ساموئل بكت
ترجمه: نشميل مشتاق
چاپ اول - ١٣٨٨
نشر: افراز

هذيان ٦ 

زمين پير، ديگر دروغ نگو، تو را ديده ام، اين من بودم كه با آن چشمان دريده ديدمت، خيلي دير است.با من خواهي بود، تو را مي گويم، با من، و من و تو مي شويم ما، من و تويي كه هرگز با هم نبوديم.ديري نخواهد پاييد، شايد حتي تا فردا هم طول نكشد.يا تا پس فردا، اما ديگر خيلي دير است.حالا هم خيلي طول نمي كشد.چطور به تو زل مي زنم،و چه رد كردني،مرا چگونه رد كردي،خودت هم رد شدي.امسال سال آفت است.سال بعد برايت چيزي نخواهد ماند.محصولت را بپا.شبانگاه به خانه مي آيم، آفتها بال در مي آورند.از درخت بلوط كوچك حياطم پرواز مي كنند و وزوز كنان همه چيز را مي خورند، در تاريكي شبانهنگام.دستم را دراز مي كنم ،شاخه را مي گيرم، خود را بالا مي كشم و وارد مي شوم.سه سال در دل زمين ناله مي كنند،جايي دور از چشم موش هاي كور،و حريصانه مي بلعند،ده روز آزگار، بعد چهارده روز، و هميشه شب ها پرواز مي كنند.شايد سوي آبي،به سمت رودخانه مي روند.چراغ را روشن مي كنم، و بعد آنرا خاموش مي كنم، شرمنده،با نگاهي گنگ لب پنجره مي ايستم،كنار پنجره ها، از يكي به سوي ديگري مي روم،به اثاث تكيه مي دهم.يك آن،آسمان را مي بينم،آسمان هاي مختلف را.كه شبيه چهره ها،رنج ها، عشق ها، عشق هاي مختلف هستند،همينطور شادماني، آري، بدبختانه شادماني همانجاست.حاشا نمي كنم، لحظه هاي زندگي، هستي من نيز، مثل بقيه، گفته شده و به اتمام رسيده اند.شادماني، چه شادي اي، جز مرگ هايي، چه عشق هايي، به موقع همه را حس مي كردم، بعد از آن ديگر خيلي دير شد.آه، عاشق شدن در ايام گذشته ات و عشق را در وجودشان ديدن، محبوب هاي دم آخري، شاد باش!!! آه چرا، لازم نيست.نه، اما اكنون، اينك، فقط آرام باش، در حالي كه جلو پنجره ايستاده اي، يكي از دستانت را روي ديوار گذاشته اي و با دست ديگرت به پيراهنت چنگ زده اي،آسمان را بنگر، با نگاهي خيره و طولاني، اما نه، بند آمدن نفس و فوران احساس، امواج كودكي، آسمان هاي ديگر،تني ديگر.