurddrama.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر 1</title>
<link>http://absurddrama.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درود بر شما دوستان گرامی.از این که نظرات را بسته ام واقعا اظهار شرمنده گی می کنم.از دوستانی که در قبالشان بد قولی شده واقعا معذرت می خواهم و از این بابت شرمسار و سرافکنده ام.باشد تا به زودی جبران کنم.به دلیل پاره ای از مشکلات حتی برای امتحان فوق لیسانس نتواستم به طهران بروم و متاسفانه تا سال دیگر و کنکوری دیگر مجبورم در &lt;FONT color=#00ff00&gt;اهواز&lt;/FONT&gt; بمانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این پست فقط می خواستم خبری را به اطلاع دوستان برسانم و آن این است که به احتمال بسیار زیاد در این وبلاگ موضوع دیگری در بخش &lt;FONT color=#ff0000&gt;(صفحات جداگانه)&lt;/FONT&gt; اضافه خواهد شد که یکی از این چهار عنوان خواهد بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;۱-ادبیات داستانی&lt;FONT color=#ffffff&gt; (مینی مالیستی)&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;۲- کانپچوال آرت و پرفورمنس آرت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;۳- موسیقی مینی مالیستی دراماتیک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;۴- سینمای مینی مالیسم و دیجیتال&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که بنا به تهیه و ترجمه نسخ هر کدام از این عناوین و اولویت بندی در راستای سهولت کاری یکی از این عناوین را در بخش (صفحات جداگانه) اضافه خواهم کرد.از این که نمی توانید نظر خود را در این راستا اعمال فرمایید واقعا شرمنده ام.قرار بود نظرهای خصوصی را باز کنم ولی بنا به دلایلی این امر هم امکان پذیر نیست و این که به طور کل سیستم اینباکس را از &lt;FONT color=#ff0000&gt;html&lt;/FONT&gt; حذف کردم به طوری که در قسمت امکانات گزینه ی &lt;FONT color=#ff0000&gt;(آخرین نظرات خوانندگان)&lt;/FONT&gt; و&lt;FONT color=#ff0000&gt; ( نظرات تایید نشده)&lt;/FONT&gt; حتی وجود ندارند که بخواهم به آنها رجوع کنم! و برای بار دوم هم از حضور گرمتان شرمنده ام.از دوستان عزیزی که به انتظار من هستند باید عرض کنم به زودی انتظارشان به سر خواهد رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=4&gt;بدرود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                                                       &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 13:35:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=absurddrama&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>absurddrama</dc:creator>
<guid>http://absurddrama.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیچ </title>
<link>http://absurddrama.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://static.desktopnexus.com/wallpapers/44338-bigthumbnail.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 23:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=absurddrama&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>absurddrama</dc:creator>
<guid>http://absurddrama.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>a mare shell</title>
<link>http://absurddrama.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=4&gt;a mare shell&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;Please do not take me &lt;BR&gt;since I behold the sun &lt;BR&gt;I would still like to &lt;BR&gt;stay here for a while &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;Although &lt;BR&gt;in her arms &lt;BR&gt;I feel &lt;BR&gt;freeze&apos;s breath &lt;BR&gt;(death&apos;s breeze) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;She is here &lt;BR&gt;She swallows the sun &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;And everything is still &lt;BR&gt;All will come to an end&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 23:15:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=absurddrama&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>absurddrama</dc:creator>
<guid>http://absurddrama.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در قند هندوانه!!!!!!!!!!</title>
<link>http://absurddrama.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم درود بر شما مخاطبان گرامی! ساعت چهار صبح است! خواب به کله ام نمی آید! &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Count_Sheep.gif&quot; align=baseline border=0&gt;امان از این بی خوابی لعنتی!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابم نمی برد یک چیزی به ذهنم آمد گفتم بنویسم توی وبلاگ شاید به درد شما هم بخورد! مدتی است یک کتاب بد طوری رویم تاثیر گذاشته است! کتاب در قند هندوانه! اثر ریچارد براتیگان! شامل قطعات کوتاه ادبی که نه شعر هستند و نه داستان کوتاه! یک واژه ی ابداعی در این اثر مرتبا تکرار شده که مرا به حد جنون رسانیده است و عاشقش شده ام! کلمه ی غریب&lt;FONT color=#ff0000&gt; i DEATH&lt;/FONT&gt; که فکر می کنم معنایی هم نداشته باشد! مدام در این اثر تکرار شده است و گویا مکانی است در ذهن نویسنده! یا راوی! این کتاب را انتشارات چشمه چاپ کرده است و ترجمه ی مهدی نوید می باشد که ترجمه ی بسیار خوب و دقیقی است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://famouspoetsandpoems.com/pictures/richard_brautigan.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این هم عکسی از ریچارد برایتیگان&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;این هم بخشی از قطعه ی اول این کتاب! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;در قند هندوانه کارها می گذشت و باز هم می گذشت.همچنان که عمرم می گذشت در قند هندوانه. درباره ی این موضوع برای تان می گویم. چون من در اینجا و شما دور از آن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;هرجا هستید،باید منتهای تلاشمان را بکنیم.برای سفر کردن خیلی دور است،و این جا هم چیزی برای سفر کردن نداریم.به جز قند هندوانه.امیدوارم از کار دربیاید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;من در کلبه ای نزدیک &lt;FONT color=#ffffff&gt;iDEATH&lt;/FONT&gt; زندگی می کنم.&lt;FONT color=#ffffff&gt;i DEATH&lt;/FONT&gt; را می توانم از پنجره ببینم و حسش کنم. الان سرد است و مثل هر چیزی که در دست بچه ای باشد شکل می گیرد. نمی دانم آن چیز چه می تواند باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;در &lt;FONT color=#ffffff&gt;i&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; DEATH&lt;/FONT&gt; هماهنگی ظریفی وجود دارد . مناسب حال ماست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 01:35:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=absurddrama&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>absurddrama</dc:creator>
<guid>http://absurddrama.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> تحلیل آثار مینی مالیستی بکت 1</title>
<link>http://absurddrama.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با درود فراوان خدمت مخاطبان گرامی این وبلاگ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستان گرامی امیدوارم پست قبل را خوانده باشید و مورد رضایت و قبولتان واقع شده باشد.اما قبل از نوشتن این پست باید خدمتتان مطلبی را عرض کنم و آن این است که لطفا دوستانی که کامنت شخصی دارند حتما گزینه ی نظر به صورت شخصی برسد را فعال کنند و هر نظری را در کامنت های عمومی ننویسند چرا که وبلاگ جای مطالب خصوصی نیست و این روند به وبلاگ صدمه می زند و این درست نیست.بنده یک ایمیل شخصی هم دارم که دوستان گرامی می توانند برای درد دل ها و حرف های غیر در آنجا با من در ارتباط باشند.خواهش می کنم دوستان گرامی از این ایمیل استفاده کنند و برای ارتباط برقرار کردن با من در کامنت های وبلاگ هرچیزی را ننویسند.مثل یکی از دوستان گرامی که زحمت کشیده اند و چند &lt;FONT color=#ff0000&gt;فحش&lt;/FONT&gt; آبدار را در نظرات خصوصی نثار بنده کرده اند امیدوارم دوستانی که می خواهند فحش بدهند مثل این دوست بسیار دانا عمل کنند که البته هم خودشان را بهتر بشناسانند و اینکه در نظرات عمومی کلمات مستهجن نوشته نشود.باز هم از این دوست گرامی که فکر می کنند ناشناس باقی مانده اند و من پی به هویتشان نبرده ام  نهایت قدردانی و سپاس را دارم. از خانم شیوا  شمس و خانم الهه به خاطر لطف بی دریغی که به بنده و وبلاگ من دارند نهایت سپاس گذاری و قدردانی را دارم.خدمت پدر ژپتوی عزیز هم عرض کنم فعلا درباره ی یونسکو مطلبی ندارم و فعلا مطلب درخواستی ایشان در وبلاگ نوشته نخواهد شد اگر ناراحت هستند می توانند از وبلاگ ها و سایت های دیگر استفاده کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خب! همانطور که در انتهای مطلب پیشین وعده داده بودم در این پست باید درباره ی آثار متاخر و مینی مالیستی &lt;EM&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;(ساموئل بکت)&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; مطلبی را تقدیم حضورتان کنم.البته این مطلب ، مطلب بسیار بسیار بسیار گسترده ای است و در یکی دو پست مطلب نوشتن به جایی نمی رسیم و شاید اگر تا آخر سال دیگر هم در این مورد نوشته شود باز هم حق مطلب ادانمی گردد. به هر صورت در چند مجال پی در پی و بخش های مختلف بهترین و گزیده ترین مطالب را خواهم گفت تا شاید به نتیجه ای مطلوب دست یابیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر بخواهیم تمامی آثار بکت را سراسر یک اثر به حساب بیاوریم و به انتهای آن بنشینیم باید چند کیلومتر بر کاغذی سفید و هموار راه برویم! و دست آخر (؟) . . . نویسنده در عنفوان جوانی قلم به دست می گیرد و در مقاله ای به نام&lt;FONT color=#00ff00&gt; (پروست)&lt;/FONT&gt; می نویسد: &quot; نه چیزی برای بیان کردن باقی مانده است و نه میل و نه ابزار و توانی برای بیان کردن وجود دارد&quot; ولی با اینحال با آبی کمرنگ مایل به سفید (چیزی نزدیک به هیچ) می نویسد و این مقاله که ابتدای انتهاست تا آخر به&lt;FONT color=#00ff00&gt; (پینگ)&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#00ff00&gt;(چی است آن کلمه)&lt;/FONT&gt; می رسد! و گنگی خیال و هیچ . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.hebdenbridge.co.uk/festival/2005/images/beckett.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانم &lt;FONT color=#00ff00&gt;ویرجینیا وولف&lt;/FONT&gt; که یکی از بزرگترین نویسندگان جریان سیال ذهن &lt;FONT color=#ff0000&gt;(رمان نو)&lt;/FONT&gt; است در نقدی درباره ی نویسندگان ابزورد نوشت: &quot; آنها کسانی بودند که هیچ را با سکوتی غریب نوشتند!&quot; یا در جای دیگر این مقاله ی بلند می نویسد: &quot; نمایشنامه های ساموئل بکت دیالوگ هایی هستند که سکوت را قطع می کنند&quot; و چه زیبا بیانی است! و به همین ساده گی بکت را به بوته ی نقد می کشد.البته چه نقدی؟ باید توجه داشت که بیشتر به تفسیر می پردازد تا به نقد! اما آثار متاخر بکت همه گی از گوشه و کنار رمان ها - داستان های کوتاه - شعرها - نمایشنامه ها و نمایشواره های اولیه به رشته ی تخریر در می آیند. و باید به این نکه ی ظریف اشاره کنیم که رمان های سه گانه : مولوی - نام ناپذیر - مالون می میرد رمان هایی هستند که بعد از پایان باز هم ادامه می پذیرند  و در آثاری همچون پینگ - کمتریت - متونی برای هیچ رد پای تک تک این سه رمان را شاهد خواهیم بود.حتی در نمایشنامه های در انتظار گودو - آخربازی - آه ، چه روزهای خوشی هم به همچنین است و در نمایشواره های آخر مثل لالایی - فاجعه - چی کجا - نفس - صندلی گهواره ای هم شاهد پیوست ها و پاورقی هایی&lt;FONT color=#00ff00&gt; (از جنس بکت)&lt;/FONT&gt; خواهیم بود. من باب مثال :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پوتزو در نمایشنامه ی در انتظار گودو دیالوگی دارد که می گوید: &lt;FONT color=#ff0000&gt;&quot;یک پا اینور گور یک پا اونور گور و صدای ناله ای و بهد زوزه ای مثل مرگ&quot;&lt;/FONT&gt; که در نسخه ی فرانسوی نیست! و همین دیالوگ در سال های آخر نویسنده به نمایشواره ی بی پرسوناژ (نفس) ختم میشود که دیکی از پست های همین وبلاگ هم نمایشواره را آورده ام و هم نقدش را! در این نمایشواره ی غریب که شبیه به آثار فوتوریست ها است هیچ کاراگتر زنده ای نمی بینیم. فقط کنار گودالی از تل خاکستر و زباله ابتدا صدای ناله ای شبیه به ناله ی کودک را می شنویم سپس صدای سکوت  و بعد از چند ثانیه باز صدای زوزه و ناله ای شبیه به جان دادن! که گویی مادری بر گور زایمان می کند و در فاصله ی میان دو نفس یکی به دنیا آمدن و دیگری از دنیا رفتن عمر می گذرد!  و چه جالب است اگر با یک به یک نمایشنامه ها و نمایشواره های اخیر چنین کنیم چرا که تمامی آثار متاخر شاهد این مسئله هستیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.beckettinvermont.org/images/actors_pathed_small.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمایشنامه ی غریب (&lt;FONT color=#00ff00&gt;من نه&lt;/FONT&gt;) را حتما خوانده اید.صحنه ای تاریک زوم شدن نور بر یک دهان و انسانی که جنسیتش معلوم نیست با لباس بلند خاکستری بر سکویی کوتاه.دهان یک ریز وراجی می کند و با زمزمه ای نامفهم شروع می کند و پس از چند ثانیه واضح می شود و آنقدر وراجی می کند و خود را تکرار می کند تا با همان زمزمه پایان گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.literateur.com/wp-content/uploads/2009/03/noti-300x216.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;دهان: پرتاب . . .تو این دنیا . . . قد یک کف دست . . . قبل از موعد . . . تو یک سوراخ بی در و - . . .چی ؟ . . . دختر؟ . . . آره . . . یک دختر قد یک کف دست . . . تو این . . . دنیا . . . قبل از موعد خودش . . . سوراخ بی در و پیکر به نام . . . مهم نیست . . . والدین ناشناخته . . . بدون هیچ سابقه ای . . . مرده . . . هنوز دکمه ی شلوارش رو نبسته . . . هوا . . . غیبش می زنه . . . زنه هم همینطور . . . درست هشت ماه بعد . . . تقریبا سر ثانیه . . . پس بدون هیچ عشقی . . . از این یکی معاف . . . بدون عشقی آنچه معمولا . . . در خانه . . . نثار طفل بی زبان . . . بدون . . . در واقع عملا بدون هیچ نوع . . . هیچ نوع عشقی . . . در مراحل بعدی . . . پس یک ماجرای آشنا . . .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به این مونولوگ غریب دقت کنید؟؟؟ سرتا سراین اثر که حدودا چهل دقیقه به طور می انجامد این دهان که دهان یک پیرزن است چنان ور ور ور ور ور می کند و جریانی مبتذل را با اینچنین روایت غریب و تکرار ناشدنی ای می گوید که مو را بر تن راست می کند! همان جریان دو نفر زن و مرد بدون هیچ گونه عشق و شوق و ذوقی در جایی تاریک و رابطه ای نامشروع و در انتها شکم بالا آمدن و نه ماه بعد پرتاب در این دنیا قدر یک کف دست! دختری که حالا تبدیل به این دهان شده است به دنیا پرتاب می گردد! و همان سرنوشت به دنیا آورنده اش را پیدا می کند! جالب است که &quot;من نه&quot; یعنی خود را تبرئه می کند! گویی ما خود به جریانی بنشینیم که جریان خود ما است و مدام بگوییم &lt;FONT color=#ff0000&gt;&quot; من نه ها . . . خودمو نمی گم . . . من نه . . . مال من این نیست&quot; و مدام وراجی کنیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آیا این جریان یا بهتر است بگویم این نمایشواره به جریان &lt;FONT color=#00ff00&gt;آخرین نوار کراپ&lt;/FONT&gt; یا &lt;FONT color=#00ff00&gt;هی جو&lt;/FONT&gt; یا &lt;FONT color=#00ff00&gt;خاکسترها&lt;/FONT&gt; نمی رسد؟ سه اثری که دنبال هم می آیند و درواقع بررسی یک ماجرا از زوایای مختلف ، رابطه ای نامشروع و سپس خودکشی! یا رابطه ای کمی با شهوت و سپس متارکه و خیانت! کراپی که روزگاری را در قایقی با عشقی جوان و زیبا گذرانیده و اکنون از جوانی و شور و شوق خبری نیست.موج ها زیر آنها به حرکت در می آمدند و آنها را از این پهلو به آن پهلو می غلتانیدند! گویی هیچ گناهی از سوی کراپ در جوانی سر نزده است و عوامل طبیعی را وارد این جریان می کند و از پذیرش هر گناه و خطایی سر باز می زند.چیزی که بدیهی است سر انجام شخصیت های تک قطبی (بکت) است که خاصیتی اینچنینی دارند.همه در هاله ای از گناهان مبهم گذشته با صداهایی دست و پنجه نرم می کنند.این خصوصیت بارز متون نمایشی (ساموئل بکت) می باشد.صداهایی که به شدت مزاحمند و برای کاراکتر دردسرهایی می آفرینند.تمامی این کاراکترهای از این صداها (&lt;FONT color=#ff0000&gt;عذاب وجدان)&lt;/FONT&gt; فراری هستند و مدام سعی بر این دارند که صداها را نیز مانند قربانیانشان خفه کنند و در ذهن به قتل برسانند.دقیقا همچون (&lt;FONT color=#00ff00&gt;هنری&lt;/FONT&gt;) شخصیت پیر و خرفت (خاکسترها) کنار ساحلی نشسته و مدام صدا و گاها تصاویر مربوط به گذشته و قربانیان خویش را می بیند و می شنود و یک لحظه آرامش ندارد. &lt;FONT color=#ff0000&gt;(آدا)&lt;/FONT&gt; همسر سابقش به دیدارش آمده و درباره ی گذشته و استمرار خاطرات برای (هنری)گفتگو می کند.هنری همانقدر که از این صداها عاجز و خسته است به همان میزان میداند اگر صداها قطع شوند زمان مرگش فرا خواهد رسید و این یک مسئله ی چند پهلو است که در خیلی از متون نمایشی و غیر نمایشی (ساموئل بکت) شاهد آن هستیم.و در آخر سر هم چنین می شود و صدا و تصویر آدا محو می گردد و فقط صدای دریا را می شنویم ، گویی هنری جذب دریا و مرگ شده است! این یکی از بهترین متون رادیویی بکت است که البته برای صحنه نیز تنظیم شده است.باز هم شخصیت دیگری را مثال می زنم به نام (جو) در متن تلویزیونی (هی جو) یا ( آره جو) که باز هم مربوط به یکی از همین پیرمردهای خرفت و بیمار است که مزاجی افسرده و مالیخولیایی دارد.با این تفاوت که در این روایت در ده صحنه صدای یکی از قربانیان جو را می شنویم.زنی که دیرزمانی توسط جو مورد تجاوز و تعرض قرار گرفته است و سرانجامش به &lt;FONT color=#ff0000&gt;خودکشی&lt;/FONT&gt; بسیار هولناکی ختم شده.حین تعریف کردن ماجرا و زوم کردن دوربین بر روی صورت جو دست به خودکشی های مخختلفی میزند. از جمله خوردن قرص یا زدن رگ دست با تیغ و در انتهای غرق شدن در دریا و سپس تنها ماندن جو و نیستی و مرگ.شخصیت بسیار جالب دیگری که در نمایشواره ی (من نه) داریم کارکتری است که بر سکویی ایستاده و لباس بلند و خاکستری بر تن دارد و هیچ نمی گوید ولی همچون کشیشی است که به اعترافات فرد گناه باری ایستاده است و او را تسلی می دهد.شخصیت بسیار جذابی که جنسیتش نامعلوم است و دیالوگی ندارد و تنها بازی در سکوت او بیانگر  معانی عمیقی است که اگر بخواهیم دها کتاب یا پست هم در باره ی آن بنویسیم باز هم جای بحث دارد.در آثار مینیمالیستی و متاخر  ساموئل بکت از این شخصیت ها زیاد می بینیم و جالب اینجاست که هر کدام از این کارکترها دنیایی از بیماری و مالیخولیا و مرگ را به نحو ویژه ای بیان می کنند و پردازش شخصیتی بسیار عمیقی دارند.برای مثال &lt;FONT color=#ffff00&gt;(پینگ)&lt;/FONT&gt; با سیل عظیمی از واژه ها و علائم نگارشی بی شمار کارکتری است که در هاله ی مه آلود و سفید رنگی ایستاده و هیچ نمی گوید! ولی کلمات مثل رگبار مسلسل او را هدف قرار می دهند و در انتها به هیچ نمی رسند! یک اثر تماما مینی مالیستی و خاص در میان دیگر آثار این نویسنده به شمار می رود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.andsuchandsuch.com/media/beckett.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهتر است به مسائل جزئی در آثار این نویسنده با دقت و موشکافی بسیار پیش برویم و نقد ها و تحلیل های مختلف را مطالعه کنیم و این باعث می شود کنر در مورد (بکت) به خطا برویم و کمتر از این جملات خواهیم گفت : من بکت رو نمی فهمم&quot; یا &quot; ابزورد فهمش سخته&quot; یا &quot; بابا خودش هم نفهمیده چی نوشته&quot; و از این دست دیالوگ های گندیده و فاسد که به نویسنده و مکتب ابزورد نسبت می دهند و به غیر از آثار &lt;FONT color=#ff0000&gt;(رئالیستی) و (کلاسیک)&lt;/FONT&gt; هیچ چیز دیگر را نه می خواهند و نه درک می کنند.امیدوارم از این مخاطبان در این وبلاگ وجود نداشته باشد و اگر هم هست با مطالعه و فهم درست و موشکافی در آثار ابزورد این مشکل را در خود رفع سازند و از نویسنده گان ابزورد ایراد بیخود نگیرند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.beckettfoundation.org.uk/images/beckett-publications.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستان گرامی در این مجال به ختم این بحث نخواهیم رسید و با بیان یک یا دو پست هم کاری از پیش نخواهیم برد.این پست را در شش یا هفت بخش مختلف تقسیم می کنم و در فرصت های ناپیوسته آنرا تقدیم حضورتان خواهم نمود.برای پست بعدی هم قول &lt;EM&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;(ژان ژنه)&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; را به شما می دهم و یک مصاحبه ی بسیار خواندنی از ژنه را ترجمه کرده ام که به زودی آنرا برایتان در وبلاگ قرار خواهم داد.این مصاحبه که در زندان صورت گرفته است به سالهایی برمی گردد که ژنه در زندان بوده است و به خاطر دزدی و عمل نامشروعی که انجام داده است محکوم به ده سال زندانی شده و یکی از سردبیران بزرگ یکی از نشریات درام و تئاتر جهان به کمک ژان پل سارتر موفق به تهیه ی این مصاحبه شده است.راضی کردن مقام های مسئول زندان فرانسه یکی از بحث های بسیار جالب این نوشتار می باشند که امیدوارم مورد توجه تان قرار گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 May 2009 10:03:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=absurddrama&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>absurddrama</dc:creator>
<guid>http://absurddrama.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسابقه ی هفته گی وبلاگ</title>
<link>http://absurddrama.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درود بر تمامی مخاطبان گرامی این وبلاگ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان گرامی باید به عرضتان برسانم که (خدمت سربازی ) بنده به پایان رسید و به همین دلیل می توانم با آزادی کامل به نوشتن مطالب برای وبلاگ بپردازم و اینکه طبق روال سه سال پیش هفته ای دو مرتبه وبلاگ را به روز کنم.ولی در خلال به روز کردن وبلاگ قصد دارم هر از گاهی یک مسابقه یا آزمون در وب برگزار کنم و بنا به پوئن بندی و نتیجه گیری هایی &lt;FONT color=#ff0000&gt;(شخص برنده )&lt;/FONT&gt; را معرفی کرده و به عنوان جایزه سه جلد کتاب نایاب (چاپ اصل) به ایشان تقدیم کنم.نخستین مسابقه را در همین پست آغاز می کنم و امیدوارم از این برنامه استقبال شود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;۱-نخستین اجرا از نمایشنامه ی &lt;FONT color=#00ff00&gt;(آخربازی&lt;/FONT&gt;)اثر شاهکار &lt;FONT color=#00ff00&gt;(ساموئل بکت)&lt;/FONT&gt; توسط چه کسی بروی صحنه رفت؟ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;(با ذکر نام شهر و سالن و گروه اجرایی و نام تمامی بازیگران)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;۲-تصویر زیر توسط کدام کارگردان به صحنه رفته است ؟&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;( آخرین نوار کراپ اثر معروف ساموئل بکت)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sc.thegreatstromboli.com/images/krapp.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;۳- آرتور کوپیت چند متن نمایشی دارد ؟ (همراه با ذکر نام حد اقل شش متن نمایشی)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=4&gt;متشکرم و تا مجالی دیگر بدرود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2009 23:27:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=absurddrama&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>absurddrama</dc:creator>
<guid>http://absurddrama.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اوژن یونسکو</title>
<link>http://absurddrama.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با عرض سلام وتبریک سال جدید خدمت تمامی دوستان و همکاران و مخاطبان این وبلاگ. امیدوارم سال خوب و پر انرژی و نیرویی را آغاز کرده باشید و به دور از مشکلات به گذران زندگی بپردازید. بالاخره پس از مدت ها بخت یاری کرد و فرصتی پیش آمد تا با یک پست جدید در خدمتتان باشم و وبلاگ را به روز کنم که این خود مایه ی شور بختی و شگفتی است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این مجال می خواهم درباره ی یکی از ابزورد نویسانی برایتان مطلب بنویسم که تا به حال نامی از این نویسنده در این وبلاگ نیاورده ام! بله &lt;EM&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;( اوژن یونسکو )&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; این یگانه بت ابزورد و بی همتای تکرار ناشدنی ادبیات عصر! مدت ها بود قصد داشتم درباره ی ابزورد یونسکو هم مطالبی تقدیم حضورتان کنم ولی به دلیل مشکلات فراوان و حجم گسترده ای که در مطالب مربوط به &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;(ساموئل بکت )&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; بود نمی توانستم تمرکزم را بروی این نویسنده هم جذب کنم و اینچنین شد که پس از گذشت سه سال از عمر وبلاگ تازه شروع به نوشتن درباره ی (اوژن یونسکو ) کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;بیوگرافی و زندگی اوژن یونسکو)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://farm3.static.flickr.com/2018/1778790489_237b71a8e2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اوژن یونسکو&lt;/STRONG&gt; (به &lt;A class=mw-redirect title=فرانسوی href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%DB%8C&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;فرانسوی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;: &lt;SPAN class=&quot;spanen spanen&quot; lang=fr dir=rtl xml:lang=&quot;fr&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma&quot;&gt;&lt;I&gt;Eugène Ionesco&lt;/I&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;) (&lt;A title=&quot;۲۹ نوامبر&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B9_%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;۲۹ نوامبر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;، &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;۱۹۰۹ (میلادی)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B9_(%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C)&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;۱۹۰۹&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; - &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;۲۸ مارس&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B8_%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;۲۸ مارس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;، &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;۱۹۹۴ (میلادی)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B9%DB%B4_(%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C)&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;۱۹۹۴&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;) نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده فرانسوی با اصلیت رومانیایی است. او در سال ۱۹۷۰ به عضویت &lt;A title=&quot;فرهنگستان فرانسه&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;فرهنگستان فرانسه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; درآمد. نخستین اثر وی (آوازه خوان طاس) بود که از روی یک لاروس (فرهنگ لغت) فرانسه به انگلیسی نوشته شده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;از آثار معروف این نویسنده می توان به :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۱- آوازه خوان طاس&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۲-درس&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۳-دختر دم بخت&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۴-پسر دم بخت&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۵-صندلی ها&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۶-عابر هوایی&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۷-بداهه ویی آلما&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۸-شاه می میرد&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۹-کرگدن&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۱۰-آینده در تخم مرغ ها&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۱۱- ژاک یا تسلیم&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۱۲- قربانیان وظیفه&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;EM&gt;۱۳-تشنگی و گشنگی (اخرین متن نمایشی)&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;بخش هایی از کتاب نظرها و جدل ها (ترجمه مصطفی قریب)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ظاهراً يک نمايش‌نامه‌نويس آوان‌گارد به‌شمار مي‌آيم و به‌همين سبب است که اين‌جا، در اين بحث دربارة تئاتر آوان‌گارد حضور دارم. اين‌ها همه رسمي و تشريفاتي است؛ اما اين اصطلاح آوان‌گارد اصولاً چه معنايي دارد؟ من دکتر تئاتر‌شناسي نيستم، دکتر در فلسفه و هنر هم نيستم؛ در شمار کساني هم که «اهل تئاتر» خوانده مي‌شوند، به‌حساب نمي‌آيم.&lt;BR&gt;     من اگر به عقايد خاصي دربارة تئاتر رسيده‌ام، اين‌ها پيش از همه به نمايش‌نامه‌هاي خودم مربوط مي‌شود؛ چون از تجربة آفرينندگي خودم حاصل شده است. اين عقايد را نمي‌توان قواعد موضوعه دانست. البته اميدوارم که قواعد مربوط به‌من در خصوص ديگران هم مصداق داشته باشد، چون وجود هريک از ما شامل ديگران هم مي‌شود.&lt;BR&gt;     در هر صورت، هر قاعده‌اي که من در خصوص تئاتر کشف کرده باشم مشروط و متغير است؛ يعني که مقدم بر آفرينش هنري نيست، بلکه ناشي از آن است. اگر نمايش‌نامة تازه‌يي بنويسم، ممکن است نظراتم عميقاً تغيير کند، ممکن است که دچار تناقض‌گويي شوم و شايد اصولاً بر خودم هم معلوم نباشد که هنوز در همان انديشه‌يي که بودم، هستم يا نه. &lt;BR&gt;     با اين همه، اميدوارم که پاره‌يي اصول اساسي برايم به‌جاي بماند که بتوانم بر آن‌ها آگاهانه و به حکم غريزه تکيه کنم؛ و در اين جمع فقط مي‌توانم تجربه‌هاي شخص خودم را با شما درميان بگذارم. اما، براي اين‌که اشتباه بزرگي از من سر نزند، پيش از آمدنم به اين‌جا، به‌عبارت «آوان‌گارد» در فرهنگ لاروس نگاهي انداختم و ديدم که آوان‌گارد يا طلايه‌دار، در لغت عبارتست از: «واحدي که در جلوي نيروهاي مسلح زميني، دريايي يا هوايي حرکت مي‌کند و زمينه را براي وارد شدن آن نيروها در عمل، آماده مي‌سازد.»&lt;BR&gt;      بنابراين و با اين قياس، مي‌توان گفت که آوان‌گارد در تئاتر عبارتست از يک نيروي ضربتي کوچک از نمايش‌نامه‌نويسان و گاه کارگردانان که در پشت سرش با فاصله‌يي معين، عمده قواي بازيگران، نمايش‌نامه‌نويسان و تهيه کنندگان، حرکت مي‌کنند. شايد در تاييد اين قياس بتوان به گفتة آلبره استناد کرد که در کتابش «ماجراي روشن‌فکري قرن بيستم» مي‌گويد:«شعور و آگاهي ادبي (و البته هنري) در قرن ما به واسطة پديده‌يي که هيچ‌کس در صدد توضيح‌اش بر نيامده (و توضيح دادنش واقعاً دشوار است)، همواره مقدم بر حوادث تاريخي بوده است و حوادث تاريخي بعدها آن شعور و آگاهي را تاييد کرده است.» وبه‌همين دليل است که بودلر، کافکا، پيرآنده‌لو -که دستگاه احساسات متعالي خانوادگي را تحليل کرد...- و داستويوسکي، نويسندگاني پيام آور، به‌شمار مي‌آمده‌اند.&lt;BR&gt;     بنابراين، آوان‌گارد ظاهراً به معناي يک پديدة هنري و فرهنگي است که بر حسب ماهيتش پيشتاز است و اين تعريفي است که با معناي لغوي آن مي‌خواند. مي‌توان گفت که آوان‌گارد عبارتست از «پيش سبکي» نشان دهنده و رهنمون جهت تحولي که سرانجام توفيق مي‌يابد، تحولي که همه چيز را واقعاً تغيير مي‌دهد. اين، بدان مي‌ماند که بگوييم شناسايي آوان‌گارد بعد از وقوع حادثه صورت مي‌پذيرد؛ يعني بعد از آن‌که توفيق يافت؛ هنگامي‌که نويسندگان و هنرمندان آوان‌گارد پيرواني پيدا کردند و مکتبي تأسيس کردند و يک سبک فرهنگي به‌وجود آوردند که مورد قبول افتاد و زمانه را مُسخر کرد. بنابراين، فقط زماني معلوم مي‌شود که آوان‌گاردي بوده است که خودش بر حسب تعريف، ديگر وجود ندارد و يا هنگامي‌که خودش عملاً تغيير ماهيت داده و به‌صورت عقبة لشکر درآمده است؛ يعني زماني که عمده قواي لشکر به‌آن رسيده و حتي از آن پيش افتاده است، اما لشکري که به کدام سو مي‌تازد؟&lt;BR&gt;     من ترجيح مي‌دهم که آوان‌گارد را بر حسب خلاف و تعارض تعريف کنم؛ يعني در حالي‌که بيشتر نويسندگان، هنرمندان و متفکران معتقدند که به زمانة خودشان تعلق دارند، نمايش‌نامه‌نويس انقلابي حس مي‌کند که حرکتش بر خلاف جهت حرکت زمانه است. حقيقت اين است که متفکران، هنرمندان و امثال ايشان، بعد از مدتي فقط قالب‌هايي را به‌کار مي‌گيرند که فسيل شده‌است؛ اين‌ها احساس مي‌کنند که بيش از پيش در نظامي ايدئولوژيک، هنري يا اجتماعي جا افتاده‌اند که در نظر خودشان امروزي‌ست؛ اما در واقع از پايه پوسيده و ترک‌هايي برداشته که به چشم‌شان نمي‌آيد. اصولاً هر نظامي از همان لحظه‌يي که استقرار مي‌يابد، فرسودگي‌اش هم به‌واسطة نيروهاي زمانه آغاز مي‌شود؛ و هر شيوة بيان به‌محض آن‌‌که پذيرفته شد، ديگر امروزي نيست. سخني که بر زبان آمد، مرده است؛ واقعيت در وراي آن است و انديشه به اصطلاح فسيل شده است. هر شيوة گفتار و بنابراين هر شيوة زندگي، به‌محض آن‌‌که تحميل شد و يا همين‌که پذيرفته شد، ديگر قابل قبول نيست. انسان آوان‌گارد مانند دشمني است در داخل شهري که درصدد نابود کردنش برآمده و بر آن شوريده است؛ چون قالب و شيوة بيان جاافتاده هم مانند هر نظام حاکمي، نظام سرکوب است. انسان آوان‌گارد، دشمن نظام موجود است؛ با آن‌چه در حال حاضر وجود دارد مخالف است و هوادارش نيست. انتقاد از گذشته آسان است، خصوصاً هنگامي که نظام حاکم آن‌را تحمل کند و مشوقش باشد؛ اما اين، صرفاً به‌منزلة تقديس جمود و سجود در برابر استبداد يا عرف متداول است. &lt;BR&gt;     خودم خوب مي‌دانم که هيچ کمکي به روشن کردن موضوع نکرده‌ام. اصطلاح آوان‌گارد عملاً به معاني مختلف به‌کار مي‌رود. مي‌توان آن‌را با «تئاتر هنري» يکي دانست، يعني تئاتري که از آن‌چه در فرانسه «تئاتر بولواري» مي‌خوانندش، اديبانه‌تر، سخت‌گيرتر و جسورتر است. ظاهراً ژرژ پيلمان به‌همين دليل در «گزيدة تئاتر» که در سال 1946 منتشر شد، نمايش‌نامه‌نويسان را به دو دسته تقسيم کرد: يکي نويسندگان «کمدي بولواري» که در ميان ايشان رابر دوفلر را در کنار فرانسوا دوکورل نشانده بود؛ و ديگري نويسندگان آوان‌گارد از قبيل کلود آندره پوژه، پاسو، ژان آنوي و ژيرودو. اين تقسيم‌بندي امروزه غريب مي‌نمايد؛ زيرا نوشته‌هاي اين نويسندگان اينک در شمار آثار کلاسيک محسوب مي‌شود. اما موريس دوني در دوران خودش و نيز باتاي، نويسندگان آوانگارد بودند؛ زيرا در مخالفت «با سبک روز» و از عزيمتي تازه حرف مي‌زدند، نيرويي مخالف بودند. اين‌ها سرانجام در سنت تئاتر ادغام شدند و اين اتفاقي است که بايد براي هر آوان‌گارد خوبي بيفتد. اين‌ها در هر صورت، بيان‌گر اعتراضي بودند و به‌همين سبب با مخالفت منتقداني روبرو شدند که بر اعتراض ايشان، معترض بودند. اعتراض نمايش‌نامه‌نويس آوان‌گارد ممکن است واکنشي باشد عليه رآليسم، درصورتي که رآليسم به‌صورت شيوة بياني بسيار متداول و بي‌معني در تئاتر درآمده باشد؛ ممکن است اعتراض عليه سمبوليزمي‌ باشد که بي‌معني شده، خودش را به زور تحميل کرده و ديگر بيان کنندة واقعيت نيست. در هر صررت، آن‌چه تئاتر آوان‌گارد خوانده مي‌شود و در کنار تئاتر متعارف و سنتي وجود دارد، به‌واسطة شيوة بيان‌اش، خصلت جستجوگرش و دشواري‌اش، سخت‌گيرتر از انواع ديگر نمايش در نظر مي‌آيد و درست به‌همين سبب که سخت‌گير است و فهميدنش دشوار، پيش از آن‌که مورد قبول عموم واقع شود، فقط مي‌تواند تئاتري براي اقليت باشد. پس تئاتر آوان‌گارد و در واقع هنر و تئاتر نو به‌طور کلي نبايد عامه پسند باشد. &lt;BR&gt;     مسلم است که هر اقدامي در جهت انديشه‌هاي نو، از هر سو با مخالفت سنت‌گرايان و بي‌اعتنايي مردم روبه‌رو خواهد شد. بديهي است که نمايش‌نامه‌نويس الزامي ندارد که بکوشد تا منفور خلق شود؛ اما لزومي هم ندارد که بخواهد محبوب مردم شود. کوشش او و کار خلاق او، بالاتر از اين ملاحظات قرار دارد؛ چون يا نمايش‌نامه‌هايش همواره منفور خواهد بود و هرگز مورد قبول قرار نخواهد گرفت و بنابراين هيچ‌وقت به‌صورت تئاتر در نخواهد آمد و يا اين‌که به مرور زمان، به گونه‌يي طبيعي و به‌واسطة نيروهاي زمانه مورد پسند و قبول مردم واقع خواهد شد.&lt;BR&gt;     امروز قوانين اساسي فيزيک يا هندسه را همه مي‌فهمند، در صورتي‌که اين قوانين در آغاز بي‌گمان فقط درخور فهم عالماني بود که هرگز در صدد عرضه کردن فيزيک يا هندسة مردمي نبودند. حقايقي که اين‌ها بيان کردند مربوط به يک طبقة محدود نبود، بلکه حقايقي بود بي‌ترديد عيني. تشابهاتي که ممکن است ميان علم و هنر وجود داشته باشد، مقوله‌يي است که در حيطة اهليت من نيست. همه مي‌دانيم که تفاوت‌هاي اين دو قلمرو انديشه، به‌مراتب بيشتر از تشابهات آن‌هاست. اما هر نويسندة تازه‌کاري سعي دارد که به نام حقيقت تلاش کند. بوآلو مي‌خواست که حقيقت را بيان کند. ويکتورهوگو هم در مقدمه‌اش بر کرامول، اظهار نظر کرد که هنر رومانتيک بيش از هنر کلاسيک حاوي حقيقت است و پيچيده‌تر است. هدف رآليسم و ناتورآليسم هم اين بود که قلمرو واقعيت را گسترش دهد يا وجوه تازه و ناشناختة آن را آشکار کند. سمبوليزم و بعدها سوررآليسم، کوشش‌هاي ديگري بود که براي آشکار کردن و بيان واقعيت‌هاي نهفته صورت گرفت. &lt;BR&gt;      بنابراين، مساله از نظر نويسنده صرفاً اين است که حقايق را کشف و بيان کند؛ و شيوة بيان حقايق طبعاً شيوه‌اي ناآشناست، چون بيان مطلب في‌نفسه، براي او در حکم حقيقت است. او فقط مي‌تواند از جانب خودش، بيان مطلب کند و به‌واسطة بيان مطلب از جانب خودش است که از جانب ديگران هم حرف مي‌زند و قضيه معکوس نيست. &lt;BR&gt;     من اگر بخواهم به‌هر قيمت که باشد نمايش‌نامه‌هاي مردم پسند بنويسم، به‌اين خطر تن در مي‌دهم که حقايقي را بيان کنم که خودم کشف نکرده‌ام، بلکه از ديگران به عاريت گرفته‌ام و خودم چيزي جز رواي دست دوم‌شان، نيستم. هنرمند، معلم نيست؛ عوام‌فريب هم نيست. آفرينندگي هنر نمايش، پاسخ‌گوي يک نياز معنوي است و اين نياز بايستي به‌خودي خود، بسنده باشد. درخت، درخت است و براي اين‌که درخت باشد، اجازه‌ نمي‌خواهد؛ درخت با اين مشکل روبه‌رو نيست که براي پذيرفته شدن به‌صورت درخت، يک نوع درخت خاص باشد؛ وجودش را بيان نمي‌کند؛ وجود دارد و صرف وجودش، مبين اوست؛ درصدد آن‌ نيست که وجودش را بفهماند؛ شکل قابل فهم‌تري به خود نمي‌گيرد، چون دراين‌ صورت ديگر درخت نيست بلکه توضيح درخت است. يک اثر هنري هم به‌همين گونه، به‌خودي خودش بسنده است و من مي‌توانم به‌آساني نمايش بدون مردم را تصور کنم؛ مردم خودشان خواهند آمد و نمايش را قبول خواهند کرد، هم‌چنان که درخت بودن درخت را پذيرفته‌اند. &lt;BR&gt;     تصنيف‌هاي برانژه خيلي بيشتر از شعرهاي رمبو مورد پسند مردمي بود که اين شعرها را در آن ايام نمي‌فهميدند. آيا مي‌بايستي شعرهاي رمبو به اين دليل حذف مي‌شد؟ اوژن‌سو بسيار محبوب مردم بود؛ پروست را مردم دوست نداشتند، حرف‌هايش را نمي‌فهميدند. او (پروست) براي همة مردم صحبت نمي‌کرد. او فقط حقيقتي را که خودش يافته بود بر سير تکامل ادبيات و انديشه مي‌افزود. آيا بايستي پروست را حذف کرد و اوژن‌سو را توصيه کرد؟ امروز پروست است که گنجينه‌يي از حقيقت عرضه مي‌کند و اوژن‌سو است که توخالي مي‌نمايد. جاي خوش‌وقتي بسيار است که مراجع آن ايام پروست را از نوشتن به سبک و زبان خودش منع نکردند. &lt;BR&gt;     انديشة خلاق را فقط به‌وسيله‌يي که متناسب آن است، مي‌توان بيان کرد؛ تا آن‌جا که بايد گفت انديشه و وسيلة بيانش يکي و در حکم واحد است. &lt;BR&gt;     تازه، تئاتر مردمي داريم تا تئاتر مردمي. ما به‌خطا مي‌پنداريم که تئاتر مردمي بايستي تئاتري باشد براي مردمان کم‌ شعور؛ اما يک نوع تئاتري هم هست که هدفش تعليم و ارشاد است؛ابتدايي است (ولي ساده نيست، اين دو باهم تفاوت دارند)، ابزار يک مرام سياسي و يک ايدئولوژي و در واقع نسخه بدل آن‌ است؛ يعني که تکرار يک‌دست بيهوده‌يي است.&lt;BR&gt;     بنابراين، يک اثر هنري و نيز يک کار تئاتري بايستي از غريزه‌يي اصيل، عميق يا عظيم برحسب استعداد يا نبوغ هنرمند مايه بگيرد؛ غريزه‌يي واقعاً اصيل که جز خودش از چيز ديگري نشأت نگيرد. اما براي اين‌که چنين اثري قوام و شکل بگيرد، بايستي به قوة خيال اجازه‌ داد که آزادانه بالاتر از ملاحظات غير اصيل ثانوي (از اين قبيل که عاقبت اثر چه خواهد شد، مردم پسند باشد يا لزوماً وسيلة بيان مرام و مسلکي قرار بگيرد)، پرواز کند. در اين شکوفايي قوة خيال، معاني خود به‌خود ظهور مي‌کنند؛ آن‌هم به‌گونه‌يي که براي بعضي فصيح‌اند و براي برخي ديگر چندان فصاحتي ندارند. من اصولاً نمي‌توانم بفهمم که چگونه ممکن است کسي سوداي آن‌ را داشته باشد که از جانب همه صحبت کند و از حمايت يک‌پارچة همة مردم برخوردار شود؛ در حالي که في‌المثل در يک طبقة معين هم گروهي توت فرنگي را بيشتر دوست دارند و عده‌يي پنير را؛ برخي آسپرين را براي رفع سردرد بهتر مي‌دانند و عده‌يي بيسموت را براي دواي دل‌درد ترجيح مي‌دهند. من در هر صورت، از بابت حمايت مردم هيچ دلواپسي ندارم؛ يا شايد نگراني از اين بابت دارم ولي آن فقط هنگامي‌است که نمايش‌نامه را نوشته‌ام و به عرضه و اجرايش فکر مي‌کنم. اين کاملاً بديهي است که مردم از نمايش حمايت بکنند يا نکنند. اين هم کاملاً مسلم است که آدم هيچ‌وقت نمي‌تواند از جانب همه صحبت کند. نهايت‌اش اين‌است که مي‌توان از جانب اکثريت بزرگي حرف زد و در اين صورت فقط مي‌توان نمايشي عوام‌فريبانه و «پيش ساخته» تهيه ديد. اگر بخواهيد با همه صحبت کنيد، عملاً هيچ‌کس طرف صحبت شما نخواهد بود؛ چون آن‌چه به‌طور کلي مورد توجه عموم است، براي يکايک افراد جاذبه‌يي ندارد. گذشته از اين، يک اثر هنري خلاق، صرفاً به‌واسطة نوظهور بودنش تهاجمي است؛ يعني يک حالت تهاجمي خودجوش دارد؛ به مردم يا به اکثريت عظيمي حمله مي‌کند؛ به‌واسطة غير متعارف بودنش که خود نوعي ابزار خشم است، خشم ديگران را برمي‌انگيزد. اين اجتناب ناپذير است؛ چون چنين اثري در جادة کوبيدة هموار حرکت نمي‌کند، بلکه خودش راه تازه‌يي مي‌گشايد، يک تنه به هامون مي‌زند. به‌اين معناست که يک اثر هنري چنان‌که قبلاً گفتم، قبول عامه نمي‌يابد. اما هنر نو فقط در ظاهر، مردم‌پسند نيست؛ اصل و ماهيتش چنين نيست، مردم پسند نبودنش به‌سبب ظاهر ناآشناي آن است. آن تئاتر به اصطلاح مردمي، عملاً غير مردمي‌تر است؛ چون به دست يک اشرافيت حاکم خودکامه تحميل شده است؛ به‌دست يک طبقة ممتاز اهل راز که مي‌دانند يا خيال مي‌کنند که از پيش مي‌دانند که مردم به چه چيز احتياج دارند. اين‌ها حتي خطاب به مردم مي‌گويند: «شما فقط به چيزي نيازمنديد که ما شما را به آن محتاج مي‌دانيم و بايستي فقط همان‌طور فکر کنيد که ما فکر مي‌کنيم.» غرابت کار در اين است که تنها هنر آزاد به‌سبب خصلت فردي‌اش و به‌رغم ظاهر غير متعارفش، هنري‌ست که از دل آدم‌ها، از دل يک آدم سر چشمه مي‌گيرد و تنها هنري‌ست که واقعاً حرف مردم را بيان مي‌کند. &lt;BR&gt;     مي‌گويند تئاتر به‌خطر افتاده و در يک وضعيت بحراني است. اين به چند دليل است. نمايش‌نامه‌نويسان به‌زودي به‌صورت هواداران انواع و اقسام ايدئولوژي‌ها درخواهند آمد؛ آزاد نخواهند بود و کارشان فقط اين خواهد شد که در هواداري يا مدح و ذم اين و آن بنويسند، و اگر به جمع حواريون ايدئولوژي‌ها نپيوندند، به فضل فروشي خواهند پرداخت. در جاي ديگر، تئاتر زنداني سنت‌ها، تابوها، عادت‌ها و جمود فکري و تلقين‌ها است. تئاتر که مي‌تواند عرضة آزادي نامحدود و جولان‌گاه قوة خيال باشد، عملاً به‌صورت محدودة تنگ نظام انعطاف ناپذير قراردادهايي درآمده که ممکن است «تئاتر رآليستي» يا چيز ديگري خوانده شود. از زياده‌روي در طنز مي‌ترسيم «درحالي که طنز همان آزادي‌ست»؛ از آزادي انديشه مي‌هراسيم؛ از نمايش‌نامه‌يي که بسيار تراژيک و نوميد کننده است، وحشت مي‌کنيم. خوش‌بيني و اميد الزامي است، به‌هر قيمت که باشد؛ و آن‌چه گاه «پوچ» مي‌خوانندش، چيزي نيست جز محکوم کردن ماهيت بي‌معناي بياني تهي شده از محتوي، سترون و تشکيل يافته از کليشه‌ها و شعارها؛ يعني تئاتري که از پيش معلوم است. من شخصاً دوست دارم که سنگ‌پشتي را روي صحنه بياورم، به اسبي تيز تک تبديلش کنم، سپس به يک کلاه، به يک نغمه، يک اژدها، يک چشمه. در صحنة تئاتر مي‌توان دست به‌هر کاري زد، در حالي‌که عجالتاً در اين عرصه کسي جسارت آن‌را ندارد که به کم‌ترين کاري دست بزند. &lt;BR&gt;     به نظر من در عرصة نمايش هيچ محدوديتي جز محدوديت فني اسباب صحنه وجود ندارد. مي‌گويند نمايش‌هاي من به تالار موسيقي يا سيرک مي‌ماند؛ چه بهتر از اين‌که سيرک را روي صحنه بياوريم! نمايش‌نامه‌نويسان را مي‌توان به خودرأيي و خودکامگي متهم کرد، خوب تئاتر عرصه‌يي است که در آن مي‌توان خودکامه بود. اما در واقع چنين نيست؛ قوة خيال خودکامه نيست، روشن‌گر است. نمايش‌نامه‌نويس بي‌ آن‌‌که آزادي کاملش تضمين شود، هرگز خودش نخواهد بود و جز آن‌چه از پيش برايش تعين و تنظيم شده، حرفي نخواهد زد. قصد من اين بوده است که هيچ قاعده و قانوني را جز قوانين قوة خيال نپذيرم و چون خيال، قواعد خودش را دارد، اين هم دليل ديگري‌ست بر اين که قوة خيال بعد از همة حرف‌ها، خودکامه نيست.&lt;BR&gt;     گفته‌اند که آن‌چه انسان را از ديگر حيوانات ممتاز مي‌کند، اين است که انسان حيواني است که مي‌خندد؛ اما مهم‌تر از همه اين‌که انسان حيواني است که خلق مي‌کند. او چيز‌هايي به‌وجود مي‌آورد که پيش از او وجود نداشته‌اند مانند معبدها، قفس براي خرگوش‌ها، گاري‌هاي دستي، لوکوموتيوها، سمفوني‌ها، شعرها، کليساها و انواع سيگار. سودمندي همة اين‌ها در اغلب موارد فقط بهانه است. اصولاً فايدة وجود چيست؟ خود هستي. فايدة گل چيست؟ وجود خود گل. پرستش‌گاه يا کليسا چه فايده‌يي دارد؟ جاي دادن اهل ايمان؟ من باور نمي‌کنم؛ چون از پرستش‌گاه‌ها ديگر عملاً استفاده‌يي نمي‌شود و ما هنوز آن‌ها را ستايش مي‌کنيم. اين‌ها فايده‌شان اين است که قوانين و قواعد معماري و شايد هم قواعد کلي ساختمان را به ما نشان ‌دهند؛ يعني قوانين و قواعدي که در ذهن خودمان انعکاس يافته، چون ذهن اين قوانين را در درون خودش کشف مي‌کند. اما تئاتر به‌سبب بي‌جرأتي رو به نيستي مي‌رود. چنين پيداست که ما ديگر قبول نداريم که دنيايي که ابداع مي‌کنيم نمي‌تواند دروغين باشد، دروغين فقط در صورتي است که قصدمان قلب يا تقليد حقيقت باشد، چون در اين صورت است که دروغي را به‌جاي حقيقت قالب مي‌زنيم. وقتي که ابداع مي‌کنم، هنگامي‌که چيزي را در خيال مي‌آورم، به حقيقي بودنش وقوف دارم. هيچ چيز واضح‌تر يا «منطقي‌تر» از آن‌چه قوة خيال مي‌سازد، نيست. حتي مي‌توانم تا آن‌جا پيش بروم که بگويم در نظر من دنياست که به‌صورتي غير عقلاني درآمده و با ادراک من نمي‌خواند و قوانيني را که مدام سعي مي‌کنم بر دنيا اطلاق کنم، در ذهن خودم مي‌يابم. اما اين حرف‌ها هم خارج از مقولة بحث ماست. &lt;BR&gt;     وقتي نويسنده‌يي چيزي مي‌نويسد، في‌المثل نمايش‌نامه‌يي، چنان‌که گفتم اين تأثر روشن يا مبهم به او دست مي‌دهد که بابت چيزي مي‌جنگد؛ به اين معني که اگر حرفي براي گفتن دارد به اين سبب است که ديگران آن سخن را چنان‌که بايد نگفته‌اند يا اين‌که نمي‌دانند چگونه بگويند. او مي‌خواهد حرف تازه‌يي بزند، در غير اين صورت چه دليلي براي نوشتن دارد؟ گفتن آن‌چه بايد بگويد، يعني تحميل دنياي خودش، في‌نفسه يک نبرد است. درخت براي روييدن و باليدن بايد بر مقاومت جسم فايق آيد. براي نويسنده اين جسم عبارت است از آن‌چه پيش از او کرده‌اند و گفته‌اند. او، له يا عليه چيزي نمي‌نويسد؛ بلکه به‌رغم چيزي، مي‌نويسد. هر هنرمند بنابراين تعريف، به‌درجات متفاوت و برحسب توانايي‌اش، ياغي است. او اگر تقليد کند، رونوشت بردارد و تکرار کند، وجود خودش را نفي کرده است. بنابراين، شاعر ظاهراً عليه سنتي مي‌جنگد، اما در اغلب موارد، در اين نبرد ناخاسته و صرفاً به‌واسطة موجوديت خودش درگير است. &lt;BR&gt;     شاعر هرگاه احساس کند که زبان ديگر تناسبي با واقعيت ندارد و بيان‌گر حقيقت نيست، بايستي بکوشد که واقعيت را تسخير کند و آن را به‌گونه‌يي بيان کند که موثرتر، فصيح‌تر، واضح‌تر، مناسب‌تر و دقيق‌تر باشد. از اين راه است که او سنت زنده‌يي را که گم شده و به بي‌راهه رفته، به‌راه مي‌آورد و بازسازي مي‌کند. نمايش‌نامه‌نويس آوان‌گارد مي‌تواند حس کند (درهر صورت آرزويش اين است) که کاري بهتر از ديگران صورت مي‌دهد. او واقعاً مي‌کوشد که به سر چشمة اصلي باز گردد؛ اما کدام سر چشمه؟ سرچشمة تئاتر، بازگشتي به ايده‌آل دروني تئاتر؛ چون در درون آدمي است که مباني عميق و ماندگار تئاتر کشف مي‌شود. &lt;BR&gt;      پاسکال اصول هندسه را در درون خويش کشف کرد؛ موزار در کودکي به مبادي موسيقي در وجود خودش پي برد. البته معدودند هنرمنداني که بتوانند با اين دو غول برابري کنند؛ ولي در نظر من محقق است که هرگاه کسي نتواند چيزي کوچک ابداع کند، از آن‌چه به درستي «تئاتر فطري» خوانده مي‌شود، بي‌بهره است. من هم‌چنين يقين دارم که هرگاه بلايي بزرگ تمام کتاب‌خانه‌ها و موزه‌ها را از ميان بردارد، آن‌هايي که زنده مي‌مانند دير يا زود، نقاشي و موسيقي و تئاتر را که مانند اعمال بدن آدمي «هم‌چون نفس کشيدن»، طبيعي، لازم و فطري است، دوباره کشف مي‌کنند. آن کس که به وظيفة طبيعي نمايش کم‌ترين معرفتي نداشته باشد، در کار تئاتر اهليت ندارد. براي کشف اين وظيفه، احتمالاً بايستي از نوعي بي‌خبري و خلوص، از جسارتي که از همان خلوص سرچشمه مي‌گيرد، برخوردار بود؛ اما آن‌گونه خلوصي که مُرادف ساده لوحي نيست و آن‌گونه بي‌خبري که نافي علم نيست؛ بلکه علم را جذب مي‌کند، تحليل مي‌برد و به آن جان تازه مي‌دهد. اثر هنري از عقايد و آراة تهي نيست؛ چون خود زندگي يا بيان کنندة زندگي است؛ اما از ايدئولوژي هيچ اثر هنري نمي‌تراود. نمايش‌نامه‌نويس نوآور کسي است که بر خلاف صفت «نوآوري»اش، تلاش مي‌کند که خودش را به پاي آن‌چه قديمي‌ترين است، برساند؛ به اين معني که تلاش او متوجه دست يافتن به زباني نو و مضموني تازه در يک ساخت نمايشي است که هدفش وضوح بيشتر، دور ريختن زوايد و رسيدن به خلوص تئاتري، نفي سنت‌گرايي براي بازيافتن سنت‌هاست؛ دست يافتن به ترکيبي است از معرفت و ابداع، واقعي و تخيلي، جزئي و کلي و يا به‌قول امروزي‌ها، انفرادي و جمعي، بيان آن‌چه از طبقات اجتماعي فراتر و بالاتر است. من با بيان عميق‌ترين اشتغالات ذهني خودم، در واقع عميق‌ترين خصال انساني را بيان مي‌کنم، با ديگران يگانه مي‌شوم، يعني که در عين حال از تمام حد و مرزهاي طبقاتي و تفاوت‌هاي نفساني مي‌گذرم و فراتر مي‌روم؛ تنهايي خودم را بيان مي‌کنم و با همة تنهايان يکي مي‌شوم؛ شادي من از بابت وجود خودم يا شگفتي من از بابت هستي، شادي و شگفتي همه است، حتي اگر همة ديگران موقتاً از پذيرفتنش خودداري کنند. نمايش‌نامه‌يي مانند «آدم عوضي» نوشتة برندن بي هَن نويسندة ايرلندي، حاصل تجربة خودش يعني تجربة زندان است. با اين حال ذهن من هم به آن مشغول است؛ چون اين زندان به‌صورت تمام زندان‌ها درمي‌آيد، مي‌شود دنيا و تمام طبقات مردم آن. در اين زندان انگليسي، طبعاً زندانيان‌اند و زندان‌بان‌ها؛ يعني برده‌ها و ارباب‌ها، حاکمان و رعايا و همة اين‌ها در داخل همان ديوارها محصورند. زندانيان به زندان‌بان‌ها کينه مي‌ورزند و زندان‌بان‌ها، زنداني‌ها را تحقير مي‌کنند. اما زنداني‌ها از يک‌ديگر هم متنفرند و زندان‌بان‌ها هم از يک‌ديگر دل خوشي ندارند. هرگاه تعارض، به‌صورت کشمکشي ساده بين زندان‌بان‌ها از يک طرف و زندانيان از طرف ديگر بود؛ اگر نمايش‌نامه به اين تعارض بديهي محدود مي‌شد، هيچ تازگي يا عمقي نداشت و رازي نمي‌گشود، بلکه تنها طرح خام و زمختي از واقعيت به‌دست مي‌داد. اما اين نمايش‌نامه نشان مي‌دهد که واقعيت به‌مراتب پيچيده‌تر است. در اين زندان، مردي بايستي اعدام شود. مرد محکوم در صحنة ظاهر نمي‌شود؛ اما در ذهن ما حاضر است و حضوري مستمر دارد؛ نقش اصلي را او ايفا مي‌کند و يا به‌عبارت ديگر، مرگ نقش اصلي را عهده‌دار است. زندان‌بانان و زنداني‌ها همگي اين حضور مرگ را حس مي‌کنند و عمق انساني نمايش هم در همين احساس مشترک هراس‌انگيز و عذابي است که همه مشترکاً مي‌کشند که از حد و مرز زندان‌بان و زنداني فراتر مي‌رود. اين احساس مشترکي است که در وراي تفاوت‌ها و تقريباً يک احساس هم‌دردي ناخودآگاه است که نمايش‌نامه‌نويس ما را از وجودش با خبر مي‌کند؛ يعني هويت مشترک همة انسان‌ها را به ما نشان مي‌دهد. به‌اين ترتيب اردوگاه‌هاي دشمنان يکي مي‌شود و زندان‌بان‌ها و زندانيان ناگهان پيش روي ما به‌صورت انسان‌هايي مجسم مي‌شوند که به‌واسطة سيطرة مساله‌يي مشترک در وراي ساير مسايل، متحد شده‌اند. اين در واقع يک تئاتر مردمي است که مضمونش عبارت است از ايجاد رابطة عاطفي ميان مردمي که به رنج مشترکي دچارند. نمايشي قديمي است چون مساله‌يي اساسي و بسيار قديمي را مطرح مي‌کند؛ اما در عين حال نمايشي است نو و محلي چون حوادث‌اش در زنداني در تاريخ معين و در کشوري معلوم مي‌گذرد. &lt;BR&gt;     در آغاز اين قرن و خصوصاً در دهة 30- 1920، يک جنبش وسيع و عالم‌گير آوان‌گارد در تمام قلمروهاي انديشه و فعاليت‌هاي انسان پديد آمد که در حکم براندازي عادات ذهني بود. نقاشي نو از کلي تا پيکاسو، از ماتيس تا موندريان و از کوبيسم تا آبستره، اين براندازي و اين انقلاب را بيان مي‌کند. اين جنبش در موسيقي و سينما هم ظاهر شد و در معماري تأثير کرد. فلسفه و روان‌شناسي دگرگون شد؛ علم (گرچه من صلاحيت صحبت در اين مقوله را ندارم)، چشم‌انداز تازه‌يي از دنيا پيش روي ما نهاد. سبک تازه‌يي ظهور کرد که هم‌چنان در حال ظهور است. وجه تمايز دوراني از دوران‌هاي ديگر، وحدت سبک است به معناي ترکيبي از سبک‌ها (در مقوله‌هاي مختلف) و بنابراين، همانندي‌هاي واضحي ميان معماري و شعر، رياضيات و موسيقي وجود دارد. في‌المثل، معماري کاخ ورساي با تفکر دکارتي يک وحدت اساسي دارد. ادبيات و تئاتر از آندره ‌برتون تا مايا کوفسکي، از ماري نتي تا تريستان تزارا يا آپولينر، از تئاتر اکسپرسيونيست تا سوررآليسم، تا داستان‌هاي اخير فاکنر و دوئس پاسوس و آثار کاملاً تازه‌يي مانند نوشته‌هاي ناتالي ساروت و ميشل بوتور، همه در اين جنبش تجديد حيات سهيم بوده‌اند. اما اين حرکت در تمامي ادبيات دنبال نشد و در تئاتر ظاهراً از سال 1930 متوقف شد. تئاتر از همه عقب‌تر ماند، چنان‌که جنبش آوان‌گارد گر‌چه در ادبيات تداوم داشته، در تئاتر متوقف شده است. جنگ‌ها، انقلاب‌ها، نازيسم و انواع ديگر استبداد، جزم‌انديشي و هم‌چنين بي‌حالي بورژوازي در پاره‌يي از کشورها، از پيش‌رفت اين جنبش عجالتاً جلوگيري کرده‌ است. اما اين حرکت را بايستي ادامه داد. خود من اميدوارم يکي از آن صنعت‌گراني باشم که بدون ادعا و در کمال فروتني مي‌کوشند که اين حرکت را دوباره شروع کنند. واقعيت امر اين است که جنبش آوان‌گارد به‌واسطة پيشي گرفتن حرکتي ديگر، عقب نيفتاده، بلکه به‌دست کساني مدفون شده که بازگشتي ارتجاعي به فرمول‌هاي قديمي تئاتر کرده‌اند و گاهي اين فرمول‌ها را بي‌پروا به‌جاي نوآوري قالب مي‌زنند. تئاتر اينک با روزگار ما هم‌زمان نيست؛ روحيه‌يي قديمي دارد که سبک کمدي سَبُک و دورانديشي بورژوايي را منعکس مي‌کند و رآليسمي که منکر متعارفي بودنش است؛ اما درواقع در برابر آن جمود فکري که هنرمند را تهديد مي‌کند، تسليم شده است. &lt;BR&gt;     نسل جوان کارگردانان سينما در فرانسه از کارگردانان تئاتر به مراتب پيشرفته‌تراند. کارگردانان جوان سينما در کتاب‌خانه‌ها و کانون‌هاي فيلم آموزش ديده و فيلم‌هاي هنري، آثار بزرگ و ماندگار سينما، ‌فيلم‌هاي آوان‌گارد غير تجاري و غير مردم پسندي را ديده‌اند که بسياري از آن‌ها را به‌واسطة غير تجاري بودن‌شان، در سينماهاي بزرگ هرگز به نمايش نگذاشتند و يا مدت کوتاهي نمايش دادند. &lt;BR&gt;     تئاتر هم به اين قبيل کانون‌ها، به اين نوع آزمايش‌گاه‌ها (گرچه کارش بسيار دشوارتر مي‌شود)، براي تجربه‌کردن و حمايت شدن در مقابل ذوق آسان‌پسند مردم، نيازمند است. خطر ديگر و در عين حال ناگزيري که در پاره‌يي از کشورها وجود دارد، از ناحية تهيه‌کننده ناشي مي‌شود. تهيه کننده در قلمرو خودش سلطان خودکامه‌يي است. تئاتر بايستي سود داشته باشد و براي به‌دست آوردن سود از تمام جسارت‌هاي خلاق و ابتکارات بايد صرف نظر کرد تا خاطر کسي رنجيده نشود. يکي از اين تهيه کننده‌ها وقتي از من خواست که سر تا پاي نمايش‌نامه‌ام را تغيير بدهم تا «قابل درک» شود. از او پرسيدم که به چه حقي در امور مربوط به ساخت نمايش که فقط به من و کارگردان ارتباط دارد، دخالت مي‌کند؛ چون در نظر من پرداخت هزينة نمايش نمي‌توانست دليل کافي براي تحميل شرايط مورد نظر او باشد. جواب داد که او نمايندة مردم است؛ و من در جوابش گفتم که پس ما بايد عليه او و مردم بجنگيم؛ بجنگيم يا به‌کلي ناديده‌اش بگيريم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.dibache.com/images/Skechs/Eugene-Ionesco-sketch.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;     ما به دولتي آزاد انديش نيازمنديم که با انديشه و هنر دوستي کند؛ به ضرورت اين‌ها و ضرورت آن آزمايش‌گاه‌ها معتقد باشد. قبل از آن‌‌که اختراعي به‌وجود آيد يا يک فرضية علمي اعلام شود، مدت درازي در تهيه و تفکر و تجربه در آزمايش‌گاه‌ صرف مي‌شود. من ادعا مي‌کنم که نمايش‌نامه‌نويس‌ها هم بايستي مانند دانشمندان، فرصت تجربه پيدا کنند. در خصوص يک کشف علمي به‌اين سبب که با آزمايش و تجربه هم‌راه بوده است، نمي‌توان گفت که مردم پسند نيست. من تصور نمي‌کنم واقعيات ذهني که از اعماق وجود آدمي سرچشمه مي‌گيرند، مردم پسند نباشند؛ و داشتن تماشاگر و خواننده هم هميشه مرادف مردم پسند بودن، نيست. اشرافيت شاعران بر خلاف اشرافيت يک طبقة خاص، اشرافيتي دروغين نيست. &lt;BR&gt;     در فرانسه اينک نمايش‌نامه‌نويسان نوآور درخور توجهي داريم؛ از آن جمله‌اند ژان ژنه، بکت، وتيه، پي‌شت، شهاده، اُدي برتي، گلدرود، آداموف، ژرژنوو که سنت‌هاي ژيرودو، آنوي، ژان ژاک برنار و ديگران را دنبال مي‌کنند و در عين حال با اين ‌سنت‌ها درافتاده‌اند. آثار اين نمايش‌نامه‌نويسان را مي‌توان فقط نقطة عزيمتي دانست در راه تحول تئاتري آزاد و جان‌دار، چون که آوان‌گارد، مظهر آزادي است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در پست بعدی راجع به رنگ و بوی ابزورد یونسکو مطالبی را تقدیمتان خواهم کرد. تا پست بعد بدرود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=4&gt;بدرود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Mar 2009 09:24:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=absurddrama&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>absurddrama</dc:creator>
<guid>http://absurddrama.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
